زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

۲۹ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه سیاسی» ثبت شده است

سلام

یه مدت نبودم . سیستمم عوض شده تنظیماتم به هم خورده دستم برای تایپ کُند شده حوصله م کم شده و مخلص کلام اینکه همه چی به هم پاچیده شده. اینه که به نظرم میاد چیزی که قراره از جلوی دیدگانتان عبور کنه خوشگل و مشتی نباشه.

اول یه فلش بک بزنم به دوران جاهلیت. اون هم نه زیاد دور یه چی همین نزدیکیا . حدودای مثلا هزار سیصد چهارصد یا پونصد سال پیش . اونوقتایی که خدای واحد برای یه عده ی کم مسجل شده بود و یه عده ی زیادی در بادیه ی عرب نشین مخصوصا،  همچنان بت میپرستیدن.

تو یه چندتا کتاب تاریخی خوندم که اون موقع ها قبل از رسالت حضرت ختمی مرتبت، پیامبر اکرم (ص)، تو ساختمون کعبه یه تعداد از بتها نگهداری میشدند که برای اهالی مکه مقدس بودن. و یه تعداد بت وجود داشتن که برای مسافران و تاجرانی که از راه های دور میومدن مقدس بودن. و خلاصه اینکه هر چیزی که مقدس شمرده میشد تو اون چهار دیواری نگهداری میشد. حالا اون چیز مقدس برای دوست بود یا دشمن مهم نبود. مهم احترامی بود که به مقدسات همدیگه میذاشتن. یکی از اون مقدسات، کلمه الله بود که روی پوست آهو نوشته شده بود. من شخصا وقتی این مورد رو تو ی کتابای تاریخی خوندم مو بر تنم (چیز) شد. خوب که چی؟ الان میگم.

از روزی که این انتخابات داغ میشه و تا تبلیغاتش شروع بشه و تا برسه به یه چیزی تو مایه های دیشب که آخرین روز تبلیغاته، زیر دست و پا و تو گل و لای و تو جوی کف کوی و باغچه و اینور و اونور تا دلتون بخواد کلمه ی مبارک الله رو میتونید ببینید. اصلا هم کاری به این ندارم که وظیفه ی شرعیه من و شماست که با دیدنشون جدا کنیم و به آب روان بسپاریم. و کاری هم ندارم که این روزا آب های روان همگی و متفق القول به فاضلابهای شهری وصلند. و کاری ندارم به اینکه وظیفه حکم میکنه که جداشون کنیم و با احترام لای درز دیوار بندازیم و باز کاری ندارم که با ازدیاد سهل انگاری در رعایت بهداشت شهری همه ی درزهای دیوار ها یا لونه ی موشهاست و یا توالت گربه ها و ...و یا اصلا تا چند صباح دیگه قراره اون دیوار تخریب بشه و برج ساخته بشه.

حقیقتا کاری با این ها ندارم.

فقط ذهنم متمرکزه به بیشعوری بعضیا.....توجه کنید...بعضی از کاندیدا ها که در یک کشور اسلامی قراره قانون گذار بشن و هنوز نمیتونن از کلمه الله به ساده ترین شکل ممکن مراقبت کنن و احترام قائل باشن. با احترام میگم خاک بر سر همشون. حکمشون اعدامه. به همین شدت. و وای بر اون بابایی که به لطف و کرم یه عده دیگه آیت الله نامیده میشه. و وای به حال اون آیت الله ای که روی پوسترهاش مینویسه : آیت الله فلانی و یه پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران با بیست و دو تا الله و اکبر و یه الله گنده وسطش که هزاران جوون و پیر برای احتزازش خون دادن، چاپ میکنه و میندازه زیر دست و پای مردم سر به هوای امروزی که نمیدونن پا رو چی میذارن. مردمی که پا رو حقوق شهروندان و پا رو دل و چشم و زبان و خواسته های دیگران و حتی خودشون میذارن و هیچی درک نمیکنن ، یعنی نازکی یه کاغذ رو زیر رد گل آلود آج های کفش هاشون میتونن حس کنن؟

شاید به نظر مسئله ی زود گذر و ساده ای باشه. شاید شما هم مثل تمام آدمهایی که وقتی منو میدیدن که چطوری نام مقدس الله رو از زیر دست پای مردم میکشم بیرون و با تعجب نگاهم میکردن باشید، شاید شما از اون دست آدمهایی باشین که حاضرین خون خودتون رو برای حفظ دین محمد(ص) که برای زنده نگه داشتن نام الله برپا شد، فدا کنید. کسی چه میدونه. شاید هم از اون دست آدمهایی باشید که گردن بند صلیبی که از گردنتون آویزون شده تا سنگینی زنجیرش رو به رخ دیگران بکشید و نا  خواسته پا روی قلب همه ی مسلمین -حتی خودتون- میذارید باشید. کسی چه میدونه. واقعا کسی چه میدونه شاید روزی به طور اتفاقی و ناخواسته ، اما با اراده ی خداوند تبارک و تعالی رهبر مملکت یه دستوری بدن و این فضاحت رو جمعش کنن تا بعد از یه راهپیمایی میلیونی برای بیست و دوم بهمن، مثل گاو نو من شیر ده ، اون هم در جوامع بین المللی گند نزنینم به هرچی که رشته کرده بودیم . وای به مملکتی که پرچم کشورش  مزین شده به نام خدا و روکش صندلی بغال پیری باشه که دست بر قضا موذن مسجد محلشون هم هست. وای به روزی که همه ی ما مورد استنطاق قرار بگیریم اون هم نه در مقابل خدا که قطعا بدبختیم. در مقابل صاحبان واقعی این پرچم و نام مبارکی که روی اون حک شده. شهدا.

دیگه حرفی ندارم. چون به طرز مزخرفی شبیه شعار شد. و از من بر نمیومد. شد دیگه. همین

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۲۵
میرزا .....

ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺣﻠﻘﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﯾﺪ...ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻗﻞ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻧﯿﺴﺖ!!ﺣﺴﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﯾﮏ ﮐﺎﻓﮥ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎ ﻣﻮﺯﯾﮏ ﻻﯾﺖ...ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻥ ﻣﯿﺰﻫﺎ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻟﯿﻮﺍﻧﻬﺎ...ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﺑﻮﯼ ﺧﺎﮎ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ، ﺑﻮﯼ ﻃﻮﻓﺎﻥ...ﺁﯼ ﻣﺮﺩﻡ، ﯾﮑﯽ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻓﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺁﺭﺍﻣﺸﺶ ﭘﺮﺕ ﮐﻨﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ، ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﯾﮏ ﺳﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺎﻧﻢ ﮐﻨﯿﺪ...،ﻣﻦ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺍﻋﺘﯿﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ "ﻓﻀﺎﯼ ﺧﻮﺏ"، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﯼ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ اطرافیان. ((فضای کشور این روزها خیلی سیاسیت ﻓﻀﺎﯼ ﮐﺸﻮﺭ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺳﯿﺎﺳﯿﻪ . ﻟﻄﻔﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﺑﺮﭼﺴﺐ ﻧﭽﺴﺒﻮﻧﯿﻦ. ﻣﻦ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﻭ ﺩﺭ ﮔﯿﺮ ﺍﻣﻮﺭﺍﺕ ﺷﺨﺼﯿﻪ ﺧﻮﺩﻡ. ﺣﺎﻻ ﻻ ﺑﻼﺵ ﯾﻪ ﻧﻘﺒﯽ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺑﻪ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﻭ ﮔﺎﻫﻦ ﺣﻤﻮﻡ و اغلب طویله ﻭﻻ ﻏﯿﺮ

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۰۵:۰۸
میرزا .....

روی ساعد بابام روی انگشت ثبابه ی دست راستش یه عدد چهار رقمی خالکوبی کرده، نوشته:1329

تاریخ تولدشه. روی دست راستش هم به بدخط ترین شکل ممکن نوشته: الله، محمد، علی. به قول خودش هنوز از روستا بیرون نزده بوده که اونا رو پسرعمه اش، خالکوبی کرده براش. اونایی که بابا رو از اینجا میشناسن می تونن حدس بزنن که تقریبا تو سن هشت نه سالگی این اتفاق افتاده. با توجه به رشد انسان و بزرگ شدن اعضای بدن، که تا الان حدود پنجاه و هفت سال گذشته. ما به سختی می تونیم الله، محمد، علی رو ببینیم چون بین ذرات جوهر فاصله افتاده و نود درصدش حذف شده، با این حال این پیرمرد شصت و پنج ساله سال های خیلی زیادیه که پیراهن آستین کوتاه نپوشیده. از خجالت و شرم. با این که سه کلمه ی مقدس در بین شیعه هاست ولی...

هروقت تو زندگی مون تصمیمی می خوایم بگیریم، بابا می گه: (بابا جان! به این فکر کن که تو همیشه تو این سن نیستی و یه روزی پنجاه سالت میشه و ممکنه مث من پشیمون بشی و شرمنده ی همه.) و به دستش اشاره می کنه. درسته ما تا سرمون به سنگ نخوره آدم نمی شیم و نصیحت پذیر نیستیم ولی بدمون نمیاد عالم و آدمو نصیحت کنیم. امروز و روزهای قبل و کلا از وقتی هوا گرم شده و کاپشن ها دراومده، پدیده ی جدیدی رو به چشمام می بینم که حقیقتا جز گنده لات های قدیمی و اکثرا روستایی ها و بیشتر آذری ها به این مسئله گرایش نداشتن. چرا خب این اواخر خانم هایی که زرت و زرت ابروهاشونو با موچین می کندن هم بالاجبار می رفتن سراغش ولی خب نه دیگه تا این حد. چیو می گم؟ معلومه خب تاتو. خالکوبی.

یارو پوست و استخونه میاد تو مغازه می بینم رو بازوش تا مچ دستش یه درویش کشیده که بیشتر شبیه رستم دستانه. اینا خوبه. لیلی و مجنون، جنیفر لوپز. نیم تنه ی پایین یه زن که دست برقضا لخته و لای یه مشت سیم خاردار خار مادرش...یا مثلا این زن ترکه کیه که همه جا عکسش هست؟ یا یه دونه دیدم طرف عکس یه تانک کشیده بودن براش( می گم کشیده بودنا اصن یه وضعی. من تا حالا فکر می کردم مثل قدیما یکی سوزن برمی داره زارت زارت می کوبه رو دست و بال مردم نگو دستگاه داره) تکن الرژی (تکنولوژی) پیشرفت کرده لامصب. آخ آخ یکی بود (به خدا) ....وای نمی گم. زشته. ( آخه شرت پاش نبود) اوممم آهان... نه دیگه. خلاصه اش کنم و بگم (و خیلی چیزای دیگه)

بعد وقتی می گیم اینا چیه؟ مرد حسابی یه روز پشیمون بشی چه خاکی می خوای سرت بریزی؟

می گه: این که چیزی نیست، سینه اش رو نشون می ده و می گه: اینو ندیدی.

بعد ما چشمامون از حدقه درمیاد که یه تخت می بینیم و دو تا زن و مرد...الله اکبر. اینا خودشون لخت می شن، می رن جلو آینه. این عکسای مستهجنو می بینن و ...

خب الاغ بریز تو گوشیت. تازه کلیپ هاش هم هست با کیفیت اچ دی و صدای دالبی و غیره. طولانیش نکنم. بابام می گه قدیما زن ها بیشتر خالکوبی می کردن. از هر ده تا زن خشت نفر خالکوبی داشتن ولی از هر ده مرد پنج نفر.

من می گم اگه هنوز به همون منوال باشه...... دارم فکر می کنم طرح های زنونه روی بدن مردهاست. طرح های مردونه چه جذابیتی می تونه داشته باشه رو بدن زن ها؟ ایشششش :))))) البته دیدم ها.  یه بار یه خانم خیلی با حجاب که فقط کلیپسش معلوم نبود و شلوارش هم به جای زیپ دگمه داشت و رکابیه مشکی و چیز قرمز، وارد مغازه شد و با چشمام دیدم که رو گردنش تا پایین نزدیکای«چیز» ش یه کرگدن که لای یه عالمه گل بود تاتو کرده بود. البته دست یه آدم هم دیدم. لامصب خیلی حجابش سنگین بود. اگه نبود می فهمیدم دست مرده یازن. بگذریم.....بابام می گه:......چیکار داری به این کارا بچه. بچسب به زندگیت. تو نکن.

می گم بابا پس امربه معروف و نهی از منکر چی میشه؟

میگه: دهنتو ببند بچه. اینا اول و آخرش مال تو قرآنه. بکشی بیرون از قرآن سربه نیستت می کنن. بذار همون تو باشه. صاحبش که بیاد خودش همه چیو ردیف می کنه. زندگیه باباتو ببین! ما غلط کردیم. تو نکن. چشاتو ببند. همین.

(لامصب بابام سیاسیش کرد. بریم تا بدتر نشده)


۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۴ ، ۰۳:۱۵
میرزا .....

                                                           سلام


نمیدونم شاید تناقض داشته باشه با چیزی که {اینجا} میخونید ولی:


چند روز پیش در صفحه ی اول یک هفته نامه ای این تیتر را خواندم
"محسن تنابنده ، اکبر عبدی جدید سینمای ایران "


بعد تصویری از دو مدل گریم هر دو هنرمند محترم و توانای سینمای ایران را در قالب پیرزن پیوست کردند و سعی داشتند فروش آن را بالا برده و رضایت "خود" را جلب کنند.

۶۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۹ آذر ۹۳ ، ۱۱:۴۰
میرزا .....

                                               بسم الله الرحمن ارحیم

                                                         سلام

                                   

۲۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۳ ، ۰۸:۳۷
میرزا .....

یه نونوایی داریم تو محلمون که مسئول دخل اونجا یه خانمه.

هر بار که نون میخرم میپرسه: فرشته خانم خوبن؟ سلام برسونید.

منم با خودم میگم حتما از دوستان مامانه و در جوابش میگم : به مرحمت شما و بزرگی میرسونم و از این جور تعارفات رد و بدل میشه.

هیچوقت هم یادم نموند که از مامان بپرسم اون نونوائه کیه که تو فلان محله ی جدید ما مشغوله و تو رو میشناسه.

یه بار که به اتفاقِ فاطمه بانو گذرمون به نانوایی خورد، سلام علیک گرمی با بانوی ما کردند و فرشته خطاب نمودند و بقیه ی تعارفات و نان خریدیم و درحال برگشت به منزل بودیم که گفتم: این به تو میگه فرشته؟

-آره . نمیدونم چرا! همیشه میگه فرشته جون خوبی؟ آقات خوبه؟ یا مثلا میگه آقات نون خریده نمیخواد صف بایستی و ....

پیش خودم گفتن نکنه اشتباه گرفته با کَس دیگه. بعد گفتم آخه این به من هم میگه به فرشته خانم سلام برسون و من گمان میکردم مامانو میگه.

فکرم خیلی درگیر بود که یهوئکی همینطورکی یادم افتاد که یه رو صبح زود که رفتم نونوایی و اتفاقا خیلی هم سر کیف بودم، گفتم:

سلام یه دونه نونِ برشته.

(بعد یهو نمیدونم چطور شد که یه مصرع پشتش بداهه اومد)

میخّوام ببرم برای فرشته(اینجا منظورم از بیان فرشته یک صفت بود)

خانمه هم که انگار کیفش کوک تر از من بود گفت:

فرّشته که باباش بزغاله کُشته؟

گفتم:

نه این که میگم روی اجاق حلیم گذاشته...

بعد پولو دادمو اومدم. بنده خدا از همون موقع فکر کرده اسم بانوی ما فرشته ست.

خوبه منو با مولانا اشتباه نگرفته یا مثلا برنارد شاو.....



همین(اصلا هم قصد ندارم به هیچ مسئله ی سیاسی ای ربطش بدم)

۲۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۴ آذر ۹۳ ، ۰۸:۴۳
میرزا .....

سلام

پس از کلی کنکاش و در به دری تو نت و سایت های مختلف و کتاب های دم دستی و مطالعه ی اونها و آشنایی با  جریانات برابری زن و مرد از ما قبل تاریخ به خاطر نوع و سبک زندگی ای که داشتند و ایل نشینی و کشاورزی و ارج و قُرب زن در جوامع بشری ما قبل تاریخ و ارث بردن دختران .....


۲۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۹ آذر ۹۳ ، ۰۹:۵۸
میرزا .....
موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۶ آبان ۹۳ ، ۱۵:۲۰
میرزا .....

چهار پنج روزه دارم با خودم کلنجار میرم که چرا جدیدا وقتی برای دوستان بلاگفایی عزیزم (خیلی خیلی عزیزم) با ندانسته های خودم نظر میذارم، دیگه نمینویسه نظر شما ثبت گردید و بعد از تایید به نمایش در خواهد آمد و جای اون مینویسه، پیام های تبلیغاتی اکیدا ممنوع و یا یه همچین جمله ای.

گفتم خوب شاید از پیش داره اخطار میده به یه سریا که تبلیغات میکنن.

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۳ ، ۲۰:۱۰
میرزا .....

درست موقعی که داشتم فکر میکردم چه مطلبی بذارم که در خور و شایسته ی حضور گرم شما باشه، یه پشه که نمیدونم تواین سرما چی باعث شده که زنده بمونه اومد نشست رو نوک بینیم و منم که فکرم حسابی خراب هم بود از مسئله ی پیش اومده تو محل کارم، یهو به جای اینکه نوازش وار بزنم بترکونمش، محکم یه کف گرگی رفتم تو صورت خودم. خیسیشو رو صورتم حس کردم. خیسیه یه قطره بزرگ خون .


۱۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۳ ، ۱۵:۵۲
میرزا .....