"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

۲۹ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه زناشویی» ثبت شده است

دیگه وقتی یه دختر بچه ی کوچولوی تپل مُپُلو تو خیابون میبینم و به همسری نشونش میدیم و دلمون غش میره و نگاش میکنیم و لبخند میزنیم و تو دلمون میگیم ماشالله،

یهو  باباش با سیبیلای  مخملی جلومون سبز میشه و .......

***

خانمه اومده داخل مغازه میگه : عکاس خانم دارین؟ همسرمو نشون میدم میگم ایشون هستند. بعد میگه صبر کنین الان میام. میره یه جثه ی کوچول موچول پنج شش ساله رو لحاف پیچ میاره تو آتلیه و عکسشو میگیرن و میره. همسری میگه دختره پنج سالش بود. مامانه ترسید یه وقت تو..........

***

۱۶ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۹:۴۲
میرزا مهدی

یه جوراب خیس از عرق با بوی باقالی پخته، شلوار خاک و خلی به خاطر نحوه ی فیلمبرداری و عکسبرداری ای که از پروژه ای در حال ساخت، مجبور به انجامش بودم، موهای ژولیده پولیده و گره خورده در هم. مژه هایی پر از غبار،دهانی پر از سیمان در حال سفت شدن، تیشرتی که از خیسی عرق و غبار خاک و سیمان هم سفت بود و هم لیچ، ته ریش سه روزه ای که عذاب آورترین روزهای خودشو میگذرونه چون نمیدونه باید ریش باشه یا نباشه، همه و همه باعث شده بودند تا دیشب با یه تن و بدن منزجر و مشمئز کننده ای تو تاکسی بشینم و راهیه خونه بشم.

چراغا خاموش و بود طبق معمول انگار یادم رفته بود که امشب باید میرفتیم خونه ی پدر همسر و باز هم فراموش کردم و این وقت شب کی میخواد بره حموم و کی میخواد بره اونجا؟ تو این فکر ها بودم که صدای انفجار وحشتناکی کنار گوشم شنیدم و تا چند ثانیه توی سرم سوت میکشید. نور شدید ایجاد شد و سر و صدای وحشتناکی از صدای دست زدن و تولدت مبارک آدمایی که تو خونه بودن شنیده شد. تا اومدم به خودم بیام و بفهمم چه خبره، همسر جان که به محض روشن شدن چراغ به سمت پریده بود که آغوش بازشو نثارم کنه، با جفت کف دستش منو هُل میده به تخته ی دربِ حال و جیغ میکشه که این چه کثافتیه؟ این چه لباساییه؟

نگاهی به سر تا پای خودم  انداختم و مثل یه موش کثیف راهیه حمام شدم.

***

هنوز حوله رو سرم بود که بابا اومد کنارم نشست و گفت اول باید با باباش عکس بگیره. کلی عکس گرفتیم و بابا دستشو کرد تو جیب شلوارشو یه بسته ی کوچیک درآورد و گفت تولدت مبارک. خندم گرفت گفتم چه کاریه حالا؟ مگه بچم؟ این چیه؟ کادو خریدی؟ بابا میگفت چیز قابل داری نیست ولی وقتی بازش کردم سوییچ یه ماشین بود. WOOOOOOW

چشام گرد شده بود. مامان اومد منو بوسید و گفت اینم یه آپارتمان نقلی برای شما. خیلی با بابات حرف زدیم و به نتیجه رسیدیم که تو داری تلاشتو میکنی و نمیتونی خودتو برسونی. پس ما کمت میکنیم. دهنم باز مونده بود. خواهر کوچیکم  هم یه تیشرت برام آورده بود. گفتم همین؟

همسرم یه اخمی کرد و نگام کرد و گفت خلایق هرچه لایق.

با سیاستی همراه با اخم گفتم چی؟ (نباید این حرفو میزد جلو جمع)  بابا گفت اصلا سوئیچو بده.و مامان که هنوز کلید آپارتمان تو دستش بود ، رفت نشست رو مبل. چونه م کش اومده بود. حوله رو گذاشتم کنار و به همسر گفتم شام.

گفت کوفت بخوری؟ (دهنم باز مونده بود)

گفتم خوب بابا . (رو کردم یه خواهرمو گفتم) عجب تیشرت خوبیه. چقدر مثل اینو دلم میخواست...(مثلا یه چی شبیه غلط کردم)  بعد به بابا گفتم خوب حالا سوئیچو بده.

دستمم دراز کردم سمت مامان.

مامان گفت: مرده شورتو ببرن بی لیاقت

تعجب کرده بودم. کلا نفهمیدم چی شد... چرا یهو همه  قاطی کردن؟.....سرم گیج میرفت. همه چی دور سرم میچرخید. حالت تهوع داشتم. صدای سوت تو سرم میپیچید. شل شدم. یهو همه چی تاریک شد. صدای آژیر شنیدم. صدای پیج های بیمارستان..... نمیدونم چقدر گذشت. نزدیکای صبح بود. چشامو باز کردم همسر بالاسرم بود. گفتم چی شده؟ گفت هیچی دیشب طبق معمول یادت رفت بیای خونه بابا(یهو گریه ش گرفت و هق هق کنان ادامه داد)... منم شیر گازو یادم رفت ببندم... پنکه.... باد.... گاز خاموش شد..... بمب..... تو... اینجا.....

تمام.

پ.ن: خونه نسوخت. یخچال سیاه شد...من نترکیدم. چندتا کاسه بشقاب به ابدیت رفتند.... آپارتمان خواب.... ماشین کشک... تیشرت هم زپلشک شد رفت هوا....

نظرات بدون تایید نمایش داده میشوند

قابل توجه اونایی که معمولا تیک نمیزنن

۲۲ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۰:۴۶
میرزا مهدی

مقدمه: 

         1- یکی از خواهرهام امروز تولدشه و من باید هم به خاطر اینکه خیلی از ما دوره و هم بزرگتره و هم یه سری قراردادهای اینطورکی براش تبریک تولد میفرستادم.

         2- *این قسمت فقط به خاطر دل دوستان حذف شد* ولی اسم مادر من "فرشته ست

         3- ...

پیشگفتار:

        

خواهر عزیز و دلبندم سلام ! حتما میدانی که عادت ندارم در اینترنت بگردم دنبال تبریک  تولد و از این خز بازیها و ته تهش یک جمله ی مضخرف (ز)  پیدا کنم بفرستم برای شما و بگویم که از خودم در وَکردم. خودتان هم خوب میدانید حتی در حد گفتن تولدت مبارک هم که باشه، از خودم در میکنم. اما امروز برای شما این کار را کردم . سِرچیدمو سِرچیدم تا به سایتی رسیدم. رو لینکش کلیک کردم. جمله ای دیدم که در متن برای شما نقل میکنم.

فرشته ها وجود دارن
اما بعضی وقتا چون بال ندارن ما بهشون می گیم خواهر
تولدت مبارک باشه خواهر عزیزم


خوب حالا این وسط سوالها پیش می آید. یعنی الان مامان (فرشته) هم که بال ندارد میشود خواهرمان؟ یا مثلا بال دارد و به ما نشان نداده و ما خبر نداریم؟ یعنی بال دارد و بابا دست و بالش را بسته است؟ یا نه واقعا بال ندارد و بابا با خواهرمان ازدواج کرده و ما به دنیا آمده ایم؟. بیشتر که فکر کردم دیدم اگر اینطور باشد بابا با دخترش ازدواج کرده. پس این وسط مادر ما چه کسی بوده است؟ یعنی مادر بزرگمان که بوده؟ اگر مامان دختر بابا بوده، پس مامان بزرگ، زنِ بابا بوده؟

همینطوری داشت از کله م دود میآمد بیرون و اتاق را دود گرفته بود و همه چی جلوی چشمانم محو شده بود.....

خوب الان مامان بزرگ میشد زنِ بابای ما یا ننه بزرگ ما؟ این وسط تکلیف دایی ها چه میشد؟ آنها که بودند؟ برادران من یا؟ آخ خاله خاله خاله...خاله ام کیست؟ خاله است یا آبجی بزرگه؟.....  کلا داشتم قاطی میکردم که تصمیم گرفتم اصلا به شما تبریک نگویم تولدتان را. چه کاری است؟ والا....

۲۱ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۹:۵۱
میرزا مهدی

مثلا دارم خواب میبینم که مهمون داریم. مهمونا نشستن و من میرم براشون چای میارم. یکی یکی جلوشون چای میذارم و نوش جون میکنن. از اون اتاق همسر صدام میزنه و میگه بیا دارویی که برای گردنته بمالم به گردنت الان وقتشه. دراز بکش. دراز میکشم روی تخت. پمادو میماله یه قــِل میخورم موبایلمو برمیدارم میگم ساعت چنده مگه؟ میگه ها؟ بعد روشو اونور میکنه و میخوابه. میرم سراغ مهمونام. نیستن. به جاش بابام نشسته داره روزنامه میخونه. میگم سلام بچه ها کوشن؟ کی اومدی میگه رفتن. الان اومدم. بیا ببین چی شده. ایران زده پدر داعشیا رو دراورده. {خوب طبیعتا میترسم و چون توی خوابم نمیترسم که عربده بکشم}  شروع کردم به عربده کشیدنِ از ترس. با صدای عربده م ، صدای همسری میاد که میگه چیه؟ چت شده؟ مگه خواب زده شدی؟ بر میگردم تو اتاق موبایلمو از رو بالشت برمیدارم میشینم رو تخت. نگاش میکنم میگم هیچی هیچی نشده بگیر بخواب.....پتو رو میزنم کنار یه بالشت رو بالشت اضافه میکنمو چشمامو میبندم. صدای بابا میاد میگه: الو ... الو.... الو.....الو..... مهدی جان..... صدای بابام رو مغزمه حسش نیست جوابشو بدم. اگه کار داره میگه دیگه انقدرالکی صدا نمیزنه که. دارم به سقف نگاه میکنم که یهو یه موشک از سقف میاد میخوره رو چشمم. همه چی سیاه میشه. تلفنم زنگ میخوره بر میدارم. باباس. میگه چرا جواب نمیدی؟ میگم ببخشید نشنیدم. میگه چی کار داشتی زنگ زدی؟ بابام مدام حرف میزنه میگم من زنگ زدم؟ زنگ نزدم؟ چی شده؟ چرا حالا زنگ زدی!!؟ الان میام تو هال دیگه...شارژ مفت داری زنگ میزنی دو قدم راهو؟ میگه چرا هذیون میگی؟ تو زنگ زدی جواب ندادی نگران شدم. 

بلند میشم برم ببینم چی میگه. تو هال نیست. روزنامه ش هم نیست. همسرم با دوستاش و مامان خدا بیامرزش نشستن و دارن گریه میکنن. میگم تو مگه اون تو خواب نبودی؟ میگه آخه مامانم اومده. میگم مامان مگه شما فوت نشدی؟ میگه چرا خوب.. اومدم ببینم ماست خریدی برای اقدس خانم؟ میگم صبر کن ببینم تو یخچالو. شاید نخریده باشم. میرم سمت یخچال. یهو چراغ آشپزخونه روشن میشه. همسری پشت سرمه میگه بازم طپش قلب داری؟ عرق بهار میخوای؟ میگم نه دنبال ماستم. میگه ماست برا چی نصفه شبی. میگم مامانت پرسیده. میگه عزیزم خواب دیدی. مامان فوت شده فردا هم چهلمشه....با تعجب نیگا میکنم دورو برمو میگم ساعت چنده؟ میگه وقت پماد مالیدنته. 

تمام/.

حالا ببینید اونجاهایی که بُلد شده من واقعا خواب بودمو خواب میدیدم. اونجاهایی که بُلد نیست، واقعا داشتم اون کارها رو انجام میدادم. این مرز بین خواب و بیداری منه. شمام اینطوری اید؟ یا من فقط اینطوریَم؟ دارم میمیرم؟ خوب میشم؟

۲۷ موافقین ۷ مخالفین ۱ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۶
میرزا مهدی

یعنی از بچگی اینجوری بودما... همه رو دوست داشتم. یعنی امکان نداشت مثلا یکی یه جایی بوده باشه و من یه بار دیده باشمش و دوستش نداشته باشم. کلا دلم میخواست. از بدو تولد شاید اینطور بوده باشه ولی از وقتی که فهمیدم یه اختلاف هایی وجود داره چه در ظاهر و چه زیر زیرکی و چه در روح و روان من با جنس مخالف، دوست داشتم و دلم میخواست. کلا همه باید زنم میشدن. یعنی زینب و مریم و اکرم و زری و پری و صغری و کبری و پروانه و فرزانه و زهرا و زهره و سکینه و بتول و اقدس و بلقیس و .... نداشت. هرکه بود ، بود. باید زنم میشد. در رویاهام با همشون عروسی بازی میکردم. اینی که میگم مال خیلی وقت پیشه و هنوز هفت سال هم نداشتم. یه عده میگفتن این بچه خیلی زود به بلوغ رسیده اما من که نمیدونستم بلوغ کیه. حتی اصلا متوجه رسیدن بهش هم نشده بودم. اصلا نمیدیدمش. ولی مطمئن بودم خیلی زود به زینب رسیده بودم. دستم بهش میرسید. همیشه من بابا میشدم و اون مامان. گاهی من طبیب  بودمو اون حبیب. تازه آمپول هم میزدمش...

۲۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۰
میرزا مهدی

آدمیست دیگر. گاهی از میان تمام زیبایی های دنیا دل میبندد به چیزی که کمتر کسی یافت میشود که به آن علاقه مند باشد. 

(این متنو 25 بهمن 1392 نوشتم. جهت یادآوری برای بانوی عزیزمان. از خدا میخوام همیشه لبخند بر روی لبانش بماند. چون  من خیلی توپم.... عشقم....باحالم. ....خیلی...)

۴۱ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۵
میرزا مهدی

صبح از خواب پا میشه با یه عده میره حموم. میشورنش. میسابنش. میجورنش. میاد بیرون. از زیر اسفند رد میشه. باباش کت و شلوار تنش میکنه. مادرش مبوسدش و شونه به سرش میکشه. رفقاش براش پایکوبی میکنن. میره دست  زنشو میگیره . کلی پول میسُلفه به آرایشگاه. یه نیگا به دوربین میندازه. مسیر باغ و پارک و آتلیه رو میپرسه. با عروسش میرن باغ و پارک و آتلیه. همو میبوسن . در آغوش میگیرن. دستا بالا. حالا حالا... چیلیک چیلیک چیلیک چیلیک. نور فلاش و سردرد و اعصاب خوردیه تماس های مامان بابا ها که کجایینــو؟ مهمونا منتظرن و آتلیه رو به قصد خونه ترک میکنن و میرن خونه ی عروس و عروسو به دست مادر پدرش میسپاره و  خودش به خونه ی اول میره و دست بابا و مامان خودشو میگیره و با بزن و بکوب و بوق و بوق میرن خونه ی عروس و دست عروسو تو دستش میذارن و میبوسنش در گوشش ت هدیدش میکنن که دخترمون تا بحال تو نشنیده  و اشک ها ریخته میشه و خدافظی میکنن و قرار میذارن برای ساعات اولیه شب به صرف چای  و شیرینی و شام و میوه در تالار فُلان و مهمونا جمع میشن و آی بزن و آی برقصی راه میندازن و در هم میلولن و مینی ژوپ هایی که به رخ کشیده میشن و سینه های چاک داده و خواننده ای که به خوشگلا میگوید: دلبرا! خوشگلا میگویند: جان جان جان جان جان جان.... دستها به بالا میرود بندها میگسلند و پرده ها دریده میشوند و انگشتانی که هرز میروند و عرق ها که بر جبین ریخته میشود و اغلب اوقات خورده میشود و شام را میآورند و مهمانان های دور و غریبه میروند و آشنایان میمانند و باز در هم میلولند و آی میلولند و آخ میلولند و شیر تو شیری میشود و عروس میان نره خر ها میرقصد و دوماد آن سوی دیگر لا بلای لعبت های بلا نگرفته کُتش را بالای سرش میچرخاند و چشمهای نگران عروس که به دنبال ناموسش در میان زنان دیگر میگردد و دامادی که در دل میگوید همین یک شبست دیگر و دی جــِی ای که میگوید: (واج آوایی) یه چشم من پر از اشکه... خداحافظ خدا حافظ..... مراسم تموم میشود و داماد شنگول از بزم خصوصی آنطرف مجلس و عروس لت و پاره از گردهمایی مردان مجلسِ به دورش ، خسته درمونده و کوفته بوق بوق زنان به خانه رهسپارند و خانه و مهمانانی که ول کن ماجرا نیستند و خانه را برانداز میکنند و اه ببین سرویس چند ده پارچه ی کن وودش را... آرام آرام میروند و آن دو میمانند و دوربینی که چشمهایش دیگر تار میبیند و عروس و داماد به اتاقی میروند و خیلی لوس در را رو به دوربین میبندند و تمام.

فردا صبح دامادی دیگر از خواب بیدار میشود و با یه عده به حمام میرود و میشورنشو  میسابنشو..........

و باز فردای دیگر دامادی دیگرووو....

اه سگ  تو این شغل


۱۳ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۷
میرزا مهدی

امسال سومین باره که این اتفاق میافته. دقیقا تو این سه سال، درست همین روز، اول صبح وقتی چشمامو باز می کنم، سیمای خندان همسر عزیزم رو روبروم می بینم که قبل از من بیدار شده و خودشو فرشته طور آراسته و لبخندشو با همه ی وجودش به من هدیه می کنه. هر سال در چنین روزی و لحظه ای، بهترین هدیه ای که خداوند به من داده با لبخندش، یک سال پرفرازو نشیب و سخت رو بیمه می کنه و این قدرت و انرژی رو می ده که بتوانم تاب بیاورم. هر سال در چنین لحظه ای با دیدن (همسرم) مهربان ترین موهبت ِ مهربان ترین مهربانان عالم (خدا) پروردگار را شکر می کنم که هستم تا بتوانم پیشانی ام را همچنان بر مهر بچسبانم و سجده کنم عظمتش را. بعد...

دیلینگ دیلینگ پیامک میاد از:

همسرم در همان لحظه( خواهان آنم که ضربان قلب مهربانت به لبخندهای مکرر تکرار شود و هرآنچه که به دل آرزویش داری به هر بهانه ای از آن تو شود. تولدت مبارک زندگی فاطمه.)

مادرم (و هدیه ی نورانی اش و آرزوهایش)

بانک ملت(و تبریکش)

همراه اول(تبریک و بیست و چهار ساعت مکالمه ی رایگان)

شوهرخواهرم(خاک تو سرت یه سال فسیل تر شدی بدبخت)

آهنگ پیشواز(ضایع)....
خواهر هام ( نفسم، جونم، عشقم و ازین حرفا)
داداش عزیزم (مامان گفت تولدته. آره؟ مبارکت باشه خوب. پنج تومن منو کی می دی؟)
یه شماره ی ناشناس( ای عشق قدیمی.....«یا ابوالفضل این کیه؟» ) پاکش کردم
و دوست و رفیقا. بابا هم که کلا تو فاز این جلف بازیا نیست. امسال با لطف و کرامت خداوند و زیر سایه ی امام زمان(عج) این فرصت را پیدا کردم که سی و پنجمین شمعی را که با هزاران امید برافراشته ام، روشن کنم و بسوزانم تا به انتها برسانم. از خداوند، با اخلاص می خواهم که زمانی مرگم فرابرسد که در میان خلق بی عزت نباشم. آمین...
کلا همین....خواستم بگم تولدمه. مدیونید اگه فکر نکنید عقده ی تبریک دارم. D:

۲۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۴ ، ۱۰:۰۰
میرزا مهدی

دست گرمی


۱۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۴ ، ۲۲:۴۲
میرزا مهدی

یه نونوایی داریم تو محلمون که مسئول دخل اونجا یه خانمه.

هر بار که نون میخرم میپرسه: فرشته خانم خوبن؟ سلام برسونید.

منم با خودم میگم حتما از دوستان مامانه و در جوابش میگم : به مرحمت شما و بزرگی میرسونم و از این جور تعارفات رد و بدل میشه.

هیچوقت هم یادم نموند که از مامان بپرسم اون نونوائه کیه که تو فلان محله ی جدید ما مشغوله و تو رو میشناسه.

یه بار که به اتفاقِ فاطمه بانو گذرمون به نانوایی خورد، سلام علیک گرمی با بانوی ما کردند و فرشته خطاب نمودند و بقیه ی تعارفات و نان خریدیم و درحال برگشت به منزل بودیم که گفتم: این به تو میگه فرشته؟

-آره . نمیدونم چرا! همیشه میگه فرشته جون خوبی؟ آقات خوبه؟ یا مثلا میگه آقات نون خریده نمیخواد صف بایستی و ....

پیش خودم گفتن نکنه اشتباه گرفته با کَس دیگه. بعد گفتم آخه این به من هم میگه به فرشته خانم سلام برسون و من گمان میکردم مامانو میگه.

فکرم خیلی درگیر بود که یهوئکی همینطورکی یادم افتاد که یه رو صبح زود که رفتم نونوایی و اتفاقا خیلی هم سر کیف بودم، گفتم:

سلام یه دونه نونِ برشته.

(بعد یهو نمیدونم چطور شد که یه مصرع پشتش بداهه اومد)

میخّوام ببرم برای فرشته(اینجا منظورم از بیان فرشته یک صفت بود)

خانمه هم که انگار کیفش کوک تر از من بود گفت:

فرّشته که باباش بزغاله کُشته؟

گفتم:

نه این که میگم روی اجاق حلیم گذاشته...

بعد پولو دادمو اومدم. بنده خدا از همون موقع فکر کرده اسم بانوی ما فرشته ست.

خوبه منو با مولانا اشتباه نگرفته یا مثلا برنارد شاو.....



همین(اصلا هم قصد ندارم به هیچ مسئله ی سیاسی ای ربطش بدم)

۲۱ موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۴ آذر ۹۳ ، ۰۸:۴۳
میرزا مهدی

این بچه آبجیمه

فکر نکنین مث داییش لوسه ها

اینطوری کرده شناساییی نشه

به تصادف میگه: تفاصد


۱۸ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۳ ، ۰۹:۰۹
میرزا مهدی
قبل از هر چیزی: سلام! دوست عزیز که داری دلخور میشی و کفش و جورابت هم دراوردی که بدوی و بری.. من یه روزی اعلام کردم که با موبایلم و اگه کسی کامنت بذاره بدون آدرس ابدا نمیتونم برم وبلاگش. لطفا با آدرس کامنت بذار. میدونی که برات احترام زیادی قائلم. اونوقت حتما میتونم بیام خدمتت.


این چند روزی که مجبور بودم تو خونه باشم به چشمم دیدم که خانه داری سختترین کار دنیاست.
۰ موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۰۶ آذر ۹۳ ، ۱۱:۲۰
میرزا مهدی

 

 

  اگه

فاطمه

یه روز

اینو

ببینه!

 

                                                                                       این لامصب کامنتاش بازه  :))

۲۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۳ ، ۱۸:۵۲
میرزا مهدی
۲۲ موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۴ مهر ۹۳ ، ۱۰:۲۸
میرزا مهدی

دیروز 20 شهریور، سالگرد ازدواجمون بود.
برای فیلمبرداری به یه عروسی دعوت شده بودم که خوب ، لازم به توضیح نیست که روز عروسی اون دو نفر هم 20 شهریور بود.
دو تا دیگه از دوستانم رو اونجا دیدم که یکیشون سال 89 فیلمبردار عروسیشون بودم ، درست در 20 شهریور. و دیگری سال 91 .
دیروز یه اتفاق مهم برای به کمال رسیدن زندگی دو نفره ی ما افتاد که مصادف شدن اش با این روز رو به فال نیک میگیریم.
و اینکه از صبح در گیر کار های بسیار زیادی بودم که تا شب نتونستم خدمت پدر و مادرم برسم برای تبریک چهلمین سالگرد ازدواجشون در روز 20 شهریور.

۱۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۰۸
میرزا مهدی
۱۳ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۲:۰۴
میرزا مهدی

الو

الو سلام خواهـــــــــــــــــــــــــــر چطوری؟ خوبی؟ اون شوهرت چطوره؟ چه عجب!

همه خوبن منم خوبم تو خوبی؟ شوهر خودت چطوره؟ زنگ زدم ببینم در چه حاله؟ میمیره بالاخره یا نه؟ جواب آزمایششو گرفت؟

نه بابا مرده شورشو ببرن. این مردا مگه میمیرن؟ تا ما رو تو گور نکنن نمیمیرن که. 

موافقین ۶ مخالفین ۹ ۱۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۱۹
میرزا مهدی
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۲۵
میرزا مهدی

در طول تاریخ دیدیم و شنیدیم و خواندیم که انسانها با هم میجنگیدند، ـــگاهی! ـــ، برای به دست آوردن یک زن.

بعد در این میان کرور کرور انسان کشته میشدند و به خاک و خون کشیده میشدند و آن دو نفر اصلی حالش را میبردند. 

آنوقت برنده، زن را تصاحب میکرد و بازنده، جنگی دیگر برای یک زن دیگر در مکانی دیگر راه میانداخت.

ولی حیوانات اینگونه نیستند.

 با هم میجنگند ــــ آن هم فقط دو حیوان ــــ . آن هم به قصد کُشت. بازنده، تجدید قوا میکند و بعد از مدتی باز میگردد برای همان زن .  و برنده ، تصاحب میکند.  آن هم نه یک زن،  بلکه  تمام زن ها را .

وه چه حرمسرایی شود این حرمسرای استران و درندگان و چرندگان و گاها" خزندگان.

حیوان هم نشدیم همچون بعضی ها "شیران و ددان" حرمسرایی افتتاح کنیم از برای خویش/.

خخخخ

۲۳ موافقین ۱ مخالفین ۲ ۲۴ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۲۷
میرزا مهدی
وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست. و هدیه من به تو نازنین، قلب عاشقی است که فقط برای تو میطپد.(تپد?) عاشقانه و صادقانه دوستت دارم و سالروز تولدت را تبریک میگویم.

سپاس از محبت دوستان
۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۳ ، ۱۰:۴۱
میرزا مهدی