"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

۲۷ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه زناشویی» ثبت شده است

مثلا دارم خواب میبینم که مهمون داریم. مهمونا نشستن و من میرم براشون چای میارم. یکی یکی جلوشون چای میذارم و نوش جون میکنن. از اون اتاق همسر صدام میزنه و میگه بیا دارویی که برای گردنته بمالم به گردنت الان وقتشه. دراز بکش. دراز میکشم روی تخت. پمادو میماله یه قــِل میخورم موبایلمو برمیدارم میگم ساعت چنده مگه؟ میگه ها؟ بعد روشو اونور میکنه و میخوابه. میرم سراغ مهمونام. نیستن. به جاش بابام نشسته داره روزنامه میخونه. میگم سلام بچه ها کوشن؟ کی اومدی میگه رفتن. الان اومدم. بیا ببین چی شده. ایران زده پدر داعشیا رو دراورده. {خوب طبیعتا میترسم و چون توی خوابم نمیترسم که عربده بکشم}  شروع کردم به عربده کشیدنِ از ترس. با صدای عربده م ، صدای همسری میاد که میگه چیه؟ چت شده؟ مگه خواب زده شدی؟ بر میگردم تو اتاق موبایلمو از رو بالشت برمیدارم میشینم رو تخت. نگاش میکنم میگم هیچی هیچی نشده بگیر بخواب.....پتو رو میزنم کنار یه بالشت رو بالشت اضافه میکنمو چشمامو میبندم. صدای بابا میاد میگه: الو ... الو.... الو.....الو..... مهدی جان..... صدای بابام رو مغزمه حسش نیست جوابشو بدم. اگه کار داره میگه دیگه انقدرالکی صدا نمیزنه که. دارم به سقف نگاه میکنم که یهو یه موشک از سقف میاد میخوره رو چشمم. همه چی سیاه میشه. تلفنم زنگ میخوره بر میدارم. باباس. میگه چرا جواب نمیدی؟ میگم ببخشید نشنیدم. میگه چی کار داشتی زنگ زدی؟ بابام مدام حرف میزنه میگم من زنگ زدم؟ زنگ نزدم؟ چی شده؟ چرا حالا زنگ زدی!!؟ الان میام تو هال دیگه...شارژ مفت داری زنگ میزنی دو قدم راهو؟ میگه چرا هذیون میگی؟ تو زنگ زدی جواب ندادی نگران شدم. 

بلند میشم برم ببینم چی میگه. تو هال نیست. روزنامه ش هم نیست. همسرم با دوستاش و مامان خدا بیامرزش نشستن و دارن گریه میکنن. میگم تو مگه اون تو خواب نبودی؟ میگه آخه مامانم اومده. میگم مامان مگه شما فوت نشدی؟ میگه چرا خوب.. اومدم ببینم ماست خریدی برای اقدس خانم؟ میگم صبر کن ببینم تو یخچالو. شاید نخریده باشم. میرم سمت یخچال. یهو چراغ آشپزخونه روشن میشه. همسری پشت سرمه میگه بازم طپش قلب داری؟ عرق بهار میخوای؟ میگم نه دنبال ماستم. میگه ماست برا چی نصفه شبی. میگم مامانت پرسیده. میگه عزیزم خواب دیدی. مامان فوت شده فردا هم چهلمشه....با تعجب نیگا میکنم دورو برمو میگم ساعت چنده؟ میگه وقت پماد مالیدنته. 

تمام/.

حالا ببینید اونجاهایی که بُلد شده من واقعا خواب بودمو خواب میدیدم. اونجاهایی که بُلد نیست، واقعا داشتم اون کارها رو انجام میدادم. این مرز بین خواب و بیداری منه. شمام اینطوری اید؟ یا من فقط اینطوریَم؟ دارم میمیرم؟ خوب میشم؟

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

یعنی از بچگی اینجوری بودما... همه رو دوست داشتم. یعنی امکان نداشت مثلا یکی یه جایی بوده باشه و من یه بار دیده باشمش و دوستش نداشته باشم. کلا دلم میخواست. از بدو تولد شاید اینطور بوده باشه ولی از وقتی که فهمیدم یه اختلاف هایی وجود داره چه در ظاهر و چه زیر زیرکی و چه در روح و روان من با جنس مخالف، دوست داشتم و دلم میخواست. کلا همه باید زنم میشدن. یعنی زینب و مریم و اکرم و زری و پری و صغری و کبری و پروانه و فرزانه و زهرا و زهره و سکینه و بتول و اقدس و بلقیس و .... نداشت. هرکه بود ، بود. باید زنم میشد. در رویاهام با همشون عروسی بازی میکردم. اینی که میگم مال خیلی وقت پیشه و هنوز هفت سال هم نداشتم. یه عده میگفتن این بچه خیلی زود به بلوغ رسیده اما من که نمیدونستم بلوغ کیه. حتی اصلا متوجه رسیدن بهش هم نشده بودم. اصلا نمیدیدمش. ولی مطمئن بودم خیلی زود به زینب رسیده بودم. دستم بهش میرسید. همیشه من بابا میشدم و اون مامان. گاهی من طبیب  بودمو اون حبیب. تازه آمپول هم میزدمش...

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

آدمیست دیگر. گاهی از میان تمام زیبایی های دنیا دل میبندد به چیزی که کمتر کسی یافت میشود که به آن علاقه مند باشد. 

(این متنو 25 بهمن 1392 نوشتم. جهت یادآوری برای بانوی عزیزمان. از خدا میخوام همیشه لبخند بر روی لبانش بماند. چون  من خیلی توپم.... عشقم....باحالم. ....خیلی...)

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

صبح از خواب پا میشه با یه عده میره حموم. میشورنش. میسابنش. میجورنش. میاد بیرون. از زیر اسفند رد میشه. باباش کت و شلوار تنش میکنه. مادرش مبوسدش و شونه به سرش میکشه. رفقاش براش پایکوبی میکنن. میره دست  زنشو میگیره . کلی پول میسُلفه به آرایشگاه. یه نیگا به دوربین میندازه. مسیر باغ و پارک و آتلیه رو میپرسه. با عروسش میرن باغ و پارک و آتلیه. همو میبوسن . در آغوش میگیرن. دستا بالا. حالا حالا... چیلیک چیلیک چیلیک چیلیک. نور فلاش و سردرد و اعصاب خوردیه تماس های مامان بابا ها که کجایینــو؟ مهمونا منتظرن و آتلیه رو به قصد خونه ترک میکنن و میرن خونه ی عروس و عروسو به دست مادر پدرش میسپاره و  خودش به خونه ی اول میره و دست بابا و مامان خودشو میگیره و با بزن و بکوب و بوق و بوق میرن خونه ی عروس و دست عروسو تو دستش میذارن و میبوسنش در گوشش ت هدیدش میکنن که دخترمون تا بحال تو نشنیده  و اشک ها ریخته میشه و خدافظی میکنن و قرار میذارن برای ساعات اولیه شب به صرف چای  و شیرینی و شام و میوه در تالار فُلان و مهمونا جمع میشن و آی بزن و آی برقصی راه میندازن و در هم میلولن و مینی ژوپ هایی که به رخ کشیده میشن و سینه های چاک داده و خواننده ای که به خوشگلا میگوید: دلبرا! خوشگلا میگویند: جان جان جان جان جان جان.... دستها به بالا میرود بندها میگسلند و پرده ها دریده میشوند و انگشتانی که هرز میروند و عرق ها که بر جبین ریخته میشود و اغلب اوقات خورده میشود و شام را میآورند و مهمانان های دور و غریبه میروند و آشنایان میمانند و باز در هم میلولند و آی میلولند و آخ میلولند و شیر تو شیری میشود و عروس میان نره خر ها میرقصد و دوماد آن سوی دیگر لا بلای لعبت های بلا نگرفته کُتش را بالای سرش میچرخاند و چشمهای نگران عروس که به دنبال ناموسش در میان زنان دیگر میگردد و دامادی که در دل میگوید همین یک شبست دیگر و دی جــِی ای که میگوید: (واج آوایی) یه چشم من پر از اشکه... خداحافظ خدا حافظ..... مراسم تموم میشود و داماد شنگول از بزم خصوصی آنطرف مجلس و عروس لت و پاره از گردهمایی مردان مجلسِ به دورش ، خسته درمونده و کوفته بوق بوق زنان به خانه رهسپارند و خانه و مهمانانی که ول کن ماجرا نیستند و خانه را برانداز میکنند و اه ببین سرویس چند ده پارچه ی کن وودش را... آرام آرام میروند و آن دو میمانند و دوربینی که چشمهایش دیگر تار میبیند و عروس و داماد به اتاقی میروند و خیلی لوس در را رو به دوربین میبندند و تمام.

فردا صبح دامادی دیگر از خواب بیدار میشود و با یه عده به حمام میرود و میشورنشو  میسابنشو..........

و باز فردای دیگر دامادی دیگرووو....

اه سگ  تو این شغل


  • مَـهدی (میرزای قدیم)

امسال سومین باره که این اتفاق میافته. دقیقا تو این سه سال، درست همین روز، اول صبح وقتی چشمامو باز می کنم، سیمای خندان همسر عزیزم رو روبروم می بینم که قبل از من بیدار شده و خودشو فرشته طور آراسته و لبخندشو با همه ی وجودش به من هدیه می کنه. هر سال در چنین روزی و لحظه ای، بهترین هدیه ای که خداوند به من داده با لبخندش، یک سال پرفرازو نشیب و سخت رو بیمه می کنه و این قدرت و انرژی رو می ده که بتوانم تاب بیاورم. هر سال در چنین لحظه ای با دیدن (همسرم) مهربان ترین موهبت ِ مهربان ترین مهربانان عالم (خدا) پروردگار را شکر می کنم که هستم تا بتوانم پیشانی ام را همچنان بر مهر بچسبانم و سجده کنم عظمتش را. بعد...

دیلینگ دیلینگ پیامک میاد از:

همسرم در همان لحظه( خواهان آنم که ضربان قلب مهربانت به لبخندهای مکرر تکرار شود و هرآنچه که به دل آرزویش داری به هر بهانه ای از آن تو شود. تولدت مبارک زندگی فاطمه.)

مادرم (و هدیه ی نورانی اش و آرزوهایش)

بانک ملت(و تبریکش)

همراه اول(تبریک و بیست و چهار ساعت مکالمه ی رایگان)

شوهرخواهرم(خاک تو سرت یه سال فسیل تر شدی بدبخت)

آهنگ پیشواز(ضایع)....
خواهر هام ( نفسم، جونم، عشقم و ازین حرفا)
داداش عزیزم (مامان گفت تولدته. آره؟ مبارکت باشه خوب. پنج تومن منو کی می دی؟)
یه شماره ی ناشناس( ای عشق قدیمی.....«یا ابوالفضل این کیه؟» ) پاکش کردم
و دوست و رفیقا. بابا هم که کلا تو فاز این جلف بازیا نیست. امسال با لطف و کرامت خداوند و زیر سایه ی امام زمان(عج) این فرصت را پیدا کردم که سی و پنجمین شمعی را که با هزاران امید برافراشته ام، روشن کنم و بسوزانم تا به انتها برسانم. از خداوند، با اخلاص می خواهم که زمانی مرگم فرابرسد که در میان خلق بی عزت نباشم. آمین...
کلا همین....خواستم بگم تولدمه. مدیونید اگه فکر نکنید عقده ی تبریک دارم. D:

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

دست گرمی


  • مَـهدی (میرزای قدیم)

یه نونوایی داریم تو محلمون که مسئول دخل اونجا یه خانمه.

هر بار که نون میخرم میپرسه: فرشته خانم خوبن؟ سلام برسونید.

منم با خودم میگم حتما از دوستان مامانه و در جوابش میگم : به مرحمت شما و بزرگی میرسونم و از این جور تعارفات رد و بدل میشه.

هیچوقت هم یادم نموند که از مامان بپرسم اون نونوائه کیه که تو فلان محله ی جدید ما مشغوله و تو رو میشناسه.

یه بار که به اتفاقِ فاطمه بانو گذرمون به نانوایی خورد، سلام علیک گرمی با بانوی ما کردند و فرشته خطاب نمودند و بقیه ی تعارفات و نان خریدیم و درحال برگشت به منزل بودیم که گفتم: این به تو میگه فرشته؟

-آره . نمیدونم چرا! همیشه میگه فرشته جون خوبی؟ آقات خوبه؟ یا مثلا میگه آقات نون خریده نمیخواد صف بایستی و ....

پیش خودم گفتن نکنه اشتباه گرفته با کَس دیگه. بعد گفتم آخه این به من هم میگه به فرشته خانم سلام برسون و من گمان میکردم مامانو میگه.

فکرم خیلی درگیر بود که یهوئکی همینطورکی یادم افتاد که یه رو صبح زود که رفتم نونوایی و اتفاقا خیلی هم سر کیف بودم، گفتم:

سلام یه دونه نونِ برشته.

(بعد یهو نمیدونم چطور شد که یه مصرع پشتش بداهه اومد)

میخّوام ببرم برای فرشته(اینجا منظورم از بیان فرشته یک صفت بود)

خانمه هم که انگار کیفش کوک تر از من بود گفت:

فرّشته که باباش بزغاله کُشته؟

گفتم:

نه این که میگم روی اجاق حلیم گذاشته...

بعد پولو دادمو اومدم. بنده خدا از همون موقع فکر کرده اسم بانوی ما فرشته ست.

خوبه منو با مولانا اشتباه نگرفته یا مثلا برنارد شاو.....



همین(اصلا هم قصد ندارم به هیچ مسئله ی سیاسی ای ربطش بدم)

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

این بچه آبجیمه

فکر نکنین مث داییش لوسه ها

اینطوری کرده شناساییی نشه

به تصادف میگه: تفاصد


  • مَـهدی (میرزای قدیم)
قبل از هر چیزی: سلام! دوست عزیز که داری دلخور میشی و کفش و جورابت هم دراوردی که بدوی و بری.. من یه روزی اعلام کردم که با موبایلم و اگه کسی کامنت بذاره بدون آدرس ابدا نمیتونم برم وبلاگش. لطفا با آدرس کامنت بذار. میدونی که برات احترام زیادی قائلم. اونوقت حتما میتونم بیام خدمتت.


این چند روزی که مجبور بودم تو خونه باشم به چشمم دیدم که خانه داری سختترین کار دنیاست.
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

 

 

  اگه

فاطمه

یه روز

اینو

ببینه!

 

                                                                                       این لامصب کامنتاش بازه  :))

  • مَـهدی (میرزای قدیم)
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

دیروز 20 شهریور، سالگرد ازدواجمون بود.
برای فیلمبرداری به یه عروسی دعوت شده بودم که خوب ، لازم به توضیح نیست که روز عروسی اون دو نفر هم 20 شهریور بود.
دو تا دیگه از دوستانم رو اونجا دیدم که یکیشون سال 89 فیلمبردار عروسیشون بودم ، درست در 20 شهریور. و دیگری سال 91 .
دیروز یه اتفاق مهم برای به کمال رسیدن زندگی دو نفره ی ما افتاد که مصادف شدن اش با این روز رو به فال نیک میگیریم.
و اینکه از صبح در گیر کار های بسیار زیادی بودم که تا شب نتونستم خدمت پدر و مادرم برسم برای تبریک چهلمین سالگرد ازدواجشون در روز 20 شهریور.

  • مَـهدی (میرزای قدیم)
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

الو

الو سلام خواهـــــــــــــــــــــــــــر چطوری؟ خوبی؟ اون شوهرت چطوره؟ چه عجب!

همه خوبن منم خوبم تو خوبی؟ شوهر خودت چطوره؟ زنگ زدم ببینم در چه حاله؟ میمیره بالاخره یا نه؟ جواب آزمایششو گرفت؟

نه بابا مرده شورشو ببرن. این مردا مگه میمیرن؟ تا ما رو تو گور نکنن نمیمیرن که. 

  • موافقین ۶ مخالفین ۹
  • ۱۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۱۹
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

دیشب گوشه یه کاغذ نوشتم "بریم شمال" که امروز بیام راجع بهش بنویسم. اما از صبح تا الان که ساعت................................................................................. صبر کنید

- میٍثــم! ......میثم!....میٍثم!......میثـــــــــــــــــــــــــــــــــــم! 

میثممرگ . زهر مار. ترسیدم چرا عربده میکشی؟ 

من: کچل کری مگه ؟ یه ساعته دارم صدات میزنم!

میثم: بنال ببینم چی میگی؟

من: ساعت چنده؟

میثم: 4:51

ببخشید چی میگفتم؟ آهان. از صبح تا الان که ساعت چهار و پنجاه و یک دقیقه هستش دارم فکر میکنم که چی میخواستم در مورد "بریم شمال" بنویسم. تازه یادم اومده.

  • مَـهدی (میرزای قدیم)
  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • ۲۸ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۲۵
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

در طول تاریخ دیدیم و شنیدیم و خواندیم که انسانها با هم میجنگیدند، ـــگاهی! ـــ، برای به دست آوردن یک زن.

بعد در این میان کرور کرور انسان کشته میشدند و به خاک و خون کشیده میشدند و آن دو نفر اصلی حالش را میبردند. 

آنوقت برنده، زن را تصاحب میکرد و بازنده، جنگی دیگر برای یک زن دیگر در مکانی دیگر راه میانداخت.

ولی حیوانات اینگونه نیستند.

 با هم میجنگند ــــ آن هم فقط دو حیوان ــــ . آن هم به قصد کُشت. بازنده، تجدید قوا میکند و بعد از مدتی باز میگردد برای همان زن .  و برنده ، تصاحب میکند.  آن هم نه یک زن،  بلکه  تمام زن ها را .

وه چه حرمسرایی شود این حرمسرای استران و درندگان و چرندگان و گاها" خزندگان.

حیوان هم نشدیم همچون بعضی ها "شیران و ددان" حرمسرایی افتتاح کنیم از برای خویش/.

خخخخ

  • مَـهدی (میرزای قدیم)
وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست. و هدیه من به تو نازنین، قلب عاشقی است که فقط برای تو میطپد.(تپد?) عاشقانه و صادقانه دوستت دارم و سالروز تولدت را تبریک میگویم.

سپاس از محبت دوستان
  • مَـهدی (میرزای قدیم)
سالها پیش در کوچه پس کوچه های جنوب شهر تهران، زن و مردی صاحب فرزندی شدند که با دیدن او گمان بردند ملکه ای از ملائکه خدا پا بر زمین نهاده ست
. به همین خاطر او را فرشته نام نهادند و هر سال به میمنت آن روز در دلشان شوق و شوری موج میزد.
و امروز فرزندان آن دختر
با همان شور و حال،
چه بسا بیشتر
سالروز نازل شدن آن فرشته را
به جشن مینشیندد 
و حضورش را به عنوان بهترین مادر دنیا ارج مینهند و خدا را شکر و سپاس میگویند.
 مادرم! تولدت مبارک. سایه ات بالا سرمان باشد با تن سالم و عمر با عزت. انشالله
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

خواهرم: داش میرزا موهامو کوتاه کردم قشنگ شدم؟

من: د اگه من چشم دیدن این مسائلو داشتم اون زن اولیه نمیرفت سراغ یکی که بتونه ببیندش که...


  • مَـهدی (میرزای قدیم)