"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

۳۱ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه روشنفکری» ثبت شده است

خطرناک ترین دوستان کسانی هستند که تا هم فیها خالدون زندگی ات را خبر دارند ولی یکبار هم زنگ نمی زنند حالت را بپرسند!!

تا جایی که راه دارد از این دوست ها برای خودتان دست و پا نکنید، فردا می شوند بلای جان! نه می توانی منکر دوستیشان شوی نه ذره ای محبت دیده ای که دلت خوش باشد، کارت میشود لبخند زدن و آبرو داری در جمع...من که از وقتی این را فهمیدم ازخیلی ها سوال اضافی هم نمی پرسم، یعنی وقتی زنگ میزند می گوید ثبت نام دانشگاه دارم، فقط می پرسم کجا وکی؟که بفهمم به کلاس می رسد یا نه!! نمی پرسم شبانه ؟روزانه؟سهمیه؟اصلاً تو کی درس خواندی و قبول شدی...دوست دارم بدانم، ولی فردا من هم میشوم بلای جان او!!

دوست اگر دوست باشد همانی را می پرسد که تو دلت می خواهد بگویی...وگرنه از صبح تا شب تمام پارکها و کافی شاپها و خیابانها را قصه بگویــیــــد برای هم، نه تو حرف دلت را زدی نه از او دردی دوا شده!!حرف جدیدی نیست، همان قصۀ قدیمیِ چشمها و خواندن راز درون...منتها تمام رازها را نباید به یک نفر گفت...

یه آدمهایی هم هستن که دوست داری همیشه باهاشون موافق باشی ... بگی هرچی تو میگی همونه

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

تهوعِ مصادره شده از خلایقِ لایق،

روزهای به ارث رسیده از تمام ِبودن ها و نبودن ها،

روزهایی که روزی لحظه بود و الان شده گذشته ،

چیزی که یواش یواش روی آن را غباری می گیرد و تو سعی می کنی با ذهنت در گیر بشوی و باشی که حفظ اش کنی؛ یا تف کنی کفِ یک دستمال، و قاطیِ باقیِ کثافت های بشری بریزی به چرخه ،

که شاید و شاید بازیافت بشه این گذشته ،

ته این بازیافت یک سری اصطلاح درهم بیرون می آید با یک سری اصواتِ گنگ که نمی فهمی خشم است یا هیجان ؛ درست مثل صدای بی هنگامِ همسایه ها که توی تاریکی ناپیدا بین سوسوی یه چراغ _که شک داری طرح بودنه یا دکور برای اجرای نقش_ ...

حالا می فهمی تمام چیزهایی که یک عمر برای خودت رج کردی پشت هم یک سری خاطره شده است و تو باید به فکر آینده باشی!آینده ای که در معرضِ گذشته است...

 

 


*این روزا با تمام لحظه هایش یک سری اراجیف از ذهنم می گذرد که ترجیح می دهم تفشون کنم روی این هذیان ها ،تا قورتشون بدم و برایم بشوند خلطِ حاصل از استفراق.

برای تمام لحظه هام -که سعی در سرازیر کردنشون دارم - یک خاطره و یک لحظه ی گنگ می دود که دارم تمام و تمام با خودم کلنجار می رم که از توی ذهنم پاک اش کنم.

این روزها که دارد به اوج شنبه/یکشنبه/...شنبه/یکشنبه...بودنش نزدیک می شود می تواند جزو تکرارِ مداومِ خطِ شروع و پایان من باشد برای این طرح بی معنی *بی مصرف*

می بینی دوست عزیز ؟... شکی نیست که توام درگیر این یکه به دوی تودر تو شدی ،برای من، قاطیِ تمامِ لحظه هام هیچ تلنگری نیست که بخواهد برایم هدف بسازد...لبخند می شود ذهن مسخره من اگه ببیند چیزی پیدا کردی بین تمام این یک به دوها که بتوانی بهش بگویی هدف.




  • مَـهدی (میرزای قدیم)
سلام! یه مطلبی خوندم اینجا که خواستم جوابیه ای براشون بنویسم که نشد. شاید کامنتدونیش بسته بود. پس اینجا مینویسم.

من مطمئنم که آدم فوق العاده بیشعوری هستم. من معتقدم که شما هم آدم بی شعوری هستید. 
من معتقدم که همه ی ما آدم های بیشعوری هستیم. من شخصا اون سری کتاب بیشعوریو نخوندم و قسمت نشده که بخونم. یکی دوبار خریدمشو به دیگران هدیه دادم که نشان از بیشعوری مطلق بنده ست. 
دوست عزیزم فرموده بودند: (خیلی مواظب باشید و اجازه ندین یک آدم بیشعور تا این حد به حریمتون نزدیک بشه.) ((از متن وبلاگ ایشون))
سوال من اینه: اگه همه باید مواظب باشن که بیشعور ها نزدیکشون نشن، پس کی بیشعوره؟ اگه همه فراری  و محتاط از حجوم بیشعور ها هستن، پس کی بیشعوره؟
ما همه بیشعوریم. بیشعور در اوامری. من  وقتی یه چیزی رو نمیدونم درمورد  اون چیز به شعور نرسیدم. پس بیشعورم. دوست شما آداب معاشرت رو شاید نیاموخته؛ پس شعورش در آداب معاشرت کامل نیست. من شعورم در چیزهایی که ادعاشونو دارم که هستم، نسبیه رو به کمه. پس من یه آدم مدعیه بیشعورم. تعریف شعور در اون کتاب نمیدونم چیه ولی تعریف من اینه: همه ی ما بیشعوریم با اعماق و جغرافیای اخلاقیه مختلف. /.
نمیدونم چه ضرورتی داشت که این مطلبو نوشتم. فکر میکنم ضرورتی هم نداشت. اینکه بخوام به رخ بکشم بیشعوریمو، به نظرم یه بیشعوریه محضه.


بی ربط نوشت: قدیما یه مطلبو تند تند تایپ میکردم و بدون اینکه بخونمش و مرورش کنم مطمئن بودم بیشتر از یک غلط املایی نداشته. الان انگشتام بیش فعال شدن. مثلا اومدم بنوسم معاشرت، نوشتم مشاعشرت. و غیره. قبل از اینکه به حرف مربوطه برسه یکی دوبار انگشتام لمسشون میکنن. میگن نشانه ی ام اسه. MS (البته اونایی که گفتن شاید شعورشون به ام اس نمیرسیده. ولی قطعا بیشعور مطلق نبودن)


  • مَـهدی (میرزای قدیم)

یه ساختمون بسیار بسیار قدیمی با یه معماری اصیل ایرانی و بسیار قدیمی که خرده شیشه های قرمز و سبز و آبی و زردش لابه لای بوته های بزرگ علف های هرز, علی رغم جلبک هایی که رویشان نشسته بود به خوبی زیر نور آفتاب خودنمایی می کردن. درب چوبی که شایعه شده بود، سرقت شده. و دیوار چینی های اطراف ساختمون که قدمت بسیار زیادی داشت. نقاشی های جالبی که شبیه طرح های داستان های شاهنامه بودن و با رنگ های گیاهی ثبت شده بودند. و کنده کاری های به قولی: طرح روسی روی ستون های چوبی جلوه ی زیبایی به اون متروکه داده بود.

گفتم: چرا خرابش کردن؟

گفت: آخه مال زمان طاغوت بود.انقلاب که شد، خرابکارا اومدن تخریبش کردن.

+سنجاق شود به دو پست قبل.

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

توضیح اینکه کرایه تاکسی 600 تومان است و من از پشت سر راننده دستم را دراز کردم و یک اسکناس دو هزار تومانی به او دادم. سمت راستم دو دختر دانشجو که اتفاقا خیلی هم جیگر بودند، و جلو هم یک نره خر گنده بَک با سیبیل های پت و پهن نشسته بودند.

راننده:(به محض دیدن 2000 تومانی): به ابوالفضل، به پیر، به قرآن پول خرد ندارم. اینها هم خودشونو مسخره کردن با این کرایه تعیین کردنشون. ششصد تومن هم شد رقم؟

من: باشه! باشه! چرا حرص می خوری؟ خدا رو شکر کن که دولت ما، دولت تدبیره. نکردن 575 تومان. کردن 600 تومان.

راننده: از صبح تا حالا هر کی پول داده یا هزاری بوده یا دو هزاری!

من: خب حاجی وقتی شغلت اینه باید از قبل و یا از صبح فکرش را بکنی.

راننده: بشاش به این شغل ما بابا!

من:(حرفش را قطع کردم)عه عه حاجی! زشته! بیا بگیر( 3 عدد 200 تومانی دادم بهش.)

راننده: خب جوون تو که داشتی از اول می دادی دیگه. آزار داری؟

(آروم به بغل دستی، همون نره خره): میبینی؟ مردم دلشون نمیاد پول خرد از دست بدن.

نره خره: (نیم نگاهی به من کرد و حرف راننده را قطع کرد) نفهمن دیگه.

من: مشتی اینها پول سیده. ته کیسه است.

راننده:(خنده ای زنانه کرد):باید برم کمیته امداد پول خرد بگیرم.

من: کمیته امداد مگه پول خرد داره؟

راننده: آره دیگه. این صندوق صدقات ها پر از پول خرد هستن.

من: حاجی انگاری زیادی حالت خوشه ها!فکر می کنی با این اخلاق مزخرف شما و همکاراتون مردم پول خرد میندازن تو صندوق؟ تا اونجا که من می دونم مردم حاضرن هزاری یا دو هزاری تو صندوق بندازن و یا اصلا قید در امان بودن از هفتاد نوع بلا رو بزنن و پولی نندازن ولی اسیر غرولند و یاوه گویی شما نشوند. همین بغل پیاده می شم.

در این بین دخترها تو تلگرام بودن و زیر زیرکی می خندیدن و هی می گفتن: نیگا نیگا این خدیجشونه. این ماندانا و سانداناشونه.نفهمیدم چه غلطی می کردن. خدا می دونه چند وقت دیگه گندش درمیاد. شاید هم دراومده. ما که نمی دونیم.چشمک

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

روی ساعد بابام روی انگشت ثبابه ی دست راستش یه عدد چهار رقمی خالکوبی کرده، نوشته:1329

تاریخ تولدشه. روی دست راستش هم به بدخط ترین شکل ممکن نوشته: الله، محمد، علی. به قول خودش هنوز از روستا بیرون نزده بوده که اونا رو پسرعمه اش، خالکوبی کرده براش. اونایی که بابا رو از اینجا میشناسن می تونن حدس بزنن که تقریبا تو سن هشت نه سالگی این اتفاق افتاده. با توجه به رشد انسان و بزرگ شدن اعضای بدن، که تا الان حدود پنجاه و هفت سال گذشته. ما به سختی می تونیم الله، محمد، علی رو ببینیم چون بین ذرات جوهر فاصله افتاده و نود درصدش حذف شده، با این حال این پیرمرد شصت و پنج ساله سال های خیلی زیادیه که پیراهن آستین کوتاه نپوشیده. از خجالت و شرم. با این که سه کلمه ی مقدس در بین شیعه هاست ولی...

هروقت تو زندگی مون تصمیمی می خوایم بگیریم، بابا می گه: (بابا جان! به این فکر کن که تو همیشه تو این سن نیستی و یه روزی پنجاه سالت میشه و ممکنه مث من پشیمون بشی و شرمنده ی همه.) و به دستش اشاره می کنه. درسته ما تا سرمون به سنگ نخوره آدم نمی شیم و نصیحت پذیر نیستیم ولی بدمون نمیاد عالم و آدمو نصیحت کنیم. امروز و روزهای قبل و کلا از وقتی هوا گرم شده و کاپشن ها دراومده، پدیده ی جدیدی رو به چشمام می بینم که حقیقتا جز گنده لات های قدیمی و اکثرا روستایی ها و بیشتر آذری ها به این مسئله گرایش نداشتن. چرا خب این اواخر خانم هایی که زرت و زرت ابروهاشونو با موچین می کندن هم بالاجبار می رفتن سراغش ولی خب نه دیگه تا این حد. چیو می گم؟ معلومه خب تاتو. خالکوبی.

یارو پوست و استخونه میاد تو مغازه می بینم رو بازوش تا مچ دستش یه درویش کشیده که بیشتر شبیه رستم دستانه. اینا خوبه. لیلی و مجنون، جنیفر لوپز. نیم تنه ی پایین یه زن که دست برقضا لخته و لای یه مشت سیم خاردار خار مادرش...یا مثلا این زن ترکه کیه که همه جا عکسش هست؟ یا یه دونه دیدم طرف عکس یه تانک کشیده بودن براش( می گم کشیده بودنا اصن یه وضعی. من تا حالا فکر می کردم مثل قدیما یکی سوزن برمی داره زارت زارت می کوبه رو دست و بال مردم نگو دستگاه داره) تکن الرژی (تکنولوژی) پیشرفت کرده لامصب. آخ آخ یکی بود (به خدا) ....وای نمی گم. زشته. ( آخه شرت پاش نبود) اوممم آهان... نه دیگه. خلاصه اش کنم و بگم (و خیلی چیزای دیگه)

بعد وقتی می گیم اینا چیه؟ مرد حسابی یه روز پشیمون بشی چه خاکی می خوای سرت بریزی؟

می گه: این که چیزی نیست، سینه اش رو نشون می ده و می گه: اینو ندیدی.

بعد ما چشمامون از حدقه درمیاد که یه تخت می بینیم و دو تا زن و مرد...الله اکبر. اینا خودشون لخت می شن، می رن جلو آینه. این عکسای مستهجنو می بینن و ...

خب الاغ بریز تو گوشیت. تازه کلیپ هاش هم هست با کیفیت اچ دی و صدای دالبی و غیره. طولانیش نکنم. بابام می گه قدیما زن ها بیشتر خالکوبی می کردن. از هر ده تا زن خشت نفر خالکوبی داشتن ولی از هر ده مرد پنج نفر.

من می گم اگه هنوز به همون منوال باشه...... دارم فکر می کنم طرح های زنونه روی بدن مردهاست. طرح های مردونه چه جذابیتی می تونه داشته باشه رو بدن زن ها؟ ایشششش :))))) البته دیدم ها.  یه بار یه خانم خیلی با حجاب که فقط کلیپسش معلوم نبود و شلوارش هم به جای زیپ دگمه داشت و رکابیه مشکی و چیز قرمز، وارد مغازه شد و با چشمام دیدم که رو گردنش تا پایین نزدیکای«چیز» ش یه کرگدن که لای یه عالمه گل بود تاتو کرده بود. البته دست یه آدم هم دیدم. لامصب خیلی حجابش سنگین بود. اگه نبود می فهمیدم دست مرده یازن. بگذریم.....بابام می گه:......چیکار داری به این کارا بچه. بچسب به زندگیت. تو نکن.

می گم بابا پس امربه معروف و نهی از منکر چی میشه؟

میگه: دهنتو ببند بچه. اینا اول و آخرش مال تو قرآنه. بکشی بیرون از قرآن سربه نیستت می کنن. بذار همون تو باشه. صاحبش که بیاد خودش همه چیو ردیف می کنه. زندگیه باباتو ببین! ما غلط کردیم. تو نکن. چشاتو ببند. همین.

(لامصب بابام سیاسیش کرد. بریم تا بدتر نشده)


  • مَـهدی (میرزای قدیم)

امام فرمود: امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. و آقا فرمود: اولا غلط می کند.

از آن نتوانستنِ غلط تا این ادعای توانستن آن غلط، 37 سال گذشت. از این «ادعای توانستن» تا رسیدن به «توانستن» اگر سی و هفت سال دیگر بگذرد، باید بدانیم که یک چشم بر هم زدنی بیش نیست. به همین سادگی.

امضاهای طلایی پنج به اضافه ی یک و این قبیل نمایش ها نهایَتاً چیزی شبیه معاهدات تاریخی ایران زمین نخواهد شد. من فکر می کنم این نمایش ها و این بازی های مزخرف سیاست کنار گذاشته شود و شمشیر اسلام از نیام بیرون کشیده شود و به قصد ایجاد یک امپراطوری بزرگ اسلامی بر روی زمین خون ریخته شود و کفارِ تجارِ قریش گونه ها را از صفحه ی روزگار پاک کردن، شرفش بیش از تن دادن به تعهدات هسته ای و مرکزی و غیره و ذلک است. جهاد در راه خدا فقط حفظ حدود نقشه ی ایران اسلامی نیست بلکه حفظ آبروی ایران زمین هم هست که خارج از محدوده ی تعیین شده توسط سیاست گذاران می باشد. برای حفظ حریم آبروی ایران و ایران اسلامی نباید قائل به محدودیت های خاک و نقشه و مرزبندی شد. نباید گفت با ما کاری نداشته باشید تا با اسلام خودمان بمیریم و به مسائل داخلی ما کاری نداشته باشید. امروز کاری نداشته باشند حتما 37 سال آینده خواهند داشت. تعهداتی که در کاغذی قید شود و به راحتی منسوخ می شود، تعهد نیست، مسخره بازیست، پیامبر اسلام (صلی الله و علیه و اله) تِزش این نبود. دیگران هم نباید تزشان این باشد. این که به صاحت مقدّس نبی اکرم جسارت شود و با یک راهپیمایی و چند خط وب نویسی و تیتر سازی برای چندین روزِ ژورنالیست ها کار فیصله پیدا کند، تز حسین (علیه السلام) نبود. اینکه برای آزادی و جلوگیری از تفرقه ی داخلی، زنان به امان خدا رها شوند و با جرات بگویم: لخت در خیابان ها گز کنند، تز زهرا (سلام الله علیها) و هیچ یک از ائمه و حتی امام (رحمه الله علیه) نبود.

اصلا تز این نبود. تز حفظ آبروی اسلام تحت هر شرایطی بود.

همین.

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

از این کتابا می خونید؟

"چیز" می خورید! از اون کتابا بخونید.




  • مَـهدی (میرزای قدیم)

سوالی دارم که مطمئنم جوابی منطقی داره. پس لطفا اون جواب منطقی رو به من بدید.

چرا وقتی ولادت امام علی  روز پدر، و ولادت حضرت فاطمه روز مادر، و ولادت مثلا امام حسین روز پاسدار، و ولادت حضرت ابوالفضل روز جانباز، ولادت حضرت زینب روز پرستار و .... ( این نقطه ها یعنی غیره) نامیده شدن، روز معلم رو براساس شهادت استاد مطهری نامگذاری کردن؟ چرا شهادت استاد مبارکه و یه هفته جشنه ولی شهادت ائمه مصیبت؟

باشه قبوله مصیبته ولی چرا این نامگذاری ها براساس شهادتشون نیست؟ دقیقا معیارشون چیه؟ کی می دونه؟

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

                                               بسم الله الرحمن ارحیم

                                                         سلام

                                   

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

سلام

پس از کلی کنکاش و در به دری تو نت و سایت های مختلف و کتاب های دم دستی و مطالعه ی اونها و آشنایی با  جریانات برابری زن و مرد از ما قبل تاریخ به خاطر نوع و سبک زندگی ای که داشتند و ایل نشینی و کشاورزی و ارج و قُرب زن در جوامع بشری ما قبل تاریخ و ارث بردن دختران .....


  • مَـهدی (میرزای قدیم)
 

پیش نویس:



  • مَـهدی (میرزای قدیم)

تغییر هویت از شادترین، جادویی ترین و رهاننده ترین تجربه های زندگیست.

                                                                                           کی مخالفه؟


  • مَـهدی (میرزای قدیم)

چهار پنج روزه دارم با خودم کلنجار میرم که چرا جدیدا وقتی برای دوستان بلاگفایی عزیزم (خیلی خیلی عزیزم) با ندانسته های خودم نظر میذارم، دیگه نمینویسه نظر شما ثبت گردید و بعد از تایید به نمایش در خواهد آمد و جای اون مینویسه، پیام های تبلیغاتی اکیدا ممنوع و یا یه همچین جمله ای.

گفتم خوب شاید از پیش داره اخطار میده به یه سریا که تبلیغات میکنن.

  • مَـهدی (میرزای قدیم)
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

نشسته بودم پا کامپیوتر و داشتم یه بر اندازی میکردم و یه سری پوشه  ها و فایلهایی که یه زمانی فکر میکردم خیلی به درد میخورن و الان جز  اینکه یه فضای اضافی رو اشغال کنن کار دیگه ای ازشون بر نمیاد رو حذف میکردم.

به یه پوشه ای بر خوردم که اسمشو گذاشته بودم یادگاری. زیاد لازم نبود فکر کنم که چیه! همه ی محتویاتش که نه ولی لا اقل دلیل ایجادش رو یادم اومد.

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

وستای پدرم را وقتی که برق نداشت به یاد میارم. 

روستای پدرم  وقتی که آب نداشت را هم به خوبی به یاد دارم.

روستای پدرم را وقتی که خیلی روستا بود ، خیلی خیلی زیاد روستا بود، را هم به خاطر دارم.

اما امروز چیزی کمتر از شهر ما ندارد. 

جز مصالحی که در ساخت خانه ها به کار رفته و نوع پوشش آدمهاش- در شهر ما و روستای پدرم -فرق دیگری نمیتوان یافت.

امروز وقتی که میریم اونجا صحبت ها سر شبکه های اونور آبی و سریال های آنچنانی و کانال های کابلی و کد شده و غیره ست. یا اگه نه؛ سر بازی های استراتژی و نرم افزار های جدید اندروید و تبلت های جدید و نسل چهار و شاید همین روزها پنجم تلفن همراه باشد. زمان های قدیم(بچگی های خودم رو عرض میکنم) که میرفتیم روستای پدرم اینگونه نبود. همین بیست سی سال پیش.

خیلی ساده بودن . ساده ی شیرین. ساده ی دوست داشتنی. ساده ی ناز. مامان . هلو. باقلوا.

یه نمونه از  سادگیه آدمای روستای پدرم در زمانی که من بچه بودم رو بخونید.

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

تا همین چند وقت پیش از بید خیلی خیلی خیلی خوشم میومد. راستش نمیدونم چرا. شاید به این خاطر که همه دوسش داشتن. شاید به این خاطر که دوست داشتن بید (درخت بید) کلاس داشت. شاید به این خاطر که هر کی میخواست ادعا کنه خیلی عاشقه یا چه میدونم زیادی روشنفکره و بید براشون الهام دهنده چی و چیه، منم دوسش داشتم. به این خاطر که از غافله ی دوست داران بید عقب نمونم. (درخت بید)

تنها نوستالژی ای که از این درخت دارم بر میگرده به روزی که از مدرسه بر میگشتم و (کلاس چهارم دبستان بودم) و دیدم دختر همساده با چش رفت تو یکی از شاخه هاش و تا مدت ها از این چیزا که دزدای دریایی میزنن به چشمشون؛ ولی سفیدشو میزد و میگفتن چشاش کمی آسیب دیده. جز اون چیز دیگه ای از این درخت به یاد ندارم. حتی یه بار هم زیر سایه ش نرفته بودم تا دیروز که همینطور نشسته بودیم روی تراس خونه ی همشیره، چشمم افتاد به یکی از شاخه های درخت بید که بر خلاف همه ی شاخه ها به سمت بالا رفته بود. به شوهرش میگم این چرا تافته ی جدا بافته ست؟ / میگه: شکسته . واسه همین داره اونوری میره.

همین/.

  • مَـهدی (میرزای قدیم)
به چشمم میدیدم که رویا هایم از من عقب افتاده اند.
 سرعتم بیش از آنکه انتظارش میرفت زیاد بود.
بی گُدار به آب زدم و بدون توجه به رویاهایی که انتظارشان را داشتم ، از کنارشان عبور کردم.
رویاهای من همچون نور سبز و درخشانی در پشت سر من جا ماندند.
آینده ی درخشانی که روز به روز از آن دور و دور تر میشدم و به گذشته میپیوستند.
 هیچ اهمیتی ندارد که از دستانم گریختند.
چرا که فردا سریعتر خواهم دوید و دستانم را بیشتر دراز خواهم کرد و در یک صبح دل انگیز ،
 سوار بر قایقم، 
بر خلاف جریان آب پارو میزنم 
و پیوسته  
به اعماق گذشته خواهم شتافت.




خبری:
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

آن شب در آپارتمان مخفی ای که برای یک جشن اجاره شده بود، 

ما

در فضایی جنون آمیز، شناور بودیم.

شوقی از اعماق وجودمان  همچون صاعقه بر ما فرود میآمد.

 ناگهان از مستی خوشم آمد.

در جشنی با شکوه

بر فراز شهر، 

پنجره های زرد آپارتمان های بلند،

در سهمشان

از راز های انسانی

دخیل بودند.

یک شب زنده دار معمولی در خیابان ،

آن پایین،

ایستاده بود.

و من خود آن آدم بودم.

به بالا نگاه کرده و 

پی بردم که 

هم

با بقیه هستم

و هم

تنها....

محسور و منزجر...

از تنوع خستگی نا پذیر زندگی

  • مَـهدی (میرزای قدیم)