"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

۲۱ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه داستان» ثبت شده است

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

{هرچه منتظر شدیم تا یک ماشینی یا وسیله ی نقلیه ای از کنارمان عبور کنه، بی فایده بود. لبخندی زد و گفت: امشبو با من خوش بگذرون. نشست رو کاپوت ماشین و موبایلشو برداشت و شماره ای گرفت و منتظر ماند. بعد از چند لحظه گفت: سلام عزیزم! امشب دیر میام منتظر نباش. تو بخواب. و بعد قطع کرد.

رو به من کرد و گفت: به همسرت زنگ نمیزنی؟ گفتم پیامک دادم. ولی فکر کنم خوابه. بیدار بشه میخوندش.. (ادامه دادم) فضولیه ها ببخشید الان به همسرت زنگ زدی؟

گفت : نامزدمه. خیلی با احتیاط به طوری که گند نزنم گفتم: نـ  گـین خانم؟

از کاپوت پرید پایین و رفت وسط خیابون و به دور دست نگاه کرد و گفت : حالا یه ماشین لازم داریم، پرنده هم پر نمیزنه. (برگشت سمت من و ادامه داد) نگین؟(مکث طولانی ای کرد و گفت:) نه...

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

فکر کنم قشنگ یه هفته گذشت.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

قسمت اول

قسمت دوم

بعد از اینکه سند گذاشت منو برد خونه ش. یه خونه باغ در اندر دشت بود.  داخل خونه تمیز بود و لوکس، بر خلاف حیاط و باغچه و باغش که انگار متروکه شده بود. یه جورایی ترسیدم وقتی وارد حیاط شدم ولی احساس امنیت کردم وقتی وارد اتاق شدم. نشستیم. تلویزیونو روشن کرد و زد شبکه ی خبر. چیزهایی که نشون میداد از نظر من فقط پرت و پلا بود. ناصر حتی یک کلمه هم با من حرف نمیزد. دورادور میشناختمش. ولی نه تا این حد که برام سند بذاره و منو بیاره خونش.

شاید دو سه ساعت گذشت. بعدها فهمیدم که میخواسته منو محک بزنه. منتظر واکنش از سمت من بوده. کوچکترین عکس العملی از خودش نشون نمیداد و مثل یه درخت نشسته بود جلوی تلوزیون. 

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

قسمت اول

از چهار ده سالگی شاگرد جوشکار شدم. کارمو خوب یاد گرفتم و خوب هم میتونستم جواب درخواستهای اوستا رو بدم. اونقدر باهوش بودم که با سن کمی که داشتم اوستا کارهای سنگینو اجازه میداد با مدیریت خودم پیش ببرم. دیگه هفده هجده سالم شده بود. به خاطر تک پسری معاف شدم و انگار که دنیا رو به من داده بودند. دیگه احساس میکردم مال خودمم. یه مردی شدم که دیگه بابام هم نمیتونه امر و نهی کنه به من. تونسته بودم یه موتور هوندای صفر بخر. یه عالمه هم پس انداز داشتم. یه بار که اسکلت بندی یه باشگاه خورده بود به پست اوستام، مجبور شدیم یه هفته تموم شبانه روز تو محل پروژه چادر بزنیم و مشغول باشیم. همونجا بود که برای اولین بار نشستم پای بساط.

هیچکس هم به من نگفت نکش. من میکشیدم و از طرف اوستا و همکارای قدیمیش تشویق میشدم که بابا چقدر این پسر ظرفیتش بالاست و چقدر دُز بالا میزنه و از این حرفا.... 

به خودم نیومدم که ببینم بیست سالم شده و دارم هرویین تزریق میکنم. کار میکردم و تزریق میکردم و کار میکردم و تزریق میکردم. بعضیا تعجب میکردن چطور میشه این کار سنگینو با عمل هرویین انجام داد ولی من تونستم. دیگه برای خودم اوستا بودم و یه مغازه داشتم و با تمام ابزار آلات جوشکاری. 

یه شب که خیلی حالم خراب بود و رفتم خونه، به جای اینکه در حالو باز کنم و برم داخل اتاق، همینطوری بی هوا رفتم تو درب حال و با کله رفتم تو شیشه و مامان و بابا که سر سفره ی افطار بودن، یهو شوکه شدند و شروع کردن به نفرین کردن و کتک زدن من و جمع کردن شیشه ها. اونقدر جاهل بودم که به کمرم همیشه یه قمه داشتم. اعصاب درستی نداشتم که .

هرکی میگفت بالای چشمم ابروئه باید میزدم ناکارش میکردم. مدام میترسیدم. فکر میکردم که همه به من سوء ظن دارن. اون شب با قمه دنبال مامان و بابا کردم و زدم بازوی بابا رو زخمی کردم. میفهمیدم دارم چه غلطی میکنم اما انگار نمیفهمیدم چطوری باید جلوی خودمو بگیرم. الان که فکر میکنم و خوب یادم میاد میبینم که چقدر عذابشون دادم. اصلا نفرینم نمیکردن بنده خدا ها از ترس این پسر آشغالشون مدام در حال گریه کردن بودن.

روزها همینطوری سپری میشد. زندگیم در همون روز  میگذشت. مواد میزدم که زندگی کنم . زندگی میکردم که مواد بزنم. صبح که از خواب بیدار میشدم برنامه م برای مواد زدن بود و شب که میخوابیدم به فکر مواد زدن فردا بودم. تمام آدمایی که به من مواد میدادن و منو به این روز انداخته بودنو یادمه. نصف بیشترشون امشب از دست من مشروب و مواد گرفتن....نصف کمترشون هم پسراشون امشب از دست من مشروب و مواد گرفتن. مگه محله و روستای ما چقدر وسعت داره؟ همه با یه سرچرخوندن همدیگه رو پیدا میکنیم. من یه روزی همه ی اون آدمایی که به اعتیاد من دامن زدند و پیدا میکنم. عمرم داشت به همین شکل میگذشت. نفهمیدم چطوری یه مرد سی و پنج ساله بودم. نفهمیدم کی بزرگ شدم. کی انقدر رشد کردم؟ اصلا مگه رشد کرده بودم؟ من بودم و نکبتی ای که زندگیمو گرفته بود. تا اینکه یه روز به جرم حمل سلاح سرد بازداشت شدم.

(به من نگاهی کرد و گفت) : خسته شدی؟ 

گفتم نه دارم گوش میدم. ادامه بده.....

ادامه داد: فقط یه شب بازداشتگاه بودم که اومدن گفتن یکی سند گذاشته برات. آزادی. باورم نمیشد. کی میتونسته باشه؟ کی به من اهمیت میده؟ همه نذر و نیاز میکردن که من گیر بیفتم.... رسیدم تو اتاق افسر نگهبان که "ناصر" آقا رو دیدم........

ادامه دارد.....

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

تقریبا هیچ شناختی نسبت به او نداشتم.

شاید فقط دو سه بار ، یا کمی بشتر به عنوان راننده ی اکیپ همراه ما بود و من کنار دستش مینشستم . اونشب سامان توی مراسم عروسی هم با ما بود. هم دعوت بود و هم جز پرسنل مجموعه ی ما بحساب میومد. قصد داشتم به او نزدیک بشم و این روزا که مجبورم کنار دستش بنشینم، حرفی برای گفتن داشته باشیم. اما مدام در سکوتی عمیق فرو رفته بود و سخت میشد با او حرف زد.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر


همه جا اونقدر تاریک بود که جز سیاهی چیز دیگه ای دیده نمیشد. درست مثل اینکه چشمهامو کاملا بسته باشم. حتی یه روزنه هم وجود نداشت. شب مهتابی هم نبود که امیدوار باشم این ابر های باران زای تابستونی کنار بروند و بتوانم یک چیزی ببینم. اونقدر تاریک بود که نتوانم حتی کف دستم که در اثر سوختگی انفجار کوچک گازی که در چند روز پیش رخ داده بود و باند پیچی شده بود را ببینم. همه چی سیاه بود و سیاه. من بودم و سیاهیه مطلق شب و آرامگاه واقع در کُنج شهر.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

یعنی از بچگی اینجوری بودما... همه رو دوست داشتم. یعنی امکان نداشت مثلا یکی یه جایی بوده باشه و من یه بار دیده باشمش و دوستش نداشته باشم. کلا دلم میخواست. از بدو تولد شاید اینطور بوده باشه ولی از وقتی که فهمیدم یه اختلاف هایی وجود داره چه در ظاهر و چه زیر زیرکی و چه در روح و روان من با جنس مخالف، دوست داشتم و دلم میخواست. کلا همه باید زنم میشدن. یعنی زینب و مریم و اکرم و زری و پری و صغری و کبری و پروانه و فرزانه و زهرا و زهره و سکینه و بتول و اقدس و بلقیس و .... نداشت. هرکه بود ، بود. باید زنم میشد. در رویاهام با همشون عروسی بازی میکردم. اینی که میگم مال خیلی وقت پیشه و هنوز هفت سال هم نداشتم. یه عده میگفتن این بچه خیلی زود به بلوغ رسیده اما من که نمیدونستم بلوغ کیه. حتی اصلا متوجه رسیدن بهش هم نشده بودم. اصلا نمیدیدمش. ولی مطمئن بودم خیلی زود به زینب رسیده بودم. دستم بهش میرسید. همیشه من بابا میشدم و اون مامان. گاهی من طبیب  بودمو اون حبیب. تازه آمپول هم میزدمش...

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

آمدم بنویسم که نمیدانم چرا نمی نویسم که یکهو همه اش پخش و پلا شد این ور و آن ور .

حالا نشسته ام تکه تکه جمعشان کنم؛ چسبشان بزنم؛ رنگشان کنم ؛ یحتمل غالب کنم به مردم. 

یک آدمی هم نشسته است این ور تر من و خالی می بندد... و من کلا به جائیم نیست. مهم این است که این حرف های لعنتی را متاسفانه آنطور که باید پیدا نمیکنم...

ادامه ی مطلبم خاطره ایست که شاید باب میل عده ای رهگذران گرامی نباشد..... هم الان میگویم که:


  وبلاگ نویسی بی فایده است چون یا خوب مینویسی که مطلبتو میدزدن و حرص میخوری

 یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.

(البته در هر دوحال فحشو میخوری) اگر اهل فحش و بد و بیراه هستید نخوانید لطفا 

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

سرم گیج می رفت. احساس می کردم تک چراغی که بالاسرم روشنه، دورِ خودش می چرخه. مدام چشمهام را باز و بسته می کردم تا به بازی خسته کننده و سرسام آورِ لامپ کم سویی که توی مغزم می رقصید خاتمه بدم. اما نمی شد.

من و فاطمه و مصطفی و مارال قرار بود یک به یک بازجویی بشیم.

***

گفتم بعد از مدتها بود که همدیگه رو می دیدیم و واقعا دلتنگ هم بودیم. بعد از مدت ها بود که اومده اینجا و به خاطر ماموریتی که داشت یک سال مهمان شهر ما بود. اون روز برای خیر مقدم و مُهیّا کردن خانه ای که از قبل براشون کرایه کرده بودیم به منزلشان رفتیم. هنوز از راه نرسیده بودند. فاطمه کتری چای را به راه کرد و من هم برای خودم می گشتم که بیکار نباشم.

موبایلم زنگ خورد. مصطفی بود.

گفت: گفتی بهشتی چندم؟

گفتم: هشتم. سمت راسته. قبل از بریدگی بلوار. سرکوچه یه نانوایی لواشی داره.

گفت: آهان دیدم.اومدیم.

***

هنوز لباس هاشون رو عوض نکرده بودند که کامیون اسباب و لوازم خانه هم رسید.

***

مارال که خوابش برده بود. ما هم که مثل جنازه افتاده بودیم رو کاناپه ها و به سقف خیره شده بودیم. خسته و خراب.

گفتم: الان چای می چسبه.

فاطمه گفت: من میارم.

اما قبل از او فائزه از جا بلند شد و رفت سمت آشپرخانه. یکی دو دقیقه ای گذشت و صدای افتادن چند استکان به گوش رسید. مصطفی با صدای بلند گفت: بیام؟

فائزه که صدای خستگی اش از دور به گوش می رسید، گفت: چیزی نیست.

همانطور که لم داده بودیم، خوابمون برد. نمی دونستم چند دقیقه گذشته. صدای مارال رو می شنیدم که مصطفی را صدا می زد و می گفت: بابا! بابا! پاشو تو توالت سوسک هست.

گفتم: عمو بیا من می کُشَمِش.

بلند شدم. چادر فاطمه را عین ملحفه روی تنش کشیدم و یاالله یا الله گویان سمت توالت رفتم. به مارال گفتم: مامانت کو؟

جوابی نداد. سوسکو کشتم و به سمت آشپزخانه رفتم.

***

فقط 23 سال سن داشت. مصطفی شوکه شده بود. فاطمه یه گوشه ای چُمباتمه زده بود. تازه یه روز بود با هم اشنا شده بودن ولی گریه امانش را بریده بود.

مامورها روی سرامیک آشپزخانه کروکی می کشیدن و مدام توی گوش همه ی ما صدای مارال شنیده می شد که شعر می خواند و مشاور روانشناس انتظامی هم کنارش، همراهیش می کرد. فائزه زیر ملحفه ی سفید روی برانکارد حمل می شد و از جلوی چشم های ما عبور می کرد. همسایه ها پشت درب آپارتمان جمع شده بودند و مطمئن بودم، هرکدوم، به هرکدام از ما اتهامی در ذهن می زنند و داستانی می سازند تا در خلوت خود سوژه کنند.

***

خوب هم فاطمه و هم مصطفی هر دو می دانستند که من روزی روزگاری خواستگار پروپاقرص فائزه بودم و این می تونست برای من گران تمام شود. در هرحال باید بازجویی می شدیم تا جواب پزشکی قانونی هم از راه برسد.

خلاصه بعد از حدود 24 ساعت بازجویی و بازداشت، جواب پزشکی قانونی این بود: مرگ به علت ایست قلبی

***

دیروز با آمبولانس جنازه ی فائزه را به تهران بردند برای خاکسپاری. و قراره مراسم سوم و هفتم هم بک جا برگزار بشه. روحش شاد.

***

داشتم با خودم فکر می کردم چطور ممکنه یک آدم اینقدر قبیح باشه (خودم را می گویم) که همچین ماجرایی را به همین سادگی تعریف کنه تا بتونه یه هفته مرخصی بگیره. اون هم به دروغ.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

سلام.

از همه عذر می خواهم که نمی توانم کامنت ها را جواب بدهم. کامنت ها را به درخواست بعضی از دوستان باز گذاشته ام با این حال اگر زیاد دلخور می شوید کامنت ها را می بندم.


  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

یارو شکارچیه میره جنگل...




  • میرزا ژوزف پولیتـزِر


نشسته بودم پای پنجره نگهبانی و به تو نگاه میکردم. قد و بالات رو برانداز میکردم و پیش خودم مرور میکردم روزی رو که نبودی. روزی رو که من رو به اینجا آوردند و درست کنار همین پنجره وظیفه ی محافظت از تو رو به من دادند. تو ای که هنوز به این دنیا نیومده بودی. یا اگر هم اومده بودی.....

 

 

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

سلام

نشسته بودم پای سیستم کامپیو تر و پنجره های مختلف رو بر انداز میکردم و با یه خیال آسوده که امروز بالاخره برای پنجره ها مون توری  گذاشتن و از شر حشرات موذی در امان هستیم، به رویای خواب آسوده ی امشبم هم میپرداختم که ناگهان صدای ویززززز ویززززی از پشت سرم شنیدم.

ویز و ویزی که با شنیدنش راحت میشد متوجه شد که نمیتونه هیچ حشره ای باشه جز یه مگس. صدای ویز ویزش بگونه ای بود که انگار یه گوشه نشسته و داره بالهاشو یه تکونی میده و قولنجشون رو میشکنه.

آروم برگشتم که ببینمش و اگه شده با این یه مشت کاغذی که دم دستم هست بزنم بپکونمش که یه همچین صحنه ای دیدم.

از لای سوراخ بسیار ریز پنجره قصد داشته بیاد داخل که گیر کرده بوده. اون هم طاق باز.

خوب چند تا راه وجود داشت.  

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

تو این مدت (92 روز) که نبودم،  خیلی اتفاقا برام افتاد. اول اینکه دلیل نبودنم یه کتاب بود. قرآن.

یه روز که نشسته بودم و فکر میکردم چیزی که تو کله م میگذره رو چطوری بنویسمش و بعد دیدم نمیشه اونطوری بنویسمشو و بعد دیدم اصلا چرا باید بنویسمش و بعد گفتم پس چه چیزی رو بنویسمش و بعد یهو چشمم به قرآن افتاد و برداشتمش و بوسیده نبوسیده صفحاتشو باز کردم و گفتم یه آیه خوشگل پیدا کنم و به عنوان یه مطلب ارسالش کنم، (یادم نیست کدوم آیه بود که وقتی خوندمش) کلی به عنوان یه بنده، از خودم خجالت کشیدم.

بعد برای صرفه جویی دیس کانکت شدم و  صفحه ی اول قرآن رو باز کردم و شروع کردم به خوندن ترجمه قرآن.

نمیدونم چند ساعت گذشت ولی وقتی به خودم اومدم حدودای سه جزء رو(فقط ترجمه) خونده بود. هوا داشت تاریک میشد و با صدای اذان به خودم اومده بودم. یه کم به روبروم نگاه کردم و ترجمه ی سوره ی بقره رو با خودم مرور میکردم. پاشدم نمازم رو خوندم و درب نگهبانی رو قفل کردم و رفتم سر  کوچه یه دفتر  با دوتا خودکار قرمز و آبی خریدم و برگشتم. باز صفحه ی اول رو باز کردم.  با خودم گفتم اون آیه هایی که به امروز و شرایط امروز جامعه ی ما میخوره رو بنویسم با ذکر شماره آیه و نام سوره /.

یادم نمیاد چند روز گذشت. یه دفتر چهل برگ با دستخط نا جور و درشت، چند صفحه داشت که به پایان برسه که قرآن تموم شد.

چند بار منتخب آیه ها رو خوندم. جالبش این بود که برای خودم تحلیل هم میکردمشون و پا ورقی هم درست کردم براش.

دو سه روز گذشت و یه جریانی پیش اومد که باید جوابگو میبودم. جوابی نداشتم ولی یادم بود که تو ی قرآن شبیه اونو دیده بود.

فردای اون روز برای اینکه پیداش کنم باز به قرآن مراجعه کردم. قرآن رو باز کردم و یه دفتر و خودکار جدید، و این بار مسائلی که مربوط به خود خود و تنهایی انسان و خدا میشد رو انتخاب کردم و نوشتم و باز برا خودم یه تحلیلی پاورقیش کردم.

و باز تموم شد.

پدرم که مراد منه و تو همه ی مسائل اینچنینی ، دست و پا و زبان و چشمم ، همه  گوش میشَن وقتی در کنارش میشینم، پیشنهاد داد که بیا و یه بار دیگه قرآن رو بخون و این بار احکام رو بنویس.  و من باز رجوع کردم و این بار  یه دفتر حدود بیست برگی از کل احکام قرآن ، یه دفتر سی و شش برگی از آیه های امروزیه قرآن و یه دفتر شصت برگی از آیه های نفسانی و ارتباط مستقیم خدا و انسان  از کل قرآن دارم. با پا ورقی و تحلیل های خودم. 

تو فکر بودم که دوباره بیام و زرد رو یه تکونی بدم که یه کتاب ارزشمند از "امام خمینی" دستم رسید با عنوان"آداب نماز" که باز به پیشنهاد پدرم اون کتاب رو به زبان ساده ی خودمون ویرایش و در عین حال خلاصه کردم و توسط پدر چندین نسخه از اون کپی شد و به اهالی مسجد محلشون تقدیم شد. 

این شد که 92 روز مفقود بودم. 

به طرز وحشتناکی احساس پیغمبر بودن بهم دست داده. عقب وایسین

همین/.

صلوات

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

دقیق یادم نیست. فکر کنم یازده یا دوازده سالم بود اولین باری که پدر تصمیم گرفتن لذت ماهیگیری رو بچشند و من هم بی نصیب نموندم و سوار ترک دوچرخه ش شدم و د برو که رفتیم. 

اونقدر ذوق داشتم که وصف ناشدنیه. یه قلاب ماهیگیری برام خرید و یه کرم خاکی هم چسبوند بهشو برام انداخت تو آب و گفت همینجا بشین تا ماهی بگیری. 

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
اسمش یاسر بود.
اونروز صبح  لباس کارش رو پوشید و با وظیفه ای که به او محول کرده بودند رو برو شد، اولین جمله ای که به زبان آورد باعث خنده ی بسیار کارگران شد این بود که: پدرم را در سن سی و دو سالگی از دست دادم، برادرم هم در سن سی و دو سالگی زیر آوار کشته شد و امروز تولدمه. بچه ها همه با هم اجماعا فاتحه مع الصلوات.
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

الو

الو سلام خواهـــــــــــــــــــــــــــر چطوری؟ خوبی؟ اون شوهرت چطوره؟ چه عجب!

همه خوبن منم خوبم تو خوبی؟ شوهر خودت چطوره؟ زنگ زدم ببینم در چه حاله؟ میمیره بالاخره یا نه؟ جواب آزمایششو گرفت؟

نه بابا مرده شورشو ببرن. این مردا مگه میمیرن؟ تا ما رو تو گور نکنن نمیمیرن که. 

  • موافقین ۶ مخالفین ۹
  • ۱۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۱۹
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

من اینجوری میگم:


  • میرزا ژوزف پولیتـزِر