زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

۱۳ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه داستان» ثبت شده است

سرم گیج می رفت. احساس می کردم تک چراغی که بالاسرم روشنه، دورِ خودش می چرخه. مدام چشمهام را باز و بسته می کردم تا به بازی خسته کننده و سرسام آورِ لامپ کم سویی که توی مغزم می رقصید خاتمه بدم. اما نمی شد.

من و فاطمه و مصطفی و مارال قرار بود یک به یک بازجویی بشیم.

***

گفتم بعد از مدتها بود که همدیگه رو می دیدیم و واقعا دلتنگ هم بودیم. بعد از مدت ها بود که اومده اینجا و به خاطر ماموریتی که داشت یک سال مهمان شهر ما بود. اون روز برای خیر مقدم و مُهیّا کردن خانه ای که از قبل براشون کرایه کرده بودیم به منزلشان رفتیم. هنوز از راه نرسیده بودند. فاطمه کتری چای را به راه کرد و من هم برای خودم می گشتم که بیکار نباشم.

موبایلم زنگ خورد. مصطفی بود.

گفت: گفتی بهشتی چندم؟

گفتم: هشتم. سمت راسته. قبل از بریدگی بلوار. سرکوچه یه نانوایی لواشی داره.

گفت: آهان دیدم.اومدیم.

***

هنوز لباس هاشون رو عوض نکرده بودند که کامیون اسباب و لوازم خانه هم رسید.

***

مارال که خوابش برده بود. ما هم که مثل جنازه افتاده بودیم رو کاناپه ها و به سقف خیره شده بودیم. خسته و خراب.

گفتم: الان چای می چسبه.

فاطمه گفت: من میارم.

اما قبل از او فائزه از جا بلند شد و رفت سمت آشپرخانه. یکی دو دقیقه ای گذشت و صدای افتادن چند استکان به گوش رسید. مصطفی با صدای بلند گفت: بیام؟

فائزه که صدای خستگی اش از دور به گوش می رسید، گفت: چیزی نیست.

همانطور که لم داده بودیم، خوابمون برد. نمی دونستم چند دقیقه گذشته. صدای مارال رو می شنیدم که مصطفی را صدا می زد و می گفت: بابا! بابا! پاشو تو توالت سوسک هست.

گفتم: عمو بیا من می کُشَمِش.

بلند شدم. چادر فاطمه را عین ملحفه روی تنش کشیدم و یاالله یا الله گویان سمت توالت رفتم. به مارال گفتم: مامانت کو؟

جوابی نداد. سوسکو کشتم و به سمت آشپزخانه رفتم.

***

فقط 23 سال سن داشت. مصطفی شوکه شده بود. فاطمه یه گوشه ای چُمباتمه زده بود. تازه یه روز بود با هم اشنا شده بودن ولی گریه امانش را بریده بود.

مامورها روی سرامیک آشپزخانه کروکی می کشیدن و مدام توی گوش همه ی ما صدای مارال شنیده می شد که شعر می خواند و مشاور روانشناس انتظامی هم کنارش، همراهیش می کرد. فائزه زیر ملحفه ی سفید روی برانکارد حمل می شد و از جلوی چشم های ما عبور می کرد. همسایه ها پشت درب آپارتمان جمع شده بودند و مطمئن بودم، هرکدوم، به هرکدام از ما اتهامی در ذهن می زنند و داستانی می سازند تا در خلوت خود سوژه کنند.

***

خوب هم فاطمه و هم مصطفی هر دو می دانستند که من روزی روزگاری خواستگار پروپاقرص فائزه بودم و این می تونست برای من گران تمام شود. در هرحال باید بازجویی می شدیم تا جواب پزشکی قانونی هم از راه برسد.

خلاصه بعد از حدود 24 ساعت بازجویی و بازداشت، جواب پزشکی قانونی این بود: مرگ به علت ایست قلبی

***

دیروز با آمبولانس جنازه ی فائزه را به تهران بردند برای خاکسپاری. و قراره مراسم سوم و هفتم هم بک جا برگزار بشه. روحش شاد.

***

داشتم با خودم فکر می کردم چطور ممکنه یک آدم اینقدر قبیح باشه (خودم را می گویم) که همچین ماجرایی را به همین سادگی تعریف کنه تا بتونه یه هفته مرخصی بگیره. اون هم به دروغ.

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۵ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۳۵
میرزا .....

سلام.

از همه عذر می خواهم که نمی توانم کامنت ها را جواب بدهم. کامنت ها را به درخواست بعضی از دوستان باز گذاشته ام با این حال اگر زیاد دلخور می شوید کامنت ها را می بندم.


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۰۴
میرزا .....

یارو شکارچیه میره جنگل...




۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۱۷
میرزا .....


نشسته بودم پای پنجره نگهبانی و به تو نگاه میکردم. قد و بالات رو برانداز میکردم و پیش خودم مرور میکردم روزی رو که نبودی. روزی رو که من رو به اینجا آوردند و درست کنار همین پنجره وظیفه ی محافظت از تو رو به من دادند. تو ای که هنوز به این دنیا نیومده بودی. یا اگر هم اومده بودی.....

 

 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۲۳
میرزا .....

سلام

نشسته بودم پای سیستم کامپیو تر و پنجره های مختلف رو بر انداز میکردم و با یه خیال آسوده که امروز بالاخره برای پنجره ها مون توری  گذاشتن و از شر حشرات موذی در امان هستیم، به رویای خواب آسوده ی امشبم هم میپرداختم که ناگهان صدای ویززززز ویززززی از پشت سرم شنیدم.

ویز و ویزی که با شنیدنش راحت میشد متوجه شد که نمیتونه هیچ حشره ای باشه جز یه مگس. صدای ویز ویزش بگونه ای بود که انگار یه گوشه نشسته و داره بالهاشو یه تکونی میده و قولنجشون رو میشکنه.

آروم برگشتم که ببینمش و اگه شده با این یه مشت کاغذی که دم دستم هست بزنم بپکونمش که یه همچین صحنه ای دیدم.

از لای سوراخ بسیار ریز پنجره قصد داشته بیاد داخل که گیر کرده بوده. اون هم طاق باز.

خوب چند تا راه وجود داشت.  

۱۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۳۹
میرزا .....

تو این مدت (92 روز) که نبودم،  خیلی اتفاقا برام افتاد. اول اینکه دلیل نبودنم یه کتاب بود. قرآن.

یه روز که نشسته بودم و فکر میکردم چیزی که تو کله م میگذره رو چطوری بنویسمش و بعد دیدم نمیشه اونطوری بنویسمشو و بعد دیدم اصلا چرا باید بنویسمش و بعد گفتم پس چه چیزی رو بنویسمش و بعد یهو چشمم به قرآن افتاد و برداشتمش و بوسیده نبوسیده صفحاتشو باز کردم و گفتم یه آیه خوشگل پیدا کنم و به عنوان یه مطلب ارسالش کنم، (یادم نیست کدوم آیه بود که وقتی خوندمش) کلی به عنوان یه بنده، از خودم خجالت کشیدم.

بعد برای صرفه جویی دیس کانکت شدم و  صفحه ی اول قرآن رو باز کردم و شروع کردم به خوندن ترجمه قرآن.

نمیدونم چند ساعت گذشت ولی وقتی به خودم اومدم حدودای سه جزء رو(فقط ترجمه) خونده بود. هوا داشت تاریک میشد و با صدای اذان به خودم اومده بودم. یه کم به روبروم نگاه کردم و ترجمه ی سوره ی بقره رو با خودم مرور میکردم. پاشدم نمازم رو خوندم و درب نگهبانی رو قفل کردم و رفتم سر  کوچه یه دفتر  با دوتا خودکار قرمز و آبی خریدم و برگشتم. باز صفحه ی اول رو باز کردم.  با خودم گفتم اون آیه هایی که به امروز و شرایط امروز جامعه ی ما میخوره رو بنویسم با ذکر شماره آیه و نام سوره /.

یادم نمیاد چند روز گذشت. یه دفتر چهل برگ با دستخط نا جور و درشت، چند صفحه داشت که به پایان برسه که قرآن تموم شد.

چند بار منتخب آیه ها رو خوندم. جالبش این بود که برای خودم تحلیل هم میکردمشون و پا ورقی هم درست کردم براش.

دو سه روز گذشت و یه جریانی پیش اومد که باید جوابگو میبودم. جوابی نداشتم ولی یادم بود که تو ی قرآن شبیه اونو دیده بود.

فردای اون روز برای اینکه پیداش کنم باز به قرآن مراجعه کردم. قرآن رو باز کردم و یه دفتر و خودکار جدید، و این بار مسائلی که مربوط به خود خود و تنهایی انسان و خدا میشد رو انتخاب کردم و نوشتم و باز برا خودم یه تحلیلی پاورقیش کردم.

و باز تموم شد.

پدرم که مراد منه و تو همه ی مسائل اینچنینی ، دست و پا و زبان و چشمم ، همه  گوش میشَن وقتی در کنارش میشینم، پیشنهاد داد که بیا و یه بار دیگه قرآن رو بخون و این بار احکام رو بنویس.  و من باز رجوع کردم و این بار  یه دفتر حدود بیست برگی از کل احکام قرآن ، یه دفتر سی و شش برگی از آیه های امروزیه قرآن و یه دفتر شصت برگی از آیه های نفسانی و ارتباط مستقیم خدا و انسان  از کل قرآن دارم. با پا ورقی و تحلیل های خودم. 

تو فکر بودم که دوباره بیام و زرد رو یه تکونی بدم که یه کتاب ارزشمند از "امام خمینی" دستم رسید با عنوان"آداب نماز" که باز به پیشنهاد پدرم اون کتاب رو به زبان ساده ی خودمون ویرایش و در عین حال خلاصه کردم و توسط پدر چندین نسخه از اون کپی شد و به اهالی مسجد محلشون تقدیم شد. 

این شد که 92 روز مفقود بودم. 

به طرز وحشتناکی احساس پیغمبر بودن بهم دست داده. عقب وایسین

همین/.

صلوات

۲۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۱۲
میرزا .....

دقیق یادم نیست. فکر کنم یازده یا دوازده سالم بود اولین باری که پدر تصمیم گرفتن لذت ماهیگیری رو بچشند و من هم بی نصیب نموندم و سوار ترک دوچرخه ش شدم و د برو که رفتیم. 

اونقدر ذوق داشتم که وصف ناشدنیه. یه قلاب ماهیگیری برام خرید و یه کرم خاکی هم چسبوند بهشو برام انداخت تو آب و گفت همینجا بشین تا ماهی بگیری. 

۲۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۰۶
میرزا .....
اسمش یاسر بود.
اونروز صبح  لباس کارش رو پوشید و با وظیفه ای که به او محول کرده بودند رو برو شد، اولین جمله ای که به زبان آورد باعث خنده ی بسیار کارگران شد این بود که: پدرم را در سن سی و دو سالگی از دست دادم، برادرم هم در سن سی و دو سالگی زیر آوار کشته شد و امروز تولدمه. بچه ها همه با هم اجماعا فاتحه مع الصلوات.
۲۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۵۵
میرزا .....
۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۲:۰۴
میرزا .....