"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

۱۵ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه داستان» ثبت شده است

یعنی از بچگی اینجوری بودما... همه رو دوست داشتم. یعنی امکان نداشت مثلا یکی یه جایی بوده باشه و من یه بار دیده باشمش و دوستش نداشته باشم. کلا دلم میخواست. از بدو تولد شاید اینطور بوده باشه ولی از وقتی که فهمیدم یه اختلاف هایی وجود داره چه در ظاهر و چه زیر زیرکی و چه در روح و روان من با جنس مخالف، دوست داشتم و دلم میخواست. کلا همه باید زنم میشدن. یعنی زینب و مریم و اکرم و زری و پری و صغری و کبری و پروانه و فرزانه و زهرا و زهره و سکینه و بتول و اقدس و بلقیس و .... نداشت. هرکه بود ، بود. باید زنم میشد. در رویاهام با همشون عروسی بازی میکردم. اینی که میگم مال خیلی وقت پیشه و هنوز هفت سال هم نداشتم. یه عده میگفتن این بچه خیلی زود به بلوغ رسیده اما من که نمیدونستم بلوغ کیه. حتی اصلا متوجه رسیدن بهش هم نشده بودم. اصلا نمیدیدمش. ولی مطمئن بودم خیلی زود به زینب رسیده بودم. دستم بهش میرسید. همیشه من بابا میشدم و اون مامان. گاهی من طبیب  بودمو اون حبیب. تازه آمپول هم میزدمش...

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

آمدم بنویسم که نمیدانم چرا نمی نویسم که یکهو همه اش پخش و پلا شد این ور و آن ور .

حالا نشسته ام تکه تکه جمعشان کنم؛ چسبشان بزنم؛ رنگشان کنم ؛ یحتمل غالب کنم به مردم. 

یک آدمی هم نشسته است این ور تر من و خالی می بندد... و من کلا به جائیم نیست. مهم این است که این حرف های لعنتی را متاسفانه آنطور که باید پیدا نمیکنم...

ادامه ی مطلبم خاطره ایست که شاید باب میل عده ای رهگذران گرامی نباشد..... هم الان میگویم که:


  وبلاگ نویسی بی فایده است چون یا خوب مینویسی که مطلبتو میدزدن و حرص میخوری

 یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.

(البته در هر دوحال فحشو میخوری) اگر اهل فحش و بد و بیراه هستید نخوانید لطفا 

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

سرم گیج می رفت. احساس می کردم تک چراغی که بالاسرم روشنه، دورِ خودش می چرخه. مدام چشمهام را باز و بسته می کردم تا به بازی خسته کننده و سرسام آورِ لامپ کم سویی که توی مغزم می رقصید خاتمه بدم. اما نمی شد.

من و فاطمه و مصطفی و مارال قرار بود یک به یک بازجویی بشیم.

***

گفتم بعد از مدتها بود که همدیگه رو می دیدیم و واقعا دلتنگ هم بودیم. بعد از مدت ها بود که اومده اینجا و به خاطر ماموریتی که داشت یک سال مهمان شهر ما بود. اون روز برای خیر مقدم و مُهیّا کردن خانه ای که از قبل براشون کرایه کرده بودیم به منزلشان رفتیم. هنوز از راه نرسیده بودند. فاطمه کتری چای را به راه کرد و من هم برای خودم می گشتم که بیکار نباشم.

موبایلم زنگ خورد. مصطفی بود.

گفت: گفتی بهشتی چندم؟

گفتم: هشتم. سمت راسته. قبل از بریدگی بلوار. سرکوچه یه نانوایی لواشی داره.

گفت: آهان دیدم.اومدیم.

***

هنوز لباس هاشون رو عوض نکرده بودند که کامیون اسباب و لوازم خانه هم رسید.

***

مارال که خوابش برده بود. ما هم که مثل جنازه افتاده بودیم رو کاناپه ها و به سقف خیره شده بودیم. خسته و خراب.

گفتم: الان چای می چسبه.

فاطمه گفت: من میارم.

اما قبل از او فائزه از جا بلند شد و رفت سمت آشپرخانه. یکی دو دقیقه ای گذشت و صدای افتادن چند استکان به گوش رسید. مصطفی با صدای بلند گفت: بیام؟

فائزه که صدای خستگی اش از دور به گوش می رسید، گفت: چیزی نیست.

همانطور که لم داده بودیم، خوابمون برد. نمی دونستم چند دقیقه گذشته. صدای مارال رو می شنیدم که مصطفی را صدا می زد و می گفت: بابا! بابا! پاشو تو توالت سوسک هست.

گفتم: عمو بیا من می کُشَمِش.

بلند شدم. چادر فاطمه را عین ملحفه روی تنش کشیدم و یاالله یا الله گویان سمت توالت رفتم. به مارال گفتم: مامانت کو؟

جوابی نداد. سوسکو کشتم و به سمت آشپزخانه رفتم.

***

فقط 23 سال سن داشت. مصطفی شوکه شده بود. فاطمه یه گوشه ای چُمباتمه زده بود. تازه یه روز بود با هم اشنا شده بودن ولی گریه امانش را بریده بود.

مامورها روی سرامیک آشپزخانه کروکی می کشیدن و مدام توی گوش همه ی ما صدای مارال شنیده می شد که شعر می خواند و مشاور روانشناس انتظامی هم کنارش، همراهیش می کرد. فائزه زیر ملحفه ی سفید روی برانکارد حمل می شد و از جلوی چشم های ما عبور می کرد. همسایه ها پشت درب آپارتمان جمع شده بودند و مطمئن بودم، هرکدوم، به هرکدام از ما اتهامی در ذهن می زنند و داستانی می سازند تا در خلوت خود سوژه کنند.

***

خوب هم فاطمه و هم مصطفی هر دو می دانستند که من روزی روزگاری خواستگار پروپاقرص فائزه بودم و این می تونست برای من گران تمام شود. در هرحال باید بازجویی می شدیم تا جواب پزشکی قانونی هم از راه برسد.

خلاصه بعد از حدود 24 ساعت بازجویی و بازداشت، جواب پزشکی قانونی این بود: مرگ به علت ایست قلبی

***

دیروز با آمبولانس جنازه ی فائزه را به تهران بردند برای خاکسپاری. و قراره مراسم سوم و هفتم هم بک جا برگزار بشه. روحش شاد.

***

داشتم با خودم فکر می کردم چطور ممکنه یک آدم اینقدر قبیح باشه (خودم را می گویم) که همچین ماجرایی را به همین سادگی تعریف کنه تا بتونه یه هفته مرخصی بگیره. اون هم به دروغ.

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

سلام.

از همه عذر می خواهم که نمی توانم کامنت ها را جواب بدهم. کامنت ها را به درخواست بعضی از دوستان باز گذاشته ام با این حال اگر زیاد دلخور می شوید کامنت ها را می بندم.


  • مَـهدی (میرزای قدیم)
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

یارو شکارچیه میره جنگل...




  • مَـهدی (میرزای قدیم)


نشسته بودم پای پنجره نگهبانی و به تو نگاه میکردم. قد و بالات رو برانداز میکردم و پیش خودم مرور میکردم روزی رو که نبودی. روزی رو که من رو به اینجا آوردند و درست کنار همین پنجره وظیفه ی محافظت از تو رو به من دادند. تو ای که هنوز به این دنیا نیومده بودی. یا اگر هم اومده بودی.....

 

 

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

سلام

نشسته بودم پای سیستم کامپیو تر و پنجره های مختلف رو بر انداز میکردم و با یه خیال آسوده که امروز بالاخره برای پنجره ها مون توری  گذاشتن و از شر حشرات موذی در امان هستیم، به رویای خواب آسوده ی امشبم هم میپرداختم که ناگهان صدای ویززززز ویززززی از پشت سرم شنیدم.

ویز و ویزی که با شنیدنش راحت میشد متوجه شد که نمیتونه هیچ حشره ای باشه جز یه مگس. صدای ویز ویزش بگونه ای بود که انگار یه گوشه نشسته و داره بالهاشو یه تکونی میده و قولنجشون رو میشکنه.

آروم برگشتم که ببینمش و اگه شده با این یه مشت کاغذی که دم دستم هست بزنم بپکونمش که یه همچین صحنه ای دیدم.

از لای سوراخ بسیار ریز پنجره قصد داشته بیاد داخل که گیر کرده بوده. اون هم طاق باز.

خوب چند تا راه وجود داشت.  

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

تو این مدت (92 روز) که نبودم،  خیلی اتفاقا برام افتاد. اول اینکه دلیل نبودنم یه کتاب بود. قرآن.

یه روز که نشسته بودم و فکر میکردم چیزی که تو کله م میگذره رو چطوری بنویسمش و بعد دیدم نمیشه اونطوری بنویسمشو و بعد دیدم اصلا چرا باید بنویسمش و بعد گفتم پس چه چیزی رو بنویسمش و بعد یهو چشمم به قرآن افتاد و برداشتمش و بوسیده نبوسیده صفحاتشو باز کردم و گفتم یه آیه خوشگل پیدا کنم و به عنوان یه مطلب ارسالش کنم، (یادم نیست کدوم آیه بود که وقتی خوندمش) کلی به عنوان یه بنده، از خودم خجالت کشیدم.

بعد برای صرفه جویی دیس کانکت شدم و  صفحه ی اول قرآن رو باز کردم و شروع کردم به خوندن ترجمه قرآن.

نمیدونم چند ساعت گذشت ولی وقتی به خودم اومدم حدودای سه جزء رو(فقط ترجمه) خونده بود. هوا داشت تاریک میشد و با صدای اذان به خودم اومده بودم. یه کم به روبروم نگاه کردم و ترجمه ی سوره ی بقره رو با خودم مرور میکردم. پاشدم نمازم رو خوندم و درب نگهبانی رو قفل کردم و رفتم سر  کوچه یه دفتر  با دوتا خودکار قرمز و آبی خریدم و برگشتم. باز صفحه ی اول رو باز کردم.  با خودم گفتم اون آیه هایی که به امروز و شرایط امروز جامعه ی ما میخوره رو بنویسم با ذکر شماره آیه و نام سوره /.

یادم نمیاد چند روز گذشت. یه دفتر چهل برگ با دستخط نا جور و درشت، چند صفحه داشت که به پایان برسه که قرآن تموم شد.

چند بار منتخب آیه ها رو خوندم. جالبش این بود که برای خودم تحلیل هم میکردمشون و پا ورقی هم درست کردم براش.

دو سه روز گذشت و یه جریانی پیش اومد که باید جوابگو میبودم. جوابی نداشتم ولی یادم بود که تو ی قرآن شبیه اونو دیده بود.

فردای اون روز برای اینکه پیداش کنم باز به قرآن مراجعه کردم. قرآن رو باز کردم و یه دفتر و خودکار جدید، و این بار مسائلی که مربوط به خود خود و تنهایی انسان و خدا میشد رو انتخاب کردم و نوشتم و باز برا خودم یه تحلیلی پاورقیش کردم.

و باز تموم شد.

پدرم که مراد منه و تو همه ی مسائل اینچنینی ، دست و پا و زبان و چشمم ، همه  گوش میشَن وقتی در کنارش میشینم، پیشنهاد داد که بیا و یه بار دیگه قرآن رو بخون و این بار احکام رو بنویس.  و من باز رجوع کردم و این بار  یه دفتر حدود بیست برگی از کل احکام قرآن ، یه دفتر سی و شش برگی از آیه های امروزیه قرآن و یه دفتر شصت برگی از آیه های نفسانی و ارتباط مستقیم خدا و انسان  از کل قرآن دارم. با پا ورقی و تحلیل های خودم. 

تو فکر بودم که دوباره بیام و زرد رو یه تکونی بدم که یه کتاب ارزشمند از "امام خمینی" دستم رسید با عنوان"آداب نماز" که باز به پیشنهاد پدرم اون کتاب رو به زبان ساده ی خودمون ویرایش و در عین حال خلاصه کردم و توسط پدر چندین نسخه از اون کپی شد و به اهالی مسجد محلشون تقدیم شد. 

این شد که 92 روز مفقود بودم. 

به طرز وحشتناکی احساس پیغمبر بودن بهم دست داده. عقب وایسین

همین/.

صلوات

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

دقیق یادم نیست. فکر کنم یازده یا دوازده سالم بود اولین باری که پدر تصمیم گرفتن لذت ماهیگیری رو بچشند و من هم بی نصیب نموندم و سوار ترک دوچرخه ش شدم و د برو که رفتیم. 

اونقدر ذوق داشتم که وصف ناشدنیه. یه قلاب ماهیگیری برام خرید و یه کرم خاکی هم چسبوند بهشو برام انداخت تو آب و گفت همینجا بشین تا ماهی بگیری. 

  • مَـهدی (میرزای قدیم)
اسمش یاسر بود.
اونروز صبح  لباس کارش رو پوشید و با وظیفه ای که به او محول کرده بودند رو برو شد، اولین جمله ای که به زبان آورد باعث خنده ی بسیار کارگران شد این بود که: پدرم را در سن سی و دو سالگی از دست دادم، برادرم هم در سن سی و دو سالگی زیر آوار کشته شد و امروز تولدمه. بچه ها همه با هم اجماعا فاتحه مع الصلوات.
  • مَـهدی (میرزای قدیم)
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

الو

الو سلام خواهـــــــــــــــــــــــــــر چطوری؟ خوبی؟ اون شوهرت چطوره؟ چه عجب!

همه خوبن منم خوبم تو خوبی؟ شوهر خودت چطوره؟ زنگ زدم ببینم در چه حاله؟ میمیره بالاخره یا نه؟ جواب آزمایششو گرفت؟

نه بابا مرده شورشو ببرن. این مردا مگه میمیرن؟ تا ما رو تو گور نکنن نمیمیرن که. 

  • موافقین ۶ مخالفین ۹
  • ۱۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۱۹
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

من اینجوری میگم:


  • مَـهدی (میرزای قدیم)

لحاف رو کشید رو سرش تا نور ناگهانی چراغی که روشن شده بود چشم هاشو آزار نده. صدای نفس های خودش رو میشنید. کم کم عرق روی صورتش نشست. رطوبتی که میان پاهایش احساس میکرد ، باعث شده بود به پهلو بخوابه و زانو هاشو نزدیک شکمش بیاره. دلش میخواست صدای کلید برق رو بشنوه تا مطمئن بشه چراغ خاموش شده و از اون کابوس گرمای ایجاد شده در زیر لحاف رهایی پیدا کنه. اما صدای کلید برق که نیامد هیچ، لحاف هم به یک باره کنار رفت و بدن لُختش بی پناه روی تخت قرمز رنگی که نامرتب بودنش نشان از یک هیجان زود گذر بود، لرزید و چشم هایش را نیمه باز کرد و دستانش را بین زانوانش قرار داد.

***

یقه بارانی قرمز رنگ را بالا داده بود و کیف مشکی اش که زیپش باز بود را به دوش داشت و دستانش را در جیب بارانی اش کرده بود گوشه ی خیابان در مسیر مخالف ماشین ها قدم میزد بی آنکه توجهی داشته باشد به ماشین هایی که برای چند لحظه ام که شده کنارش میایستادند و بوقی میزدند و راننده هایش چیز هایی میگفتند که برایش نا مفهوم بود.

 اشک از گوشه ی چشمانش سر خورد و خط سیاهی روی گونه هایش ایجاد شد.

***

دختر دستش رو از میان زانوانش بیرون میآوَرَد. دنبال لحاف میگردد. نگاهی به مرد میاندازد که حوله ای به دور خودش پیچیده و موهایش را خشک میکند.  دختر نگاهی به استکانی که روی میز عسلی قرار دارد میاندازد و میگوید:

-سردمه

-پاشو لباساتو بپوش 

-چه عجله ایه

-باید بری

-قرار بود تا صبحـ....

-زر نزن بابا. گفتم باس بری

نگاهی سرد به صورت دختر میاندازد و بالشت را هم از زیر سرش میکشد

-خوب چرا اینطوری میکنی؟ کجا برم اینوقت شب؟

- سر قبر بابات. همونجا که داشتی میرفتی.

بعد کمی به چشم های هم زل میزنند و بارانی قرمز را به سمتش پرت میکند و باز فریاد میکشد

-پاشو میگم. باس برم دنبال زنم

***

اولین ماشینی که چشم های دختر رو به سمت خودش خیره میکند و از فکر بیرون میاورد، باعث میشود که سرجایش میخکوب شود. و قدم از قدم برندارد. مردی میانسال که رنگ موهایش نشان از یک زندگی پر دغدغه را به همراه دارد، کنار دختر میایستد و بازوانش را میگیرد و همراهیش میکند تا سوار ماشین شود. دختر از آینه ی سایه بان روبرویش استفاده میکند تا چهره بهم ریخته ی خودش را بهتر ببیند. مرد چراغ را روشن میکند و دستمالی به او میدهد و دختر خط سیاه روی گونه ش را پاک میکند.

-چند؟

-فقط یه جای خواب برای امشب.

-چه ارزون!

-گرون ترین چیزیه که ازت میخوام.

-نه خوب گرون گرون هاش خَدَماتشون هم بیشتره

دختر نگاهی معنا دار به مرد میاندازد و دستگیره ی در را به دستش میگیرد و درب ماشین رو باز میکند و قصد پیاده شدن دارد. مرد دستان دختر را میگیرد و میگوید

-شوخی کردم بابا. چقدر هم زود رنجی؟

-امشب شبی نیست که بخوام شوخی کنم. من درخدمتم اما به شرط یه جای خواب و یه استکان چای داغ

ماشین حرکت میکند و چند خیابان که میگذرند مرد متوجه ی سرازیر شدن اشک های دختر میشود

-راضی نیستی از این کارت؟

-کارم؟ چی فکر میکنی درموردم؟ 

مرد سکوت میکند و انگشتان دستش را میان ریش های مرتب صورتش بازی میدهد.

-خونت کجاست؟ میخوای برسونمت؟

-فکر میکنی اگه خونه داشتم ازت جای خواب میخواستم؟

-نمیفهمم ؟ مشکلت چیه؟

-مشکلی نیست. تو به من جای خواب میدی ، منم ...

-هیچی نگو

دختر حرفش رو قطع میکند و سرش رو به شیشه ماشین میچسباند

***

دختر لبه تخت نشسته و لحافی را به دور خودش پیچیده و بخار روی استکان چای را فوت میکند و نگاهی به بدن پر از موی مردی که لا اقل بیست کیلو اضافه وزن دارد و پهلو هایش از چربی زیاد چند تکه شده اند و روبروی آینه ایستاده است و زیر بغلش را معطر میکند ، میاندازد

-زن و بچه نداری؟

-به من میاد عزب اوُقلی باشم؟ خونه باجناقم هستن تولد آبجی زنمه.

- تو چر اونجا نیستی؟

-چون تو اینجایی؟

-پس مزاحمت شدم؟

فُرتی به استکان چای میکشد و منتظر جواب میماند. مرد هم از آینه رو بر میگرداند و با بدنی همچون گُلابی ای پُر مو به سمت تخت میآید در حالیکه آلتش به چپ و راست تابانده میشود با لحنی خاص میگوید:

-نه عزیزم. این چه حرفیه؟ تو مراحمی.

(و کنار دختر مینشیند و استکان را از دستانش میگیرد و روی میز عسلی کوچکی که لباسهای  زیر دختر روی آن قرار دارد میگذارد دختر را در آغوش میگیرد و دستانش را به میان پاهای دختر میبرد و  لب هایش را به گونه های دختر نزدیک میکند و میگوید: 

 -تو الان چراغ این خونه ای.

-اگه من چراغم پس دیگه نیازی به اون چراغ نیست. لامپو خاموش کن. 

مرد هیکل لرزانش را بلند میکند و به سمت چراغ میرود. و آن را خاموش میکند.

***

چراغ قرمز را رد میکنند.

-دختری؟

-عقلت چی میگه؟

-عقلم میگه جا پای خیلی ها رو تو خودت داری.

-خیلی ها نه.یه نفر

-عه؟تک پری؟

-تک پر؟

-یعنی با یه نفری فقط؟

-آره.

-پس چرا الان با منی؟

-چون با اون نیستم.چون ......

ناگهان موتوری سبقت میگیرد و ماشین کمی منحرف میشود و حرف دختر نصفه میماند. 

-ولش کن خودتو خودمو عشقه. ببینم شوهر موهر که نداری؟

دختر نگاهی به مرد میاندازد و کیفش را در دستش چنگ میزند و با مکث طولانی میگوید:

-نه

***

زنی بلوند رو تخت از ترس با ملحفه ای سینه هایش را پوشانده. امید کنارش نشسته و دستانش را روی آلتش گذاشته تا دیده نشوند و هر دو با چشمانی متعجب و نفس حبس شده در سینه به طاق درب اتاق خواب خیره شده اند. سودابه با بارانی قرمز رنگ در حالی که  دستش درون کیفش ثابت مانده ، با چشمانی متعجب و مبهوت به آن زن و امید نگاه میکند.

-سودابه الان بهت توضیح میدم

-خفه شو (و از اتاق خارج  میشود)

مرد از جایش بلند میشود. بدن عریانش باعث میشود که نتواند قدم از قدم بردارد. زن بلوند از جایش خیز بر میدارد و سینه بندش را میبندد و به دنیال لباس هایش میگردد.

-سودابه جان وایسا تو روخدا ...

و صدای بسته شدن درب خانه شنیده میشود.

***

سودابه دستش رو از میان زانوانش بیرون میآوَرَد. دنبال لحاف میگردد. نگاهی به مرد میاندازد که حوله ای به دور خودش پیچیده و موهایش را خشک میکند.  دختر نگاهی به استکانی که روی میز عسلی قرار دارد میاندازد و میگوید

-سردمه

-پاشو لباساتو بپوش 

-چه عجله ایه

-باید بری

-قرار بود تا صبحـ....

-زر نزن بابا. گفتم باس بری

نگاهی سرد به صورت دختر میاندازد و بالشت را هم از زیر سرش میکشد

-خوب چرا اینطوری میکنی؟ کجا برم اینوقت شب؟

- سر قبر بابات. همونجا که داشتی میرفتی.

بعد کمی به چشم های هم زل میزنند و بارانی قرمز را به سمتش پرت میکند و باز فریاد میکشد

-پاشو میگم. باس برم دنبال زنم

  • مَـهدی (میرزای قدیم)