"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"
instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************
آخرین نظرات

۳۳ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه خبری» ثبت شده است

شنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۰ ب.ظ

یه مـَرد مـُرد....

 

ناصر ملک مطیعی


دریافت

 

 

 

 

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۱۰
میرزا مهدی
يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۶ ب.ظ

شاه گوش میکند

شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود!

و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با باری الک دولک می‌گذراندند ....


چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند!


سال ها گذشت ، یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند!


جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند : آهای مردم! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.


مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند! ، جارچی ها دوباره اعلام کردند : می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید

اهالی جواب دادند : 

خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم!


جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند ، ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه داند ، بدون لحظه‌ای درنگ!

جارچی ها که دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند که به پادشاه اطلاع دهند!

پادشاه گفت : کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم! آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و پادشاه شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند ...


👤ایتالو کالوینو

📚شاه گوش میکند



۱۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۶
میرزا مهدی
يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۴ ب.ظ

این هم به سهم من


سلام!

حالا که ماه رمضون هم تموم شده از خدا میخوام که توفیقی بده تا در تمام طول سال، رمضونی باشیم.

رمضونی زندگی کنیم،

رمضونی سفره دار باشیم،

رمضونی حرف بزنیم،

رفتار کنیم،

لبخند بزنیم

و رمضانی بمانیم.

کلا سخته میدونم. 😂

میگذریم و اکتفا میکنیم به همان

{عید فطر بر شما مبارک و طاعات و عباداتتان قبول حق انشالله}

همین دیگه. خدافز

(اینجا هم میتونست عکسی درباره عید فطر باشه)

زیر نوشت: بابت نظراتی که در پی "نظر شما چیه؟" ی مطلب قبلی زحمت کشیدید، باید عرض کنم که واقعا متاسفام که نتونستم چیزی زیرشون بنویسم. خوندنی بودندو جالب که همه اش به خاطر اشتباه لُپیه من رخ داده بود. آدمیه دیگه.... :)

الان نوشت: حاضرین در سایت 48 نفر. پس چرا هیچی نمیگین؟ چرا شکنجه م میدین؟ :))))) من چرا نمیرم به زندگیم برسم؟

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۹:۴۴
میرزا مهدی
شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۷ ب.ظ

سَمَندون

یکی دو هفته پیش دوتا جوون بیست و سه چهار ساله اومدن مغازه و یکیشون گفت: میتونی دوتا عکسمونو به هم بچسبونی و یه عکسش کنی؟ گفتم یعنی کنار هم باشید، گفت آره آره. گفتم بده ببینمشون. یه ربعی طول کشید تا پیداش کنن و با هم مدام پچ پچ میکردن. پسره عکس خودشو برام فرستاد و باز منتظر شدم اون یکی عکس  هم بفرستن... سه چهار دقیقه طول کشید تا اون هم از تو گوشیشون انتخاب کنن. وقتی که فرستاد دیدم عکس یه دختری هم سن و سال خودشونه. گفتم : اشتباه فرستادی که... این یه دختره. گفت نه. خودشه. گفتم کیه این؟ گفت نامزدمه. گفتم خوب چرا اینجوری؟ بیاین اینجا از دوتاتون کنار هم عکس گیرم بهتر هم میشه خوب.... گفت نه این عکسا رو دوست داریم. همونطور که خونسرد حرف میزدیم، با همون خونسردی گفتم: میری بیرون یا زنگ بزنم 110؟ هیچی نگفتن رفتن بیرون.

***

یه چند روزیه یه بابای زنگ میزنه و میگه: آقا مغازت کجاست و فلانی شما رو معرفی کرده و گفتن کارت اِله و بِله و فقط شما از پسش بر میای و از اینجور هندونه ها...

آدرس دادمو گفتم کارتون چیه؟ گفت: دوربین مداربسته ی جلو مغازمون یه مشکلی داره میخوام تصویرشو درست کنی.

امروز بالاخره اومد. فیلمشو ریختم تو سیستمو تو نرم افزارم بازش کردم و گفتم مشکلش چیه؟

یه عکس تو گوشیش نشون داد و گفت یه کار کنید این از جلو دوربین رد بشه/(یه گولوله ی پشمالوی پنجاه شصت سانتی بود که دست و پا داشت) 

خندم گرفت گفتم جنّه؟ گفت نه آدم کوتوله س؟ گفتم این کار من نیست باید انیمیشن ساز برات این کارو بکنه. قدم بزنه. برگای زیر پاش تکون بخوره و نور و سایه داشته باشه...و کار من نیست کسی هم نمیشناسم که این کارو برات بکنه.

یه کم دمق شد. گفتم: برا چیه؟ گفت دوربین جلوی دکه ی  اجاره ایمه تو جنگل نور... میخوام تبلیغ جنگلو بکنم و بگم اینجا آدم کوتوله داره. 

یهو با تعجب و حیرت سرمو بلند کردمو حدود پنج شش ثانیه ای بی حرکت در حالیکه تو شُک بودم نگاش میکردم. گفت چیه؟ گفتم این خُزَعولات چیه میگی؟ مردم دیگه با اینچیزا جذب نمیشن. کیفیت خدماتتو ببر بالا. 

یهو اونطوری که انتظارشو نداشتم گفت: این وجود داره من خودم با چشمام دیدم.

یه جوری خندیدم که بهش بر نخوره. 

گفت 100 میلیاردتومن پولشو اگه بتونیم یکیشو بگیریم.

دیگه نتونستم خندمو پنهان کنم . گفتم: چند سالته؟ سواد  داری؟

حتی پیش خودش فکر نمیکرد ممکنه من حرفشو باور نکنم. انگار مثلا داشت درمورد گرمای خورشید و تولید مثل حیوونا در بهار و سفیدیه ماست و سیاهیه شب حرف میزد.

گفت: بیست و دو...

گفتم من بلد نیستم اون کوتوله بذارم تو جنگلتون.... (باز پرسیدم: ) گفتی دیدیشی؟ گفت آره باهاش حرف هم زدم.... تا حالا یکیشونو گرفتن. میگن هرکی داشته باشه پونصد سال به عمرش اضافه میشه....

گفتم کی گرفته؟

گفت اون بالایی ها.

گفتم :کی؟( یه کم اینور و اونورو نگاه کرد و یواشکی گفت: ولایتی...) یه جور رفتار کرد فکر کردم میخواد بگه آقا.

با ترحم نگاش کردمو گفتم روزه میگیری؟ گفت چه ربطی داره؟ گفتم الان ولایتی پونصد....(حرفمو قطع کرد) گفت: آره... (خواستم بگم..جــَنَـ....بیخیال شدم)

گفتم خوب نمیخوای بری؟ بچه ت تو ماشین منتظرته....یه نگاه به ماشینش کرد و گفت: خدافظ.

داشت از در بیرون میرفت بهش گفتم...شبا تنها نمون تو جنگل. (و رفت)

خیلی ناراحتم. خیلی ناراحتم.. خیلی ناراحتم . خیلی ناراحتم. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ناراحتم از اینکه ولایتی از اونا داره من ندارم....

تمام

دوست داشتم اینو بخونید ولی نخوندید. بخونیدش

۱۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۷
میرزا مهدی
يكشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۳، ۰۱:۳۲ ب.ظ

از روی دست پدرم

اوه...

نه صبر کنید، اشتباه نیومدید.

اینجا همون "زرد"ه.

بنا بر این بود که طبق عادتِ هرساله 26 دی ماه تغییر مکان بدم که با پیشنهاد دوستان موندگار شدم همین جا.

زین پس به جای واژه ی زرد این خانه را "از روی دست پدرم" می نامم. تا باشد که خدا نیز از بنده راضی گردد.

بعدا نوشت:

سلام

سپاس از دوستی که نامش را نخواهم برد و بی وقفه تمامی نظرات عزیز و گرامی شما را برای من میخواند به این دلیل که نت نداشتم.

و باز سپاس از ایشان که هر چه اصرار کردم پاسختان را بدهد نداد . چون میدانست که شما متوجه خواهید شد که من نیستم که پاسخ میدهم.

و باز سپاس بیکران از ایشان به خاطر ارسال این مطلب (قبل از بعدا نوشتش) و تغییر قالب و نام وبلاگم.

بسه دیگه پر رو میشه. :))

و سپاس فراوان از شما به خاطر نظرات عزیز و محترمتان برای مطلب پیشینم در دومین غیبت طولان یام. و پوزش به این خاطر که نمیتوانم پاسختان را بدهم. از همه ممنونم و اشک ذوقولکی در چشمان زیبای آهو گونه ام موج زد. خخخ


پدر در این وبلاگ صرفا به معنی پدر واقعی خودم نیست. پدر اینجا میتونه امام علی (ع) و یا تجربه ی دیرینه ی آدامهای دیرین هم باشه. آدمهایی که یا دیگر در میان ما نیستند و جز خاطره ای از ایشان باقی نمانده و یا هستند و در دل هایشان رازهایی نهفته است برای زندگی بهتر ما. و البته با انگولک هایی میرزایی من.

مطمئنا دیگه یک روز در میان آپ نخواهم کرد و همچون اکثریت شما بدون هیچ ریتمی (یعنی عادی) خواهم بود .:D

این را عرض کردم که بدانید.

همچنان نت در اختیار ندارم و از محل کار جدیدم که از این امکان محروم است، به بهانه های مختلف جیم خواهم شد و به شما  خواهم پیوست.

انشالله.

عزت زیاد.

۵۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۳ ، ۱۳:۳۲
میرزا مهدی
سه شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۳، ۱۰:۳۹ ق.ظ

زرد*

وبلاگ زرد :


۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۳ ، ۱۰:۳۹
میرزا مهدی
پنجشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۳، ۰۷:۵۵ ب.ظ

سر تا پا نیازم. بنگرید.

۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲ ۰۸ آبان ۹۳ ، ۱۹:۵۵
میرزا مهدی
چهارشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۳، ۰۸:۱۰ ب.ظ

بلاگفای بی شخصیت

چهار پنج روزه دارم با خودم کلنجار میرم که چرا جدیدا وقتی برای دوستان بلاگفایی عزیزم (خیلی خیلی عزیزم) با ندانسته های خودم نظر میذارم، دیگه نمینویسه نظر شما ثبت گردید و بعد از تایید به نمایش در خواهد آمد و جای اون مینویسه، پیام های تبلیغاتی اکیدا ممنوع و یا یه همچین جمله ای.

گفتم خوب شاید از پیش داره اخطار میده به یه سریا که تبلیغات میکنن.

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۳ ، ۲۰:۱۰
میرزا مهدی
دوشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۳، ۱۰:۱۳ ق.ظ

دیروز فرنود. امروز شادنه

امروز هنوز تمام نشده عنوان برنامه ای زنده ست که از شبکه ی یک سیما ، شبکه خانواده پخش میشود.
برنامه ای که با دعوت میهمانانی اموراتش را میگذراند و بیننده های پر و پا قرصی دارد.
اما امروز باید همین روز ها تمام شود.

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۳ ، ۱۰:۱۳
میرزا مهدی
شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ۱۱:۱۰ ب.ظ

(نصیحت)

اگه یه نفر رو خیلی قبول داری ، اگه خیلی باهاش حال میکنی ، اگه حرفش برات سند هست ، اگه کارش حسابی درسته ، اگه مغزش خوب کار میکنه ، اصلا به روش نیار !. نذار بفهمه که تو چی در موردش فکر میکنی ! . چون اگه بفهمه خودش رو بالاتر از اون چیزی که هست میبینه و تورو پایین تر از اون چیزی که هستی !‌. یعنی یه فاصله ی یک قدمی رو چند فرسخی فرض میکنه . بهتره که نذاری فاصلتون زیاد شه تا بتونی باز هم از وجودش استفاده کنی . نگران نباش ، اگه اون واقعا مغزش خوب کار میکنه ، خودش میفهمه که قبولش داری

موافقین ۷ مخالفین ۳ ۲۶ مهر ۹۳ ، ۲۳:۱۰
میرزا مهدی
پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۳، ۰۴:۴۷ ب.ظ

هیس! 20:30! هیس!

سلام آقای 20:30 بنده یکی از طرفدارای پر و پا قرص برنامه ی شما هستم. اما چند ماهی است که احساس میکنم رسالت اولیه را از یاد برده اید و تقریبا به قول علما و فضلا، محافظه کار شده اید. مدام این پا و اون پا میکردم یه انگولکی بکنم عنوان شما را. اما مجال نیافتم تا دیروز که...........



۱۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۴۷
میرزا مهدی

دوستانی که تمایل دارند در وبلاگ گروهی نویسندگان جوان فعالیت کنند برای اینکه عضو شوند باید اینجا و برای اینکه قوانین را بدانند باید اینجا را مطالعه بفرمایند.

میرزا مهدی
جمعه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۰۸ ق.ظ

تقویم تاریخ/.

دیروز 20 شهریور، سالگرد ازدواجمون بود.
برای فیلمبرداری به یه عروسی دعوت شده بودم که خوب ، لازم به توضیح نیست که روز عروسی اون دو نفر هم 20 شهریور بود.
دو تا دیگه از دوستانم رو اونجا دیدم که یکیشون سال 89 فیلمبردار عروسیشون بودم ، درست در 20 شهریور. و دیگری سال 91 .
دیروز یه اتفاق مهم برای به کمال رسیدن زندگی دو نفره ی ما افتاد که مصادف شدن اش با این روز رو به فال نیک میگیریم.
و اینکه از صبح در گیر کار های بسیار زیادی بودم که تا شب نتونستم خدمت پدر و مادرم برسم برای تبریک چهلمین سالگرد ازدواجشون در روز 20 شهریور.

۱۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۰۸
میرزا مهدی
چهارشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۵۲ ب.ظ

آقا 3

آقا از اینکه نباشید میترسیم.

الان که شکر خدا حالتون خوبه. ولی به هر حال عمر انسان روزی به پایان میرسه و درون هیچ نگاره ی تاریخی هم نامی از شما برده نشده که عمر نوح داشته باشید.

آقا شما که نباشید ایران به فنا میره. عراق به فنا میره. لبنان حتی و حتی مقاوت فلسطین. آقا شما که نباشید اسلام در خطر میفته. حالا شما هی بیایید بگویید خدا هست. و ما نیز میدانیم که هست. اما ولی خدا . دست خدا. روح خدا. آِیت خدا تا نباشد، مردم  این دوره زمونه ، خدا را هم از یاد خواهند برد.

آقا اگر نباشید خدا هم در دل مردم به فنا خواهد رفت. بمانید انشالله تا ظهور آقا امام زمان عجل الله فرجهم . این مسئولیتیست که به گردنتان است . (عذر تقصیر) اما وظیفه دارید که پایبندش باشید.

 


 

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۹ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۵۲
میرزا مهدی
پنجشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۳، ۰۶:۵۹ ب.ظ

Dumping

امروز در شهر ما، تعداد کمی از  کسبه بر خلاف قانون عمل میکنند و برای فروش بیشتر، بر خلاف قیمت های مصوب دولت که بر کالا های خوراکی نگاشته شده است، ارزان میفروشند و روز به روز هم بر تعداد این فروشگاه ها افزوده میشود. و آن تعداد کثیر کسبه که هنوز در این رقابت شرکت نکرده اند، به فکر افتاده اند سماق وارد کنند برای مکیدن.

و شگفت زدگانی همچون ما با چشم های از حدقه بیرون زده و دهانی باز از تحیر و کمی ترس از وجود روغن پالم در کالا ها و اسیر شدن در انبوهی از اجناس بُنجُل، صف های عظیمی تشکیل میدهیم و حضش را میبریم و عشق میکنیم که مثلا پنیر 3800 تومانی را 2700 تومان و تخم مرغ 300 تومانی را 216 تومان میخریم. و البته هستند "موجوداتی" که همچنان گوشت و مرغ و ماهی وکیوم ، نخود را بسته بندی و مایع ماکارانی را کنسرو شده میخرند و خود را مدرن و متمدن میدانند و عشق میکنند که مثلا خرید هایشان را از فلان سوپر مارکت انجام داده اند.

و خدا پدر و مادرشان را بیامرزد که در این آشفته بازار و گرانی ها، رقابتشان بر سر ارزان فروشی ست. ولا غیر.

البته خدا عالمه. چه میدونیم ما که..//

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۵۹
میرزا مهدی
سه شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۳، ۰۷:۱۲ ب.ظ

این مدت که نبودم....

تو این مدت (92 روز) که نبودم،  خیلی اتفاقا برام افتاد. اول اینکه دلیل نبودنم یه کتاب بود. قرآن.

یه روز که نشسته بودم و فکر میکردم چیزی که تو کله م میگذره رو چطوری بنویسمش و بعد دیدم نمیشه اونطوری بنویسمشو و بعد دیدم اصلا چرا باید بنویسمش و بعد گفتم پس چه چیزی رو بنویسمش و بعد یهو چشمم به قرآن افتاد و برداشتمش و بوسیده نبوسیده صفحاتشو باز کردم و گفتم یه آیه خوشگل پیدا کنم و به عنوان یه مطلب ارسالش کنم، (یادم نیست کدوم آیه بود که وقتی خوندمش) کلی به عنوان یه بنده، از خودم خجالت کشیدم.

بعد برای صرفه جویی دیس کانکت شدم و  صفحه ی اول قرآن رو باز کردم و شروع کردم به خوندن ترجمه قرآن.

نمیدونم چند ساعت گذشت ولی وقتی به خودم اومدم حدودای سه جزء رو(فقط ترجمه) خونده بود. هوا داشت تاریک میشد و با صدای اذان به خودم اومده بودم. یه کم به روبروم نگاه کردم و ترجمه ی سوره ی بقره رو با خودم مرور میکردم. پاشدم نمازم رو خوندم و درب نگهبانی رو قفل کردم و رفتم سر  کوچه یه دفتر  با دوتا خودکار قرمز و آبی خریدم و برگشتم. باز صفحه ی اول رو باز کردم.  با خودم گفتم اون آیه هایی که به امروز و شرایط امروز جامعه ی ما میخوره رو بنویسم با ذکر شماره آیه و نام سوره /.

یادم نمیاد چند روز گذشت. یه دفتر چهل برگ با دستخط نا جور و درشت، چند صفحه داشت که به پایان برسه که قرآن تموم شد.

چند بار منتخب آیه ها رو خوندم. جالبش این بود که برای خودم تحلیل هم میکردمشون و پا ورقی هم درست کردم براش.

دو سه روز گذشت و یه جریانی پیش اومد که باید جوابگو میبودم. جوابی نداشتم ولی یادم بود که تو ی قرآن شبیه اونو دیده بود.

فردای اون روز برای اینکه پیداش کنم باز به قرآن مراجعه کردم. قرآن رو باز کردم و یه دفتر و خودکار جدید، و این بار مسائلی که مربوط به خود خود و تنهایی انسان و خدا میشد رو انتخاب کردم و نوشتم و باز برا خودم یه تحلیلی پاورقیش کردم.

و باز تموم شد.

پدرم که مراد منه و تو همه ی مسائل اینچنینی ، دست و پا و زبان و چشمم ، همه  گوش میشَن وقتی در کنارش میشینم، پیشنهاد داد که بیا و یه بار دیگه قرآن رو بخون و این بار احکام رو بنویس.  و من باز رجوع کردم و این بار  یه دفتر حدود بیست برگی از کل احکام قرآن ، یه دفتر سی و شش برگی از آیه های امروزیه قرآن و یه دفتر شصت برگی از آیه های نفسانی و ارتباط مستقیم خدا و انسان  از کل قرآن دارم. با پا ورقی و تحلیل های خودم. 

تو فکر بودم که دوباره بیام و زرد رو یه تکونی بدم که یه کتاب ارزشمند از "امام خمینی" دستم رسید با عنوان"آداب نماز" که باز به پیشنهاد پدرم اون کتاب رو به زبان ساده ی خودمون ویرایش و در عین حال خلاصه کردم و توسط پدر چندین نسخه از اون کپی شد و به اهالی مسجد محلشون تقدیم شد. 

این شد که 92 روز مفقود بودم. 

به طرز وحشتناکی احساس پیغمبر بودن بهم دست داده. عقب وایسین

همین/.

صلوات

۲۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۱۲
میرزا مهدی
دوشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۳، ۰۶:۱۷ ب.ظ

اومدنی سر راه....

یه بار از تو یه ترمینالی رد میشدم، یه بی نوایی که خدا داشت مکافات اعمالشو تو همین دنیا میذاشت کف دستش را با یه کاسه و چند تا سکه که درونش  بود  ، دیدم. و از کنارش گذشتم. یک آن ریه هام هنگ کردن. ریتم نفس هام به هم خورد. بوی غلیظ عرق و آمونیاک و ادراری که از اون مرد متساعد میشد، حتی چشم هام رو هم سوزوند. این اتفاق برای هر کسی که از کنارش رد میشد ، میافتاد.

 اگر خودش ذره ای از اون موقعیتی که برای دیگران پیش میومد رو حس میکرد، اونجا نمیموند. ذره ذره به بوی نای خودش عادت کرده بود و در نهایت به اون خو گرفته بود.حالا اون بو میتونه از عرق باشه، از کثافت بدنش باشه و یا ..........نجاست خلق و خو و رفتارش. مثل بعضی از آدمای اطراف ما. من. شما. و خیلی های دیگه که شاید یه اشتراک هایی داشته باشن با هم. شاید! 


بگذریم. سلام

یه روز دیگه این وبلاگو باز نمیکردم میشد سه ماه. عـــــَـ کی فکرشو میکرد که من سه ماه طاقت بیارم. 

تنها اتفاق مهم بعد از اومدنم یه میلیون پیام(چون بسته بودم) خصوصی بود از طرف شما. و چند تا پیام از بلاگ محترم و تهدید هاشون که فلان مطلب و فلان و فلان و فلان مطلبت رو یا حذف کن یا بیایم باباتو بکنین تو*این قسمت حذف شد* منم برا اینکه برا بابام احترام قائلم حذفشون کردم. آره اینجوریاست. 

و از اینکه خوش اومدم هم ممنونم. 

تا بعد....

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۱۷
میرزا مهدی
چهارشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۴:۴۷ ب.ظ

انتظارات

علی کریمی رو که همه میشناسین. همون فوتبالیستی که لقب جادوگر رو بهش دادن و بسیار هم محبوب قلب هاست و اصن کَسیه برا خودش و تو رشته ی خودش صاحب سبکیه و خداست از نظر من.
چندین سال پیش ، همون روزایی که تازه از ایران رفته بود و تو آلمان بازی میکرد، یه مصاحبه ای ازش خوندم که یه جمله ش خیلی تاثیر گذار بود.
فرموده بودند: لطفا درمورد من این چیز  ها رو چاپ نکنید ( تعریف و تمجید منظورش بود) . میگفت: من همیشه که تو اوج نیستم. با این کار ها انتظارات رو نسبت به من بالا میبرید و اگر روزی نتونم جواب گو باشم، فقط شرمندگی برام میمونه و بس.....
۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۴۷
میرزا مهدی
چهارشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۳:۱۴ ق.ظ

میرزای خیلی خیلی خیلی جدی

۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۳:۱۴
میرزا مهدی
يكشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۸:۴۳ ب.ظ

جواب آزمایش

القصه
و اینچنین بود که حقیر پس از پیگیری های بسیار و خرج های مکرر و تست و آزمون و آزمایش های فراوان از دیواره ی رویین بدن و سپس فضای داخلی آن ، سیراب شیر دان و دل و قلوه و دنبلان، چیز و چیز، به این نتیجه رسیدیم که چیزیمان نیست جز اینکه مقدار اندکی تخم مرغ خونمان رفته بالا و باید کمی بپرهیزیم از خوردن املت و نیمرو و هر کوفت و زهر ماری که با تخم مرغ شروع میشود و با همان تمام میشود. 
به خشکی شانس! این همه خرج کردیم و آخر گفتند برو پی کارت. هیچ ـیت نیست. حالا خرج به کنار. اون همه خون از ما گرفتند. جواب خون منو کی میده؟
۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۴۳
میرزا مهدی