"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

۳۶ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه حکیمانه» ثبت شده است

یه عده آدم هستن اطرافمون که برای کوچکترین و محقر ترین چیزی که دارن، چه یه شی باشه چه هنرشون ، یا  میخواد یه خصوصیت باشه یا یه ویژگی، بیشتر از حد مبالغه میکنن و منهای علاقه مندی رو نسبت به اون نشون میدن. درحالیکه خوب میدونن و خوب میدونیم که دارن غُلُو میکنن. مثلا یکی مثل من در تمامی مواردی که ذکر کردم.

اینجور مواقع میگن شپشش منیژه خانمه.


میگن یکی از زنهای فتحعلی شاه هم مثل "من" برای اینکه از شاه"مثل شما" تملق بیشتری بگیره، و چاخان و بلوف زیاد تری گفته باشه، تا شاید توجه و محبت شاه " شما" رو بیشتر به خودش معطوف کنه، و بین زنهای دیگه ی شاه "بین دوستان بلاگر دیگه ی شما" بیشتر دیده بشه، شپش های شاه رو میگرفت و زنده زنده در شیشه ای نگه میداشت و اسمشونو میذاشت، منیژه خانم و مدام نوازششون میکرد.


با اینجور آدمایی مثل من چی کار باس کرد؟ 



البته منیژه خانم ها به دل نگیرن

در مثل جای مناقشه نیست

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

خطرناک ترین دوستان کسانی هستند که تا هم فیها خالدون زندگی ات را خبر دارند ولی یکبار هم زنگ نمی زنند حالت را بپرسند!!

تا جایی که راه دارد از این دوست ها برای خودتان دست و پا نکنید، فردا می شوند بلای جان! نه می توانی منکر دوستیشان شوی نه ذره ای محبت دیده ای که دلت خوش باشد، کارت میشود لبخند زدن و آبرو داری در جمع...من که از وقتی این را فهمیدم ازخیلی ها سوال اضافی هم نمی پرسم، یعنی وقتی زنگ میزند می گوید ثبت نام دانشگاه دارم، فقط می پرسم کجا وکی؟که بفهمم به کلاس می رسد یا نه!! نمی پرسم شبانه ؟روزانه؟سهمیه؟اصلاً تو کی درس خواندی و قبول شدی...دوست دارم بدانم، ولی فردا من هم میشوم بلای جان او!!

دوست اگر دوست باشد همانی را می پرسد که تو دلت می خواهد بگویی...وگرنه از صبح تا شب تمام پارکها و کافی شاپها و خیابانها را قصه بگویــیــــد برای هم، نه تو حرف دلت را زدی نه از او دردی دوا شده!!حرف جدیدی نیست، همان قصۀ قدیمیِ چشمها و خواندن راز درون...منتها تمام رازها را نباید به یک نفر گفت...

یه آدمهایی هم هستن که دوست داری همیشه باهاشون موافق باشی ... بگی هرچی تو میگی همونه

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

1-این روزها هوا خیلی دلچسب شده، صبح که بیدار می شوم، وحشیانه نفس می کشم لحظات را...گاهی هوس می کنم بروم کنار رودخانۀ خروشان زندگی،غرق شدن کشتی هایم را تماشا کنم، در طول روز دستهایم پر از سنگ و سنگریزه اند، از این جیب به آن جیب...شبها جیبهایم سنگینتر می شوند، آخرین بار که جیبهایم پر از سنگ شد همسایه مان خودش را از پشت بام پرت کرد و مرد، من همان ساعت پالتویم را بیرون آوردم و همه سنگهایش را توی باغچه ریختم!!حالا هم هیچوقت با جیب پر از سنگ لب رودخانه نمی ایستم...می ترسم از مردن،جنون آنی شاید کار مرا هم تمام کند، بی آنکه حتی یک داستان نوشته باشم...حیف است!

2-بچه بودم ، البته انقدرها هم کوچک نبودم اما خوب بچگی می کردم و منتظر می نشستم ، مورچه ها هر چی خرده نان و برنج زمین ریخته شده را جمع می کردند و دم سوراخ دیوار می چیدند تا اذوقه ای درست کنند که وقت نیاز دادرسشان باشد! من از راه می رسیدم و از سر تفریح لوله جاروبرقی را می گرفتم رو تغذیه های مورچه ها که با مشقت جمع آوری شده بود و همه را هورتی روانه لوله جارو برقی می کردم و از صدای هورتش لذت می بردم. حالا هم فکر می کنم دستی بالا تر از من دارد همین کار را با زحمات بنده می نماید.

3-یک نفر ازاین نظر کرده ها که زبون حیوونها رو بلده تا به حال به فکر نیفتاده به مورچه ها بگه حمام و مستراح جای زندگی نیست؟؟ من اگر عارف شم یا هر کسی که بتونه با مورچه ها حرف بزنه اولین کاری که می کنم همین است، همین که برم به همۀ خونه ها و به مورچه های اونجا خبر بدم که جاهایی بهتر از درز سنگهای مستراح هم هست ... شاید هم همشون رو بغل کنم ببرم توی باغچه یا خیابون!فکرش را بکن، اینهمه ساله که این بیچاره ها غرق می شن بدون اینکه بدونن کجا زندگی کردند!!شاید اگر کسی براشون توضیح می داد که چرا اینقدر خونه شون سیل می یاد یا چرا بچه هاشون دائم سر می خورن، سالها قبل اثاث کشی می کردند به کوچه و خیابون ... هنوز به این فکر نکردم که اگر همه شون خواستند خونه شون رو عوض کنن چه کنم؟

4-وقتی به پشت سرم نگاه میکنم به این چند سال اخیر هیچ چیز قابل لمس و خوبی پیدا نمی کنم انگار که از سراشیبی قِل بخوری و بیایی پائین اگر عملکرد یک روزم را بگویم انگار که برنامه این چند سال از عمرم را گفته باشم! یکسره و تسلسل وار مشمئز کننده و دردناک! گاهی لابه لای این خاطرات ،تک و توک لحظه های معنادار و دل خشکنک بشود پیدا کرد اما که چه؟! که اینکه بنویسمشان جایی ! خاطرات گذشته به همان اندازه ارزش دارد که برگ گل خشکی لای کتاب دعا .... فقط گند میزند به حافظه! کاش جایی بود مغازه ایی، دکانی... که مغز انسان را فرمت می کرد، دکمه ایی مدار حافظه را به صفر میرساند دوست دارم بدانم در آن هنگام ارزش انسان!! چقدر بود!؟

5-بعضی داستانهای زندگی ات را اگر برای دوستی تعریف کنی زهرش از بین می رود!این را تا تجربه نکنی نمی فهمی، دوستت اما باید کسی باشد که "گور پدرش" تکه کلامش باشد!!استعداد داشته باشد بی خیال همه چیز شود...به اندازۀ کافی تجربۀ ریسک و کله شقی داشته باشد که با هر جملۀ تو فکش جابه جا نشود... بعد هر دو باهم از بدبختی هایتان تعریف کنید و قاه قاه بخندید...

6- بار دیگر قصدش را کردم.... تا ببینم چه میشود. در ابتدا به نظر تکراری میآید. اما صبور که باشید،....../.......

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

دوستم میگفت:

یارو میگفته رفته بودیم وسط صحرا واسه حفاری. کارمون قانونی بودو قرار بود رزق حلال بیاریم سر سفره. میگفت نشستیم یه کم فکر کردیم تو این آفتاب سوزان چطوری کار کنیم با زبون روزه؟ مدام با خودمون کلنجار میرفتیم که بذار اون ابره شاید بیاد جلو آفتابو بگیره و بتونیم زیر سایه ش یه کاری کرده باشیم. اما هرچی نشستیم ، دریغ از یه ذره باد که محض رضای خدا یه چوله اون ابرو تکون بده. بیخیال اون ابره شدیم و دل و زدیم به صحرا و بیلو گرفتیم دستمونو گفتیم بسم الله. اولین ضربه رو که به کف صحرا زدیم یه باد قابل توجهی شروع کرد به وزیدن و درست به سمتی وزید که باید. ابره اومد سمت ما و درست جایی که باید، باد دست از وزیدن برداشت و مام تونستیم حالشو ببریم. 

دوستم ادامه داد:

و اما اینور دنیا زیر سایه ی سقف و زیر باد کولر نشستم تو مغازه و مدام میگم خدایا روزیمو چرا نمیفرستی پس؟ چرا نمیتونم پول دربیارم؟ چرا مشتری نمیاد؟ چرا طلبهامو نمیتونم بگیرم؟ چرا و چرا و چرا و یه عالمه چرا که گویی خدا باس جوابشونو بده و مقصر خداست. میگفت:  با خودم گفتم آخرش که چی؟ حالا بدهکارا نمیان طلب منو بدن و منم که نمیتونم از مغازه بزنم بیرون. بذار کارای دیگه رو به دستم بگیرم و شروع کنم. لا اقل طلبم بیشتر میشه. همین که استارت پروژه رو زدم، یه چوله باد که هیچی، اصلا انگار یه طوفان اومد و سونامی طلب هایی که داشتم همه به مغازه سرازیر شد. یهو ذهنم رفت به اون صحرا و اون ابرو اون مُقَّنیه. گفتم الله اکبر. خدایا فهمیدم رمزش چیه. فهمیدم چطوری بهم میرسونی. باس کار کنم. باس حرکت کنم.... و یه چیزای دیگه هم گفت که اصن ربطی به موضوع نداره.....

و اما اینور تر دنیا من! بدون در نظر گرفتنِ صحرایِ سوزانِ ظهرِ خرداد ماهیه ماه رمضون و نیز بدون در نظر گرفتن سونامی بدهکارانِ دوست گرام، دارم لحظه شماری میکنم که چند روز دیگه مونده به لحظه ی رویت ماه شوّال. چرا این ماه رمضون تموم نمیشه پس؟ 


  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﻌﻤﺎﯼ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﺟﻤﻠﻪ" ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻧﺸﺪﯼ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﺗﻤﻮﻣﺶ ﮐﻨﯿﻢ"ﺭﻭ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﯼ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ؟ﺍﺻﻼ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﻢ ﺧﻂ ﺟﻤﻠﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﻫﺎ ﺩﺍﺭﻡ.ﻣﺴﺎﻟﺘﻦ..ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻫﻢ ﺩﻟﯽ ﮐﺮﺩﻥ،ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ،ﻣﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ،ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻭ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﺭﺍ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﺪ؟.ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻣﮕﺮ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﯾﮏ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﺳﺖ؟ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻭﻗﺖ ﺗﻠﻒ ﮐﺮﺩﻥ.ﯾﻌﻨﯽ ﻫﺮﺯﮔﯽ.ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻟﮑﯽ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻦ.ﯾﻌﻨﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﺎﺯﯼ.ﻣﮕﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﺴﯽ ﺻﺎﺣﺐ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺍﺵ ﻧﺒﺎﺷﯽ؟ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؟ﻣﮕﺮ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﺟﺪﯼ ﺍﯾﯽ ﺷﮑﻞ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ؟ ﭼﺮﺍ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﺟﺪﯼ ﻧﺸﺪﻩ؟ﻭ ﺁﺏ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺗﮑﺎﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ؟ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻟﻔﺎﻅ ﺳﯿﮑﻠﻮﺋﯿﺪﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻣﺎ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﮎ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺘﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻓﻼﻥ ﺩﻟﯿﻞ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ،ﯾﺎ ﻧﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺘﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ"ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﭼﻮﻥ ﺯﺷﺘﯽ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ"ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻤﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ "ﻣﻦ ﻟﯿﺎﻗﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭم

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺣﻠﻘﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﯾﺪ...ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻗﻞ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻧﯿﺴﺖ!!ﺣﺴﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﯾﮏ ﮐﺎﻓﮥ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎ ﻣﻮﺯﯾﮏ ﻻﯾﺖ...ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻥ ﻣﯿﺰﻫﺎ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻟﯿﻮﺍﻧﻬﺎ...ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﺑﻮﯼ ﺧﺎﮎ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ، ﺑﻮﯼ ﻃﻮﻓﺎﻥ...ﺁﯼ ﻣﺮﺩﻡ، ﯾﮑﯽ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻓﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺁﺭﺍﻣﺸﺶ ﭘﺮﺕ ﮐﻨﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ، ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﯾﮏ ﺳﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺎﻧﻢ ﮐﻨﯿﺪ...،ﻣﻦ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺍﻋﺘﯿﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ "ﻓﻀﺎﯼ ﺧﻮﺏ"، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﯼ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ اطرافیان. ((فضای کشور این روزها خیلی سیاسیت ﻓﻀﺎﯼ ﮐﺸﻮﺭ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺳﯿﺎﺳﯿﻪ . ﻟﻄﻔﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﺑﺮﭼﺴﺐ ﻧﭽﺴﺒﻮﻧﯿﻦ. ﻣﻦ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﻭ ﺩﺭ ﮔﯿﺮ ﺍﻣﻮﺭﺍﺕ ﺷﺨﺼﯿﻪ ﺧﻮﺩﻡ. ﺣﺎﻻ ﻻ ﺑﻼﺵ ﯾﻪ ﻧﻘﺒﯽ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺑﻪ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﻭ ﮔﺎﻫﻦ ﺣﻤﻮﻡ و اغلب طویله ﻭﻻ ﻏﯿﺮ

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

مطلبی که متن داشت

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
 

پیش نویس:



  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

سر بسته عرض میکنم

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

چهار پنج روزه دارم با خودم کلنجار میرم که چرا جدیدا وقتی برای دوستان بلاگفایی عزیزم (خیلی خیلی عزیزم) با ندانسته های خودم نظر میذارم، دیگه نمینویسه نظر شما ثبت گردید و بعد از تایید به نمایش در خواهد آمد و جای اون مینویسه، پیام های تبلیغاتی اکیدا ممنوع و یا یه همچین جمله ای.

گفتم خوب شاید از پیش داره اخطار میده به یه سریا که تبلیغات میکنن.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

اگه یه نفر رو خیلی قبول داری ، اگه خیلی باهاش حال میکنی ، اگه حرفش برات سند هست ، اگه کارش حسابی درسته ، اگه مغزش خوب کار میکنه ، اصلا به روش نیار !. نذار بفهمه که تو چی در موردش فکر میکنی ! . چون اگه بفهمه خودش رو بالاتر از اون چیزی که هست میبینه و تورو پایین تر از اون چیزی که هستی !‌. یعنی یه فاصله ی یک قدمی رو چند فرسخی فرض میکنه . بهتره که نذاری فاصلتون زیاد شه تا بتونی باز هم از وجودش استفاده کنی . نگران نباش ، اگه اون واقعا مغزش خوب کار میکنه ، خودش میفهمه که قبولش داری

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

نشسته بودم پا کامپیوتر و داشتم یه بر اندازی میکردم و یه سری پوشه  ها و فایلهایی که یه زمانی فکر میکردم خیلی به درد میخورن و الان جز  اینکه یه فضای اضافی رو اشغال کنن کار دیگه ای ازشون بر نمیاد رو حذف میکردم.

به یه پوشه ای بر خوردم که اسمشو گذاشته بودم یادگاری. زیاد لازم نبود فکر کنم که چیه! همه ی محتویاتش که نه ولی لا اقل دلیل ایجادش رو یادم اومد.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

دوستان سلام قبل از هر چیز این مطلب هم بخونید و اگر مایل بودید به اشتراک بگذارید



اینجا و شاید هم همه جا قبل از هر وعده ی اذانی که از سیما پخش میشه، یه برنامه ی کوتاه پنج دقیقه ای نشون میدن با عنوان فراز هایی از وصیت نامه ی شهید/.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

هر رشته و هر تخصص و هر صنفی در درون خودش یه جریاناتت پیچیده ای داره که یکی از مشترکاتشون اینه که همه فکر میکنن خودشون فقط متخصصن و بقیه (چیزن) 

من ندیدم که مهندس معماری از مهندس معماریه دیگه ای خوشش بیاد و کارش رو قبول داشته باشه . اکثرا هم با تمسخر مثلا میگن: عه فلانی؟ نه بابا اون که آپارتمان سازه یا مثلا ویلا سازه یا مغازه سازه یا پل سازه یا سد سازه . یعنی هر کدومشون کاری که دیگران میکنن رو پست میدونن و کار خودشون رو خدا.

مثلا تو عمرم نقاش ساختمونی رو ندیدم که از نقاش ساختمون دیگه ای ایراد نگیره.

نویسنده ای که مترصد نقد تخریب کننده ی اثر هم ردیف خودش نباشه 

و یا پزشکی که....

بازیگری که ...

فیلمسازی که....

و حتی فیلمبرداری که....

آره مثلا همین فیلمبردار. میگه:  عه یارو سینمایی کاره؟ هاها فلانی سریال کاره... اوه اوه خاک بر سرم اون بابا عروسی کاره...

من فکر میکنم اینا همش دری وریه. یه مهندس میتونه با تخصصش حتی یه باغچه ای درست کنه که بیشتر از یه سد، زبانزد عام و خاص بشه. یه نقاش یه صندلی رو انقدر قشنگ رنگ آمیزی کنه که بهتر از رنگ آمیزی دیوارهای یه ویلای توپ با بهترین رنگ های تولید شده نتونه به اون خوبی نمود پیدا کنه. یه نویسنده ی در پیت مث (مثلا من) بهتر از مارکز و تولستوی و شاو تاثیر گذار باشه. (خخخ) 

 ویا پزشکی که....

بازیگری که...

فیلمسازی که...

و حتی فیلمبرداری که...

آره مثلا همین فیلمبردار. میتونه تو یه عروسی انقدر خوب کار کنه که مثلا فیلمبردار سریال عظیم Game Of Trance  نتونه به اون خوبی موثر بوده باشه

چی میشه مگه؟ میگم به جا اینکه ادا اصول در بیاریم ، به نوع اجرای کار هامون فکر کنیم که هر چند کوچک، ولی تاثیر گذار و بهترین باشه. 

یه استادی داشتم که میگفت: هیچ آیه ای نازل نشده که بگه شما حتما باید یک کوزه گر و یا یک شاعر باشید. کمی بیشتر بیاندیشید و بهتر تصمیم بگیرید . ممکنه شما به جای یک خیاط، یک مکانیک قهار شوید و به جای یک شاعر، یک نقاش و به جای یک معمار یک  نظافتچی خوب و به جای یک پزشک یک شاعر خوب. و در ادامه فرمودند: فقط سعی کنید در هر زمینه ای که استعدادتون رو کشف کردید، بهترین باشید. بهترین یعنی خروجیه خوب از کارتون. بهترین یعنی رنگ و لعاب، کشک. بهترین یعنی کیفیت. بهترین یعنی (.....) بهترین یعنی(......). یا (.........). و یا (........). حتی(..........) . و  در آخر بهترین یعنی :  زرد.

 به خدا که /.


جای خالی را شما پُر کنید


  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
الهی! در سر گریستنی دارم دراز! ندانم از حسرت گریم یا از ناز! گریستن از حسرت، بهره یتیم و گریستن شمع، بهره ناز! از ناز گریستن، چون بود؟ این قصه یی است دراز ‏------------------ سلام!
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

همیشه به این فکر میکنم که وقتی یه  نفر عمرش به پایان میرسه و به اصطلاح فوت میکنه و در واقع تموم میشه و میمیره، (که البته چندین بار هم در این مورد نوشتم) چرا باس ضجه زد و ناله کرد و سر و صدا راه انداخت؟ خوب آدم غمگین میشه از اینکه دیگه اون فرد در کنارشون نیست و هیچ خاطره  و ماجرای جدیدی از او دیگر نخواهند داشت و غیره...

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

تا همین چند وقت پیش از بید خیلی خیلی خیلی خوشم میومد. راستش نمیدونم چرا. شاید به این خاطر که همه دوسش داشتن. شاید به این خاطر که دوست داشتن بید (درخت بید) کلاس داشت. شاید به این خاطر که هر کی میخواست ادعا کنه خیلی عاشقه یا چه میدونم زیادی روشنفکره و بید براشون الهام دهنده چی و چیه، منم دوسش داشتم. به این خاطر که از غافله ی دوست داران بید عقب نمونم. (درخت بید)

تنها نوستالژی ای که از این درخت دارم بر میگرده به روزی که از مدرسه بر میگشتم و (کلاس چهارم دبستان بودم) و دیدم دختر همساده با چش رفت تو یکی از شاخه هاش و تا مدت ها از این چیزا که دزدای دریایی میزنن به چشمشون؛ ولی سفیدشو میزد و میگفتن چشاش کمی آسیب دیده. جز اون چیز دیگه ای از این درخت به یاد ندارم. حتی یه بار هم زیر سایه ش نرفته بودم تا دیروز که همینطور نشسته بودیم روی تراس خونه ی همشیره، چشمم افتاد به یکی از شاخه های درخت بید که بر خلاف همه ی شاخه ها به سمت بالا رفته بود. به شوهرش میگم این چرا تافته ی جدا بافته ست؟ / میگه: شکسته . واسه همین داره اونوری میره.

همین/.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

پیش نویس: لازم شده کامنت ها رو تاییدی کنم/.

گاهی خدا برای اینکه بتونه دست بنده هاشو بگیره، لازم میبینه دستشو از آستین یه بنده ی دیگه بیرون بیاره تا این اتفاق بیفته. به عبارتی بشه آنچه که باید بشه.

حواسمون باشه شاید روزی  دست خدا  بخواد از آستین ما بزنه بیرون. 

پس آستین هامونو گُهی نکنیم.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

وای به روزی که علف بفهمه بُزی برا شیرینیش نبوده که میخوردتش. مجبور بوده

  • موافقین ۵ مخالفین ۰
  • ۱۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۲:۰۲
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر