"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

۴۲ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه حکیمانه» ثبت شده است

سلام 

 مقدمه: 

اینکه بنا رو بذاریم بر اینکه این حقیر در این وبلاگ صرفا به بیان ضرب المثلها میپردازم و هدفم فقط بازخوانی و عنوان داستانهای امثاله، کمی کم لطفیست در حق بنده.

حقیقت و درستش اینگونه ست که بنا بر اتفاقات روزمره و یا گفتگوهایی که در طی روز داشتم و یا اخباری که از مسائل فرهنگی و اجتماعی و حتی سیاسی روز به گوشم میرسه، ضرب المثلی که به ذهنم میخورد و از صدقه سریِ پدر عزیزم که در نوجوانیه بنده مدام بر سرم میکوفتند که این کتاب را بخوان (داستان امثال) ، خلاصه ای از آنها را تقدیم میکنم.

و اما داستانها: با یک مراجعه ی سطحی به داستانهایی که خدمتتان ارائه میکنم، متوجه میشویم که نه در تاریخ و نه در افسانه ها و حتی ادبیات کهن ما هیچیک اعتباری ندارند. اما چیزی که شیرینشان میکند(لااقل برای من حقیر) این است که نحوه ی پرداخت به داستانها خود نشان میدهد که از سرچشمه ی روح توده و روح بلند پرواز عوام و افراد بیسواد این کشور، چه آثار فریبنده و جذابی تراوش میکند که میتوان گفت با بهترین آثار  ادبی نویسندگان و شاعران بزرگ، هم سطحی میکند. ای کاش میتوانستم عین داستانها را برایتان نقل کنم که واقعا از حوصله ی بنده و شما خارج است. 

ما در این داستانها میبینیم که مثلا یک نفر عوام بازاری با قوه ی خیال و سادگی فکر خود چه درهای حکمت و گوهر های فضیلتی را در آن داستان مزبور پنهان کرده است و ......

این مقدمه ی دست و پا شکسته را تقدیم کردم تا تقاضا کنم  به تاریخچه ی اتفاقات و نا هماهنگیه زمانی و مکانی وقایع توجه چندانی نکنید و اصل داستان را لاقید مکان و زمان با دل و جان مطالعه بفرمایید.(طولانی شد ببخشید)

۱۹ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۲
میرزا مهدی

سلام. کلا دوست ندارم ببینم کی تو وبلاگش چی مینویسه و بیام درموردش بیانیه بنویسم. و این آخرین باره اگر اولین بار نباشه/...//..///.




و اما ضرب المثل دیگری که به ذهنم آمد.

این روزا درگوشه و کنار، اینور و اونور، بالا و پایین، بین بلاگر ها و غیر بلاگر ها باب شده و مباحث فراوونی درمورد ارجحیت بین املا و انشاء، سخن به میان میآد، گفتم یه نقبی بزنم به یه ضرب المثل اسم و رسم دار اما کم فروغ.

این بار میخواهم محاوره ننویسم و علائم نگارشی را رعایت کنم تا باشد خدا و بنده هایش از بنده ی حقیر و نحوه ی نوشتاریِ بنده ، دمی بیاسایند. (که بعید میدانم)

دو نفر قاری که خیلی هم با هم دوست بودند، برای مجلس ترحیمی دعوت میشوند و تصمیم میگیرند با هم قرآن را قرائت کنند.

(بسه بقیشو محاوره مینویسم) 

جونم براتون بگه یکی از این قاری ها  خیلی خوش صدا و خوش لحن بود و در عین حال بی سواد  - مثل من - (یعنی مدیونه هرکی به خودش نگیره و بخواد دلخور نشه) :دی

و اون یکی کلا صدای نخراشیده ای داشت و قرائت خوش آهنگی هم نداشت ولی در عوض سواد خوبی داشت و بلد بود  تمام حروف رو طوری تلفظ کنه که شنونده کاملا متوجه بشود که منظورش از صدای ســــ، (صاد) است یا (ثا) و یا (سین) 

لعنتی خیلی بلد بود.خیلی که میگم یعنی خیلی زیاد.

القصه.... همین بابایی که خیلی هم با سواد بود میگه: وقتی رفتیم و نشستیم و شروع کردیم، هرجا که اشتباه خوندی، من سرفه ای میکنم و تو متوجه هشدار من بشو، و درستِ کلمه رو ادا و تلفظ کن.باشه؟

باشه.

از شانس "چیز" اون بیسواده (یعنی من) زد و سوره ی قاف باز شد. شروع کرد به خوندن بسم الله الرحمن الرحیـــــــــــــــــــــــم.(الله الله الله الله) {صدای حضار بود}

ادامه داد : قاف....

تصادفا اون رفیقش سرفش گرفت.

این بیسواده یه نگاه انداخت و گفت : قیفــــــــ

اون یکی برای اینکه خطاشو هشدار بده این بار به عمد سرفه کرد.

این یکی با استرس گفت: قوفـــــــــــ

اون یکی باز زد زیر سرفه که مثلا این خزعبلات چیه میگی؟

این یکی که بیسواد بود یه کم به مغز نداشته ش فشار آورد که بفهمه این سرفه های مکرر برای چیه؟ اما به نتیجه ای نرسید. برای همین سخت خشمگین شد و ایستاد و با صدای بلند گفت: "چیز"! قاف غلط، قیف غلط، قوف غلط؛ پس چه بخوانم؟

این مثل را زمانی میگن که از تکرار به جا و بیجای دوست یا ناصحی سخت ناراحت شوند و عصبانی شوند و در جواب مدعی به بیان آن بپردازند...(این فقط ضرب المثله و یه بهونه ای پیدا شد برای یادآوریش)

همین/...//..///.

اینجا هم بخونید اگه چیزی دستگیرتون شد به من هم بگید. اگر نشد که به من نگید. {لینک}

۱۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۴
میرزا مهدی

آ با لهجه ی اصفهونی بخونیندش: 

یه وختی یه شاهی بودس برا اینکا کورا وا عاجزا تو ملکش نباشند، حُکم میکونِد دم دروازا کا هرکی می آد واردی مملکتیم بشد، اگه به تنش یه عیب باشد، می باد یه تومن بدد؛

آمخصودش این بودس کا عاجزا تو ملکش نیاند.

یه رو اینا که دم دروازه ماموری این کار بودِند، میبونند یکیس می کُلـِدا* میآد. به هَما میگند:"یه تومن اومد" 

پیشتر که می آد میبونند یه دَسَم ندارِد. میگند: "آی دو تومن" خوب کا نزدیک تر میشد میبونند چشاشام کورس. میگند: " آ این سه تومن"  صداش میزنن: " از ای راه بیا" میبونند کَرِم هس. میرن جلوشا میگیرند کا پولا را ازش بستونن، یِ صدای بلند میکُنِد، میبونن گنگِس. دندونام کا ندارِد... میگند: "عامو نَجُم کا گنجی"


*=میشلید. لنگ میزد.

من در طفولیت

حالا این شده حکایت من بی نوا که دوستان بلاگر از دور نشستند و بنده ی ناچیز و حقیر را میجورند و میکاوندو در نهایت ایراداتی میگیرند؛ و یه مطلبی خلق میکنند برای نوشتن و در دلشون خطاب به من میگویند : آمیرزا نَجُنب که گنجی.

یعنی از بس ایراد داری تو نوشته هات که ما میتونیم تا ابد برات نقد بنویسیم. 

البته یه سری ها انقدر دلچسبند که واقعا آدم حظ میکنه. ولی خوب ایراده دیگه. یکی میلنگه یکی نمیلنگه. یکی میشنگه یکی شیلنگ... (اوه عذر میخوام) یکی نمیشنگه. و الخ


۳۷ موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۶
میرزا مهدی

یکی از دوستام رفته میز مدیریت خریده برای دفترش و من طبق وظایفی که در بین دوستانم به گردنم هست و در حمل و نقل وسائل سنگینی که نه وانت و نیسان و نه فرغون و هیچ یدک کش دیگری ، کاری از دستشون بر نمیاد، باید آن را به دوش بکشم و از نقطه ی آ به نقطه ی ب ، جا بجا کنم.

 
 
۲۲ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۰
میرزا مهدی

شنیدین این ضرب المثلو؟

همیشه که خره خرما نمیرینه.

حالا من خر. گاهی میبینی به طور اتفاقی یه خیری به یکی میرسونی و یه محبتی میکنی و فکر میکنی طرف سپاسگذاره و یه کم که میگذره میبینی که برعکس، انتظارش بالا رفته و مدام طلب خیر و محبت داره. محبت کردن که خرجی نداره ولی عامو خره (من) که همیشه خرما نمیرینه.


یه بابایی که خیلی هم وضع مالیش درب و داغون بود و تو دار دنیا فقط یه خر لاغر مردنی و نحیف داشت، تصمیم میگیره اونو به بازار ببره و بفروشه تا بتونه چند صباح دیگه زندگیشو اداره کنه و یه چیزایی بخره برای خندق بلای خودشو خونوادش...

اما هر بار که به بازار میره و روز و به شب میرسونه، میبینه که کسی به خر لاغر اون نگاه هم نمیکنه. چه برسه به اینکه بخواد قیمت بگیره و چه برسه به اینکه بخواد بخردش...

فردای یکی از همین روزا با خودش یه تدبیری میاندیشه. با تَتَمه ی موجودیش یه مقدار خرما میخره و مقعد خره رو چرب میکنه و به زور همه رو فرو میکنه اون تو.... بعد بلافاصله خر رو میبره بازار و شروع میکنه به جار زدن که {خر من خرما میرینه}

(فکر کنم با عقل و درایتی که در شما سراغ دارم، دیگه لازم نباشه باقیه داستانو بگم. اما ممکنه یه عده مثل من بی هوش و درایت هم باشن که براشون ادامه ش رو میگم)

مردم دورش جمع میشن و میگن: مگه ممکنه؟ خر؟ خرما؟ واه و واه و واه چه حرفا؟ چه چیزا؟ ...

اون هم میگه چگونه نداره. کمی صبر کنید. این گوی و اینم میدون. حالا میبینید که خر من به جای سرگین خرما ....

در همین لحظه حضرت خر یه تیزی از خودش صادر میکنه و زوری میزنه و مقداری از اون خرما ها رو استخراج میکنه جهت نمونه ...

مردم که انگشت در دهان نگاه میکردند، بنای قیمت گذاشتن رو نهادند.هر کی یه قیمتی میداد تا اینکه یه ابلهی(باز هم مثل من) به قیمت خیلی گزافی اون خر بدبختو خرید و به منزل برد و به اهل و عیالش گفت که قراره تجارت خرما راه بیاندازند. خر هم همون لحظه باقی مانده ی خرما ها رو تقدیم کرد و آنها هم شستند و خوراک عصرانه شان محیا شد.

تا آخر شب هم مثل یه دستگاه یک میلیاردی خر بینوا رو غشو کردند و نوازش و آب و خوراک مشتی دادن و رفتند که بخوابن.

 صبح اول وقت همه با هم به طویله که چه عرض کنم به قصر جناب خر تشریف بردند تا کیسه ها رو پر از خرما کنند و روونه ی بازار بشن.

اما به محض باز کردن در کاخِ والا مقام، تنها چیزی که به چشمشون خورد سرگین بود و تنها چیزی که به مشامشون خورد بوی متعفن متاع ذکر شده. 

اون بابا هم بلند میشه میره بازار یقه ی صاحب قبلیه خر رو میگیره و داستانو تعریف میکنه و صاحب قبلیه خر هم که اونو ساده دیده بود میگه: من که موقع معامله نگفتم خره همیشه خرما میرینه که. .... و الخ

همین....

حالا گاهی هم میبینی مثلا در زمینه ای که تخصص ندارم (من خره هستما) یه کارایی میکنم مثلا یه تابلوی نقاشی رو به زیبایی و همینطوری خرکی و شانسکی میکشم. بعد اون میشه مورد معامله ی یه دلال و یه بی نوا. منم میشم خره. دیگه ادامه ندم. پُست متعفنی شد. برم یه دوش بگیرم.


فرهنگ لغات:

سرگین: پِـهِـن... پی پیه خر... کار خرابی.... شما چی میگین؟ همون. مدفوع... بابا ولم کنین.:))


مخاطب اصلیه این پست خودمما....بخدا

۱۸ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۸
میرزا مهدی

پیشگفتار: 

سلام! نظر به سوال دوستی ، (البته سوال که نبود بیشتر....."چیز" بود) که دیروز برای بنده ارسال کردند و درمورد ضرب المثلها سخن به میان آورده بودند باید عرض کنم که:

از بچگی به اصرار پدر بزرگوارم، زیاد ضرب المثل میخوندم. هر ضرب المثلی رو سعی میکردم حفظ کنم و بدونم دقیقا کجا استفاده میشه کرد. به جرأت میتونم بگم بیشتر ازچهارصدتا ضرب المثل بدلم که در هر زمانی، بدون اینکه کار سختی داشته باشم، تو ذهنم هایلایت میشه و بیانش میکنم با یه داستان که میچشبونم تنگش.


عنوان: 


گر تو بهتر میزنی بستان بزن.



متن: 



(خلاصه میکنم میرم سراغ حضرت مولوی و دو بیت از مثنوی تقدیمتون میکنم )

آن یکی نایی که خوش نی میزده است

ناگهان از مقعدش بادی بجست

نای را بر کــ....ون نهاد او که  : {زمن

گر تو بهتر میزنی بستان بزن}


خاطره:

 دیروز یه اتفاق فوری ایجاد شد و باید میرفتم برای عکاسی. یه جوون هفده هجده ساله که برای دیپلم گرافیک میخونه و به عنوان کار آموز عکاسی چند صباحی مهمون منه، با من اومد به محل سانحه. برای برای من خیلی سخت بود. جا نبود. همهمه و تردد زیاد بود. منم که چــــــــــــاق!!! خلاصه سخت گذشت. وقتی برگشتیم مغازه، پسر جان عکسا رو میدید و برای هرکدوم تز میداد و میگفت اگه اینطور میگرفتید بهتر بود. اینجا رو میرفتید اونجا میایستادید بهتر بود و غیره.

بی هوا بدون رعایت ادب و جایگاه ، دوربینو دادم بهش و گفتم: بیا گر تو بهتر میزنی بستان بزن. 

حالا خطاب در شعر مولانا یه جایی بود و خطاب من یه شخصی. :D

پینوشت: 

خطابم به دوستی که در پیشگفتار از ایشون سخن به میون اومد  همین. 




********

صلوات را حذف  نمودم

۲۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۸
میرزا مهدی

دیشب با یه دوستی از هر دری سخنی میگفتیم و از این شاخه به اون شاخه میپریدیم. 

از ستاره های آسمون بحث به میون اومد تا یاتاغان زدن موتور خودرو. بحث به شاخ برگ درختان و فتو سنتز رسید و یهو از فتیله ی خاموش حمام دوره ی زندیه سر درآرودیم. کلا انقدر حرف واسه گفتن نداشتیم که به هر سوراخی سرک میشیدیم و انگشت میمالیدیم.

یهو به خودمون اومدیم دیدیم داریم راجع به یخچال الکترو ملامینی که جدیدا خریدند حرف میزنیم.

این بحثمون کش دار تر بود. میگفت قبل انقلاب این یخچال فلان که اتفاقا هم ایرانی بوده، انقدر خوب و بی نقص ساخته میشده که هنوز تو خونه ی مادرم داره کار میکنه فقط بعد از نزدیک چهل سال گوشه های پایینش زنگ زده و فرسوده شده. میگفت بعد از انقلاب دیگه همه چی ماست مالی شد. 

تا گفت ماست یاد یه ضرب المثلی افتادمو براش تعریف کردم.

گفتم  زمان ناصرالدین شاه، یکی به نام مختارالسلطنه ، حکومت تهرانو به عهده گرفت و خیلی هم سخت گیر بود. بر امر گرانی و نظارت بر قیمت ها خیلی هم دقیق بود. یه روز اومدن بهش گفتن ماست گرون شده و طبقات پایین جامعه نمیتونن ماست بخرن. یه کاری بکن. مختار هم دستور اکید داد که ماست باید ارزون بشه و هرکسی گرون فروشی بکنه، مجازات میشه.

یه مدت گذشت و برای اینکه مطمئن بشه کسبه قیمت ماستو پایین کشیدن یا نه، با قیافه ی ناشناخته رفت دم یه بقالی و طلب ماست کرد. ماست فروشه هم که نمیشناختش گفت چجور ماستی میخوای؟ مختار گفت مگه چند مدل ماست داری؟ گفت دو جور. یکی ماست معمولی و یکی هم ماست مختارالسلطنه.

گفت ماست اولی همونیه که با شیر میگیرن و بدون دخل و تصرف تا قبل از حکومت مختار السلطنه با هر قیمتی که دلمون میخواست میفروختیم، (که الان هم در پستوی دکان موجوده) اما ماست مختارالسلطنه همینه که میبینی، شبیه دوغه. یه قسمتش ماسته و دو قسمتش آب. برای اینکه برامون بصرفه مجبوریم آب ببندیم به تنگش. واسه همین بهش میگیم ماست مختار السلطنه. ارزون هم هست.حالا اینو میخوای یا اونو؟ مختار هم خودشو معرفی کرد و پاچه های ماست فروشو با کش بست و ماستها رو ریخت تو تنبانش و سر و ته آویزونش کرد و گفت، انقدر همینطور میمونی تا آب اضافیه ماستت بچکه و ماست خالصی که به دست میاد به قیمتی که تعیین کردم بفروشیش.

کسبه ی دیگه که این وضعو میبینن، خودشون میرن تمام ماستهاشونو کیسه میکنن و اون ماجرا میشه یه ضرب المثل و کسی که از چیزی بترسه و جا بخوره بهش میگن طرف ماستش کیسه شده


دوستم گفت خوب که چی؟

گفتم: اون یخچالی که بعد از انقلاب و قبل از انقلابشو مثال میزنی هم بر همین منواله. فقط اینکه دیگه مختار السلطنه ای وجود نداره که با جدیت بیاد و تولید کننده ها رو آویزون کنه تا ماستشون کیسه بشه.

تولید کننده که میبینه یه سازمانی به وجود اومده که کارش رسیدگی به حقوق مصرف کننده ست، و تنها کار سازمان حمایت از حقوق مصرف کننده ، نظارت بر قیمتهاست، ارواح عمه شون، قیمتها رو ارزون میکنن اما به تمام تولیداتشون آب میبندند و تحویل مردم میدن.... غیر اینه؟ گارانتی میذارن بیست و چهار ماه سر سی ماه میپُکه.

دوستم رو به همسرش کرد و گفت: پاشو حاضر شو بریم بابا این قاطیه الان میان میگیرن میبندنمون میبرنمونا...

و میرن.


پی نوشت: تو تلویزیون برای اینکه تبلیغات یه برند صورت نگیره، مثلا ماشین پژو یا سمند یا بی ام دبلیو، یعه چسب میزنن بهش که دیده نشه. مدیونن اگه فکر کنن دیده نمیشه. خودشون "چیز" فرض کردن یا ما رو؟

منم مثلا همین کارو کردم. امیدوارم که با آوردن اسم یخچال الکترو ملامین متوجه نشده باشین که منظورم یخچال الکترو استیله. خدا کنه


۱۱ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۳
میرزا مهدی

یه عده آدم هستن اطرافمون که برای کوچکترین و محقر ترین چیزی که دارن، چه یه شی باشه چه هنرشون ، یا  میخواد یه خصوصیت باشه یا یه ویژگی، بیشتر از حد مبالغه میکنن و منهای علاقه مندی رو نسبت به اون نشون میدن. درحالیکه خوب میدونن و خوب میدونیم که دارن غُلُو میکنن. مثلا یکی مثل من در تمامی مواردی که ذکر کردم.

اینجور مواقع میگن شپشش منیژه خانمه.


میگن یکی از زنهای فتحعلی شاه هم مثل "من" برای اینکه از شاه"مثل شما" تملق بیشتری بگیره، و چاخان و بلوف زیاد تری گفته باشه، تا شاید توجه و محبت شاه " شما" رو بیشتر به خودش معطوف کنه، و بین زنهای دیگه ی شاه "بین دوستان بلاگر دیگه ی شما" بیشتر دیده بشه، شپش های شاه رو میگرفت و زنده زنده در شیشه ای نگه میداشت و اسمشونو میذاشت، منیژه خانم و مدام نوازششون میکرد.


با اینجور آدمایی مثل من چی کار باس کرد؟ 



البته منیژه خانم ها به دل نگیرن

در مثل جای مناقشه نیست

۲۲ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۸
میرزا مهدی

خطرناک ترین دوستان کسانی هستند که تا هم فیها خالدون زندگی ات را خبر دارند ولی یکبار هم زنگ نمی زنند حالت را بپرسند!!

تا جایی که راه دارد از این دوست ها برای خودتان دست و پا نکنید، فردا می شوند بلای جان! نه می توانی منکر دوستیشان شوی نه ذره ای محبت دیده ای که دلت خوش باشد، کارت میشود لبخند زدن و آبرو داری در جمع...من که از وقتی این را فهمیدم ازخیلی ها سوال اضافی هم نمی پرسم، یعنی وقتی زنگ میزند می گوید ثبت نام دانشگاه دارم، فقط می پرسم کجا وکی؟که بفهمم به کلاس می رسد یا نه!! نمی پرسم شبانه ؟روزانه؟سهمیه؟اصلاً تو کی درس خواندی و قبول شدی...دوست دارم بدانم، ولی فردا من هم میشوم بلای جان او!!

دوست اگر دوست باشد همانی را می پرسد که تو دلت می خواهد بگویی...وگرنه از صبح تا شب تمام پارکها و کافی شاپها و خیابانها را قصه بگویــیــــد برای هم، نه تو حرف دلت را زدی نه از او دردی دوا شده!!حرف جدیدی نیست، همان قصۀ قدیمیِ چشمها و خواندن راز درون...منتها تمام رازها را نباید به یک نفر گفت...

یه آدمهایی هم هستن که دوست داری همیشه باهاشون موافق باشی ... بگی هرچی تو میگی همونه

۱۶ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۷:۳۸
میرزا مهدی

1-این روزها هوا خیلی دلچسب شده، صبح که بیدار می شوم، وحشیانه نفس می کشم لحظات را...گاهی هوس می کنم بروم کنار رودخانۀ خروشان زندگی،غرق شدن کشتی هایم را تماشا کنم، در طول روز دستهایم پر از سنگ و سنگریزه اند، از این جیب به آن جیب...شبها جیبهایم سنگینتر می شوند، آخرین بار که جیبهایم پر از سنگ شد همسایه مان خودش را از پشت بام پرت کرد و مرد، من همان ساعت پالتویم را بیرون آوردم و همه سنگهایش را توی باغچه ریختم!!حالا هم هیچوقت با جیب پر از سنگ لب رودخانه نمی ایستم...می ترسم از مردن،جنون آنی شاید کار مرا هم تمام کند، بی آنکه حتی یک داستان نوشته باشم...حیف است!

2-بچه بودم ، البته انقدرها هم کوچک نبودم اما خوب بچگی می کردم و منتظر می نشستم ، مورچه ها هر چی خرده نان و برنج زمین ریخته شده را جمع می کردند و دم سوراخ دیوار می چیدند تا اذوقه ای درست کنند که وقت نیاز دادرسشان باشد! من از راه می رسیدم و از سر تفریح لوله جاروبرقی را می گرفتم رو تغذیه های مورچه ها که با مشقت جمع آوری شده بود و همه را هورتی روانه لوله جارو برقی می کردم و از صدای هورتش لذت می بردم. حالا هم فکر می کنم دستی بالا تر از من دارد همین کار را با زحمات بنده می نماید.

3-یک نفر ازاین نظر کرده ها که زبون حیوونها رو بلده تا به حال به فکر نیفتاده به مورچه ها بگه حمام و مستراح جای زندگی نیست؟؟ من اگر عارف شم یا هر کسی که بتونه با مورچه ها حرف بزنه اولین کاری که می کنم همین است، همین که برم به همۀ خونه ها و به مورچه های اونجا خبر بدم که جاهایی بهتر از درز سنگهای مستراح هم هست ... شاید هم همشون رو بغل کنم ببرم توی باغچه یا خیابون!فکرش را بکن، اینهمه ساله که این بیچاره ها غرق می شن بدون اینکه بدونن کجا زندگی کردند!!شاید اگر کسی براشون توضیح می داد که چرا اینقدر خونه شون سیل می یاد یا چرا بچه هاشون دائم سر می خورن، سالها قبل اثاث کشی می کردند به کوچه و خیابون ... هنوز به این فکر نکردم که اگر همه شون خواستند خونه شون رو عوض کنن چه کنم؟

4-وقتی به پشت سرم نگاه میکنم به این چند سال اخیر هیچ چیز قابل لمس و خوبی پیدا نمی کنم انگار که از سراشیبی قِل بخوری و بیایی پائین اگر عملکرد یک روزم را بگویم انگار که برنامه این چند سال از عمرم را گفته باشم! یکسره و تسلسل وار مشمئز کننده و دردناک! گاهی لابه لای این خاطرات ،تک و توک لحظه های معنادار و دل خشکنک بشود پیدا کرد اما که چه؟! که اینکه بنویسمشان جایی ! خاطرات گذشته به همان اندازه ارزش دارد که برگ گل خشکی لای کتاب دعا .... فقط گند میزند به حافظه! کاش جایی بود مغازه ایی، دکانی... که مغز انسان را فرمت می کرد، دکمه ایی مدار حافظه را به صفر میرساند دوست دارم بدانم در آن هنگام ارزش انسان!! چقدر بود!؟

5-بعضی داستانهای زندگی ات را اگر برای دوستی تعریف کنی زهرش از بین می رود!این را تا تجربه نکنی نمی فهمی، دوستت اما باید کسی باشد که "گور پدرش" تکه کلامش باشد!!استعداد داشته باشد بی خیال همه چیز شود...به اندازۀ کافی تجربۀ ریسک و کله شقی داشته باشد که با هر جملۀ تو فکش جابه جا نشود... بعد هر دو باهم از بدبختی هایتان تعریف کنید و قاه قاه بخندید...

6- بار دیگر قصدش را کردم.... تا ببینم چه میشود. در ابتدا به نظر تکراری میآید. اما صبور که باشید،....../.......

۱۱ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۶
میرزا مهدی

دوستم میگفت:

یارو میگفته رفته بودیم وسط صحرا واسه حفاری. کارمون قانونی بودو قرار بود رزق حلال بیاریم سر سفره. میگفت نشستیم یه کم فکر کردیم تو این آفتاب سوزان چطوری کار کنیم با زبون روزه؟ مدام با خودمون کلنجار میرفتیم که بذار اون ابره شاید بیاد جلو آفتابو بگیره و بتونیم زیر سایه ش یه کاری کرده باشیم. اما هرچی نشستیم ، دریغ از یه ذره باد که محض رضای خدا یه چوله اون ابرو تکون بده. بیخیال اون ابره شدیم و دل و زدیم به صحرا و بیلو گرفتیم دستمونو گفتیم بسم الله. اولین ضربه رو که به کف صحرا زدیم یه باد قابل توجهی شروع کرد به وزیدن و درست به سمتی وزید که باید. ابره اومد سمت ما و درست جایی که باید، باد دست از وزیدن برداشت و مام تونستیم حالشو ببریم. 

دوستم ادامه داد:

و اما اینور دنیا زیر سایه ی سقف و زیر باد کولر نشستم تو مغازه و مدام میگم خدایا روزیمو چرا نمیفرستی پس؟ چرا نمیتونم پول دربیارم؟ چرا مشتری نمیاد؟ چرا طلبهامو نمیتونم بگیرم؟ چرا و چرا و چرا و یه عالمه چرا که گویی خدا باس جوابشونو بده و مقصر خداست. میگفت:  با خودم گفتم آخرش که چی؟ حالا بدهکارا نمیان طلب منو بدن و منم که نمیتونم از مغازه بزنم بیرون. بذار کارای دیگه رو به دستم بگیرم و شروع کنم. لا اقل طلبم بیشتر میشه. همین که استارت پروژه رو زدم، یه چوله باد که هیچی، اصلا انگار یه طوفان اومد و سونامی طلب هایی که داشتم همه به مغازه سرازیر شد. یهو ذهنم رفت به اون صحرا و اون ابرو اون مُقَّنیه. گفتم الله اکبر. خدایا فهمیدم رمزش چیه. فهمیدم چطوری بهم میرسونی. باس کار کنم. باس حرکت کنم.... و یه چیزای دیگه هم گفت که اصن ربطی به موضوع نداره.....

و اما اینور تر دنیا من! بدون در نظر گرفتنِ صحرایِ سوزانِ ظهرِ خرداد ماهیه ماه رمضون و نیز بدون در نظر گرفتن سونامی بدهکارانِ دوست گرام، دارم لحظه شماری میکنم که چند روز دیگه مونده به لحظه ی رویت ماه شوّال. چرا این ماه رمضون تموم نمیشه پس؟ 


۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۴
میرزا مهدی

ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﻌﻤﺎﯼ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﺟﻤﻠﻪ" ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻧﺸﺪﯼ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﺗﻤﻮﻣﺶ ﮐﻨﯿﻢ"ﺭﻭ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﯼ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ؟ﺍﺻﻼ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﻢ ﺧﻂ ﺟﻤﻠﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﻫﺎ ﺩﺍﺭﻡ.ﻣﺴﺎﻟﺘﻦ..ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻫﻢ ﺩﻟﯽ ﮐﺮﺩﻥ،ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ،ﻣﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ،ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻭ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﺭﺍ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﺪ؟.ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻣﮕﺮ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﯾﮏ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﺳﺖ؟ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻭﻗﺖ ﺗﻠﻒ ﮐﺮﺩﻥ.ﯾﻌﻨﯽ ﻫﺮﺯﮔﯽ.ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻟﮑﯽ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻦ.ﯾﻌﻨﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﺎﺯﯼ.ﻣﮕﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﺴﯽ ﺻﺎﺣﺐ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺍﺵ ﻧﺒﺎﺷﯽ؟ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؟ﻣﮕﺮ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﺟﺪﯼ ﺍﯾﯽ ﺷﮑﻞ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ؟ ﭼﺮﺍ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﺟﺪﯼ ﻧﺸﺪﻩ؟ﻭ ﺁﺏ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺗﮑﺎﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ؟ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻟﻔﺎﻅ ﺳﯿﮑﻠﻮﺋﯿﺪﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻣﺎ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﮎ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺘﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻓﻼﻥ ﺩﻟﯿﻞ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ،ﯾﺎ ﻧﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺘﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ"ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﭼﻮﻥ ﺯﺷﺘﯽ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ"ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻤﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ "ﻣﻦ ﻟﯿﺎﻗﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭم

۱۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۵۴
میرزا مهدی

ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺣﻠﻘﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﯾﺪ...ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻗﻞ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻧﯿﺴﺖ!!ﺣﺴﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﯾﮏ ﮐﺎﻓﮥ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎ ﻣﻮﺯﯾﮏ ﻻﯾﺖ...ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻥ ﻣﯿﺰﻫﺎ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻟﯿﻮﺍﻧﻬﺎ...ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﺑﻮﯼ ﺧﺎﮎ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ، ﺑﻮﯼ ﻃﻮﻓﺎﻥ...ﺁﯼ ﻣﺮﺩﻡ، ﯾﮑﯽ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻓﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺁﺭﺍﻣﺸﺶ ﭘﺮﺕ ﮐﻨﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ، ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﯾﮏ ﺳﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺎﻧﻢ ﮐﻨﯿﺪ...،ﻣﻦ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺍﻋﺘﯿﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ "ﻓﻀﺎﯼ ﺧﻮﺏ"، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﯼ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ اطرافیان. ((فضای کشور این روزها خیلی سیاسیت ﻓﻀﺎﯼ ﮐﺸﻮﺭ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺳﯿﺎﺳﯿﻪ . ﻟﻄﻔﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﺑﺮﭼﺴﺐ ﻧﭽﺴﺒﻮﻧﯿﻦ. ﻣﻦ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﻭ ﺩﺭ ﮔﯿﺮ ﺍﻣﻮﺭﺍﺕ ﺷﺨﺼﯿﻪ ﺧﻮﺩﻡ. ﺣﺎﻻ ﻻ ﺑﻼﺵ ﯾﻪ ﻧﻘﺒﯽ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺑﻪ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﻭ ﮔﺎﻫﻦ ﺣﻤﻮﻡ و اغلب طویله ﻭﻻ ﻏﯿﺮ

۱۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۰۵:۰۸
میرزا مهدی

مطلبی که متن داشت

۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۳ ، ۱۰:۲۷
میرزا مهدی
 

پیش نویس:



۱۳ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۳ ، ۱۱:۰۱
میرزا مهدی

سر بسته عرض میکنم

۱۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۳ ، ۰۳:۰۵
میرزا مهدی

چهار پنج روزه دارم با خودم کلنجار میرم که چرا جدیدا وقتی برای دوستان بلاگفایی عزیزم (خیلی خیلی عزیزم) با ندانسته های خودم نظر میذارم، دیگه نمینویسه نظر شما ثبت گردید و بعد از تایید به نمایش در خواهد آمد و جای اون مینویسه، پیام های تبلیغاتی اکیدا ممنوع و یا یه همچین جمله ای.

گفتم خوب شاید از پیش داره اخطار میده به یه سریا که تبلیغات میکنن.

۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۳ ، ۲۰:۱۰
میرزا مهدی

اگه یه نفر رو خیلی قبول داری ، اگه خیلی باهاش حال میکنی ، اگه حرفش برات سند هست ، اگه کارش حسابی درسته ، اگه مغزش خوب کار میکنه ، اصلا به روش نیار !. نذار بفهمه که تو چی در موردش فکر میکنی ! . چون اگه بفهمه خودش رو بالاتر از اون چیزی که هست میبینه و تورو پایین تر از اون چیزی که هستی !‌. یعنی یه فاصله ی یک قدمی رو چند فرسخی فرض میکنه . بهتره که نذاری فاصلتون زیاد شه تا بتونی باز هم از وجودش استفاده کنی . نگران نباش ، اگه اون واقعا مغزش خوب کار میکنه ، خودش میفهمه که قبولش داری

موافقین ۷ مخالفین ۳ ۲۶ مهر ۹۳ ، ۲۳:۱۰
میرزا مهدی

نشسته بودم پا کامپیوتر و داشتم یه بر اندازی میکردم و یه سری پوشه  ها و فایلهایی که یه زمانی فکر میکردم خیلی به درد میخورن و الان جز  اینکه یه فضای اضافی رو اشغال کنن کار دیگه ای ازشون بر نمیاد رو حذف میکردم.

به یه پوشه ای بر خوردم که اسمشو گذاشته بودم یادگاری. زیاد لازم نبود فکر کنم که چیه! همه ی محتویاتش که نه ولی لا اقل دلیل ایجادش رو یادم اومد.

۲۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۱۸
میرزا مهدی

دوستان سلام قبل از هر چیز این مطلب هم بخونید و اگر مایل بودید به اشتراک بگذارید



اینجا و شاید هم همه جا قبل از هر وعده ی اذانی که از سیما پخش میشه، یه برنامه ی کوتاه پنج دقیقه ای نشون میدن با عنوان فراز هایی از وصیت نامه ی شهید/.

۱۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۱۶
میرزا مهدی