زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

۱۷۳ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر» ثبت شده است

یه ساختمون بسیار بسیار قدیمی با یه معماری اصیل ایرانی و بسیار قدیمی که خرده شیشه های قرمز و سبز و آبی و زردش لابه لای بوته های بزرگ علف های هرز, علی رغم جلبک هایی که رویشان نشسته بود به خوبی زیر نور آفتاب خودنمایی می کردن. درب چوبی که شایعه شده بود، سرقت شده. و دیوار چینی های اطراف ساختمون که قدمت بسیار زیادی داشت. نقاشی های جالبی که شبیه طرح های داستان های شاهنامه بودن و با رنگ های گیاهی ثبت شده بودند. و کنده کاری های به قولی: طرح روسی روی ستون های چوبی جلوه ی زیبایی به اون متروکه داده بود.

گفتم: چرا خرابش کردن؟

گفت: آخه مال زمان طاغوت بود.انقلاب که شد، خرابکارا اومدن تخریبش کردن.

+سنجاق شود به دو پست قبل.

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۴
میرزا .....

واژه ها بازیشان گرفته است، هر چه می کنم کنارِ هم جمع نمی شوند، جمله نمی شوند، معنی نمی گیرند

آمدم که فقط بنویسم...

بعد از مدت های طویل تصمیم به گرفتن ساخت یکدانه فیلم کردم، بلی.
خب چیز زیاد سختی نیست که. یه دوربین میخواد، یه پایه دوربین، یه میکروفن چسبیده به دوربین، همین. بعد از جمع کردن این وسایل اولیه رسیدم به قسمت آسون قضیه، موضوع فیلم. خب موضوع فیلم رو هم خودم قرار دادم. بلی، واقعاً کار سخت و طاقت فرسایی بود. نه اینکه موضوع خودم باشم، منظورم فرآیند ساخت ـه که تک نفره سخته، هی هی، اما بالاخره با هر سختی که بود موفق شدم به یه جایی برسونمش، الانم چند تا از سالن های سینمای شهر دارن نشونش میدن.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۸
میرزا .....

سلام

همه ما زمانی که بچه بودیم آرزوهای عجیب و غریبی داشتیم شما چه آروزهایی داشتید ؟

خود من بی دروغ دوست داشتم محافظ خصوصی یک خانم خوشگل بشم اما بعدش تصمیم گرفتم گاو چرون بشم که خب چون توی ایران گاوها رو توی گاوداری نگه میدارن و خبری از اسب و تفنگ نبود از خیرش گذشتم بعدش چون شاطر سر محل خیلی با حال نونها رو بالا پایین می انداخت تصمیم گرفتم شاطر بشم

به مرور فهمیدم شغلهای با حالتری هم هست مثلا فضا نورد ، شکارچی تمساح ، خلبان بالون ، و سرخپوست شدن

کمی که بزرگتر شدم شغلهایی مثل شوهر دختر کوچولوی همسایه توی مامان بازی شدن رو هم دوست داشتم چون هی میتونستم طرف رو به بهونه اینکه شوهرشیم بچلونم

اما بعداً که عقلم رسید فهمیدم که خیلی بهتره شوهرش نباشم و بچلونمش !!!!

اما الان که دیگه حسابی گنده شدم به این نتیجه رسیدم که علافی بهترین شغلی که آدم میتونه داشته باشه . اینکه بگیره بخوابه و هیج مسئولیتی نداشته باشه.نه اینکه مثل من از صبح تا شب جون بکنه

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۰
میرزا .....


اون موقع ها که خیلی بچه بودیم و هنوز نفهم بودیم، تو کوچه پس کوچه های جنوب شهر طهران(ت)، یه خونه ای داشتیم که به قول بابا، مساحتش 38 متر مربع بود. دوتا اتاق داشتیم و یه دستشویی و حمام نداشتیم و یه زیر زمین که آشپزخونه بود و اون آخر آخرا یه طبقه هم روش ساخته بودیم.
چهار تا بچه قد و نیم قد که خیلی هم شرور بودیم و اتفاقا خون گرم که باعث میشد در ایام تابستان تو یه ساعت های خاصی دخترای همسایه و پسرای اون یکی همسایه همه بریزن خونه ی ما و یه اتاق رو غُرُق کنیم و به بازی بپردازیم. اتاق که میگم منظورم یه آلونکیه که یه فرش شش متری به زور توش جا شده بود. شاید شما باورتون نشه ولی یه زمانی کل خونه ها اندازه ی اتاق خواب الانِ بعضی از شما ها بود.

بگذریم.
یکی از هیجان انگیز ترین بازی های ما چرخ و فلک ساختگی به دست خواهر دلبندم بودکه از همه ی اشرار حاضر در اتاق  هم بزرگتر بود خیر سرش.
به این شکل که به نوبت دراز میکشیدیم رو زمین و پاهای ما رو میگرفت و در حالیکه خودش در مرکز گل فرش میایستاد، با شتاب میچرخوند اونقدر ادامه میداد و شتاب میگرفت تا از زمین بلند میشدیم و در محور خواهر دلبند به پرواز در میومدیم و تا به تهوع نمیرسیدیم عملیات فرود انجام نمیشد و خلاص نمیشدیم. یادمه اشک شخص در حال چرخش به سر و صورتمون میپاشید تا خواهر دلبند کوتاه میومد و رهاش میکرد. میخندید و میخندیدیم و زجر کشیدن توأم با شعف  پرواز کننده رو نظاره میکردیم. دیوونه و روانی نبودیما. نیمفهمیدیم. نمیفهمیدیم و اصلا پیش خودمون نمیگفتیم که: بابا اونی که داره میچرخونه هم یه تعادلی لازم داره. نمیفهمیدیم که وقتی تو یه اتاق، هفت نفر دیگه یه عنوان تماشاچی واسادن و لذت میبرن در واقع دارن شیطان صفتانه وسوسه میندازن تو دل خواهر دلبند. نمیفهمیدیم که اونی که داره میچرخه ممکنه سرش بخوره به لیه ی یخچال. یا بخوره گوشه ی تلویزیون یا لبه ی طاقچه و متلاشی بشه
کلا نمیفهمیدیم. یادمه در یکی از همین عملیات ها درست لحظه ای که شتاب کامل شده بود و احساس میکردم بر فراز ابرها دارم پرواز میکنم و برای اولین بار به یه لذتی وصف ناشدنی رسیده بودم وقتی چشمام رو باز کردم تنها چیزی که میدیدم، چند تا دکتر و پرستار بالا سرم بودند و یه سُرُم و یه عالمه مریض دیگه اینور اونورم. تنها چیزی که یادم میومد این بود که همینطوری که بر فراز ابرها پرواز میکردم یه کوه جلوم سبز شد. بعد ها خواهر میگفت: کوه نبود. مامان یهو وارد اتاق شد.
همین.

نود و پنجتون میمون.

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۰۰
میرزا .....

سلام

یه مدت نبودم . سیستمم عوض شده تنظیماتم به هم خورده دستم برای تایپ کُند شده حوصله م کم شده و مخلص کلام اینکه همه چی به هم پاچیده شده. اینه که به نظرم میاد چیزی که قراره از جلوی دیدگانتان عبور کنه خوشگل و مشتی نباشه.

اول یه فلش بک بزنم به دوران جاهلیت. اون هم نه زیاد دور یه چی همین نزدیکیا . حدودای مثلا هزار سیصد چهارصد یا پونصد سال پیش . اونوقتایی که خدای واحد برای یه عده ی کم مسجل شده بود و یه عده ی زیادی در بادیه ی عرب نشین مخصوصا،  همچنان بت میپرستیدن.

تو یه چندتا کتاب تاریخی خوندم که اون موقع ها قبل از رسالت حضرت ختمی مرتبت، پیامبر اکرم (ص)، تو ساختمون کعبه یه تعداد از بتها نگهداری میشدند که برای اهالی مکه مقدس بودن. و یه تعداد بت وجود داشتن که برای مسافران و تاجرانی که از راه های دور میومدن مقدس بودن. و خلاصه اینکه هر چیزی که مقدس شمرده میشد تو اون چهار دیواری نگهداری میشد. حالا اون چیز مقدس برای دوست بود یا دشمن مهم نبود. مهم احترامی بود که به مقدسات همدیگه میذاشتن. یکی از اون مقدسات، کلمه الله بود که روی پوست آهو نوشته شده بود. من شخصا وقتی این مورد رو تو ی کتابای تاریخی خوندم مو بر تنم (چیز) شد. خوب که چی؟ الان میگم.

از روزی که این انتخابات داغ میشه و تا تبلیغاتش شروع بشه و تا برسه به یه چیزی تو مایه های دیشب که آخرین روز تبلیغاته، زیر دست و پا و تو گل و لای و تو جوی کف کوی و باغچه و اینور و اونور تا دلتون بخواد کلمه ی مبارک الله رو میتونید ببینید. اصلا هم کاری به این ندارم که وظیفه ی شرعیه من و شماست که با دیدنشون جدا کنیم و به آب روان بسپاریم. و کاری هم ندارم که این روزا آب های روان همگی و متفق القول به فاضلابهای شهری وصلند. و کاری ندارم به اینکه وظیفه حکم میکنه که جداشون کنیم و با احترام لای درز دیوار بندازیم و باز کاری ندارم که با ازدیاد سهل انگاری در رعایت بهداشت شهری همه ی درزهای دیوار ها یا لونه ی موشهاست و یا توالت گربه ها و ...و یا اصلا تا چند صباح دیگه قراره اون دیوار تخریب بشه و برج ساخته بشه.

حقیقتا کاری با این ها ندارم.

فقط ذهنم متمرکزه به بیشعوری بعضیا.....توجه کنید...بعضی از کاندیدا ها که در یک کشور اسلامی قراره قانون گذار بشن و هنوز نمیتونن از کلمه الله به ساده ترین شکل ممکن مراقبت کنن و احترام قائل باشن. با احترام میگم خاک بر سر همشون. حکمشون اعدامه. به همین شدت. و وای بر اون بابایی که به لطف و کرم یه عده دیگه آیت الله نامیده میشه. و وای به حال اون آیت الله ای که روی پوسترهاش مینویسه : آیت الله فلانی و یه پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران با بیست و دو تا الله و اکبر و یه الله گنده وسطش که هزاران جوون و پیر برای احتزازش خون دادن، چاپ میکنه و میندازه زیر دست و پای مردم سر به هوای امروزی که نمیدونن پا رو چی میذارن. مردمی که پا رو حقوق شهروندان و پا رو دل و چشم و زبان و خواسته های دیگران و حتی خودشون میذارن و هیچی درک نمیکنن ، یعنی نازکی یه کاغذ رو زیر رد گل آلود آج های کفش هاشون میتونن حس کنن؟

شاید به نظر مسئله ی زود گذر و ساده ای باشه. شاید شما هم مثل تمام آدمهایی که وقتی منو میدیدن که چطوری نام مقدس الله رو از زیر دست پای مردم میکشم بیرون و با تعجب نگاهم میکردن باشید، شاید شما از اون دست آدمهایی باشین که حاضرین خون خودتون رو برای حفظ دین محمد(ص) که برای زنده نگه داشتن نام الله برپا شد، فدا کنید. کسی چه میدونه. شاید هم از اون دست آدمهایی باشید که گردن بند صلیبی که از گردنتون آویزون شده تا سنگینی زنجیرش رو به رخ دیگران بکشید و نا  خواسته پا روی قلب همه ی مسلمین -حتی خودتون- میذارید باشید. کسی چه میدونه. واقعا کسی چه میدونه شاید روزی به طور اتفاقی و ناخواسته ، اما با اراده ی خداوند تبارک و تعالی رهبر مملکت یه دستوری بدن و این فضاحت رو جمعش کنن تا بعد از یه راهپیمایی میلیونی برای بیست و دوم بهمن، مثل گاو نو من شیر ده ، اون هم در جوامع بین المللی گند نزنینم به هرچی که رشته کرده بودیم . وای به مملکتی که پرچم کشورش  مزین شده به نام خدا و روکش صندلی بغال پیری باشه که دست بر قضا موذن مسجد محلشون هم هست. وای به روزی که همه ی ما مورد استنطاق قرار بگیریم اون هم نه در مقابل خدا که قطعا بدبختیم. در مقابل صاحبان واقعی این پرچم و نام مبارکی که روی اون حک شده. شهدا.

دیگه حرفی ندارم. چون به طرز مزخرفی شبیه شعار شد. و از من بر نمیومد. شد دیگه. همین

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۲۵
میرزا .....

امروز یکی از کارتای بانکیم که دوران دانشجویی ازش استفاده می کردم رو چک کردم ] پنج هزااااااااار تومن پول توش بود!دارم حساب می کنم چه کارا می تونم باهاش بکنم؛

اول باید چن تا شارژ بگیرم و طرح مکالمه سیمکارتم رو تمدید کنم.

آها راستی گوشیمم شاید عوض کنم دیگه از 1100 nokia خسته شدم.باید یه گوشی بگیرم که دیگه لا اقل انگری بردز روش نصب بشه.بعدش چن تا پتوی خوبم باید بگیرم،بالاخره زمستونه و لازم میشه،.اومممم.خوب که فکر می کنم از سفر با اتوبوس خسته شدم حداقل یه 206 هم باید بگیرم و حتمن بدم اسپورتشم بکنن و سیستم صوتی و این حرفا.پس باید یه دستی به سر و روی خونه مونم بکشم و یکی دو تا پارکینگ بسازم تو حیاطمون و البته واسه اینکار باید اول حیاط خلوت همسایه موون رو بخرم و اگه راضی نشدن مجبورم کل خونه شون رو بخرم که اگه اینجور شد میکوبمش و به جاش یه برج می سازم.البته میتونمم فقط شارژ بگیرم و باقیش رو بذارم بانک و هر ماهه سودش رو تو یه کار خوب سرمایه گذاری کنم...
نظر شما چیه؟

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۵ دی ۹۴ ، ۱۱:۳۱
میرزا .....

1

زنم یه کلاهی سرم گذاشت که نه گشاد بود، وَ نه تنگ. کلاه نقاب داری که باعث شد وسعت دیدم کم بشه. نقابی بلند که باعث می شه هم در آفتاب صورتم نسوزه و هم در حین کار با دیدن افراد خیلی خاصی که روبرویم می ایستند، دلم.

چه کلاهی بر سرم گذاشت! کلاهی که فیت و قالب سرِ خودِ خودِ خود من بود و هست.

2

دیروز در محل کارم متوجه حضور خانمی در مقابلم شدم. فکر می کنم سرمنشا تمام بدحجابان عالم بود. وَه که چه بود!!! اصلا تیکه ای بود لامصب. خود خود شیطان. شاید سی الی چهل ثانیه مقابلم ایستاد که باعث شد سرم را بالا آوردم و او را دیدم. چون در حالت عادی  و به طور معمول به ده ثانیه هم نمی کشه که مشتری ها از مقابلم عبور می کنند و می روند. اما او ماند. به محض این که دیدمش در دلم گفتم اعوذو باالله ... اما دیر شده بود. جمله را قطع کردم و گفتم فتبارک الله احسن الخالقین.

لختی گذشت و عینکی ته استکانی بر چشمان خود گذاشت و بعد از حدود یک دقیقه گفت: سلام.

جوابش را دادم و سر به زیر مشغول کارم شدم و بی آن که بتوانم از بالای عینکم نگاهش کنم گفتم: نمره ی عینکت چنده؟

گفت: چهار.

سرم را بالا آوردم و گفتم: پس چرا نمی زنی به چشمات؟

دوستش که کنارش ایستاده بود و تمام وجود و حواس و جسم و روحش را فرو کرده بود در موبایلش، نمی دانم چطور متوجه سوال من گشت و گفت: خره دیگه. واسه یه لنز عسلی درجه دو نزدیک بود ده بار بره تو باقالیا. یه بار افتاد تو جوی آب، دو بار خورد به درخت و همین چند دقیقه ی پیش هم رفت در آغوش یه آقایی.

سقلمه ای از دوست چشم قشنگش خورد و کارشان تمام شد و رفتند سراغ میز بعدی و همکار بعدی.

3

بیایم طبق نظریه ی یه عده ادبیات چی و نگارنده و فیلسوف و غیره و ذلک فرض کنیم عینک نماد بینش صحیح انسانه.

یعنی اینکه بر خلاف آدم های دیگه که بدون واسطه خوب می بینند و بی واسظه خوب درک می کنند، افراد عینکی نیاز به واسطه دارند، نیاز به مفسر، نیاز به معلم، به همیار و چه می دونم نیاز به یک چشم سوم.

اگر کلاه بر سر دیگری گذاشتن نماد فریب دادن باشه و نقابِ کلاه نماد کم کردن وسعت دید دیگران، با توجه به عینکی بودن خود بنده، این مفاهیم تغییر کرده و معنی دیگری پیدا خواهد کرد. چرا که اگر نقاب نبود قطعا از بالای عینک بدون دید صحیح و بی کمک، بدون ابزار خوب دیدن به محیط اطرافم و آن خانم نگاه می کردم. چرا که کار من به گونه ایست که باید سربه زیر باشم. یعنی سرم پایین باشد و به کار زیر دستم خیره باشم. نقاب کلاه اینجا باعث خواهد شد سرم را بالا بگیرم و مجبور باشم با عینک ببینم. یعنی با با شفافیت و به قول اهل تکنولوژی با رزولوشن بالا و شارپ. که البته این نگاه به روبرو با به بالا نگاه کردن و یا سر به هوا بودن مغایرت دارد. در واقع نقاب کلاه می تواند حکم کنترل چی برای افراد سر به زیری مثل من باشد که علاوه بر اینکه تصور می کنند، چون معلم و مفسر خوبی دارند و خوب می بینند،برعکس، بد و غلط و اشتباه می بینند. و فقط تصور می کنند که خوب می بینند.

4

خیلی دوست داشتم به اون دخترخانم بگم:

شما از اساس دیدگاهت ایراد داره مثل من و خیلی های دیگه که به اصطلاح عینکی هستیم. و دید طبیعیمون کامل نیست و نقص داره ولی شما استثنا هستید. شما چهار برابر افراد دیگه دچار کمبود خوب دیدن هستید. دیدن طبیعت، دیدن افراد روبرو یا مثلا دیدن فرهنگ اصیل ایرانی، یا بزار برم سر اصل مطلب فرهنگ ایران اسلامی، ما و شما نیاز به کسب اطلاعات داریم. البته شما بیشتر. دوست داشتم بگم اساس نگاه شما فقط با همان عینک خوب شدنی است. نه با ابزار آلات  تقلبی و پرزرق و برق همچون لنز عسلی. خواستم بگم تو خودت همین طوری عسلی.

دوست داشتم بگم که اگر خوب می دیدی و خوب بررسی می کردی، می فهمیدی که نیاز جامعه ی امروز ما این پوشش نامناسب شما نیست. اگر خوب می دانستی و خوب درک می کردی هرگز دسته گلی مثل تو به جوی آب نمی افتاد و مثل معروف دسته گل به آب دادن را عملی نمی کردی. اگر خوب می دیدی در ملع عام در آغوش مرد دیگری فرود نمی آمدی.

دوست داشتم همه ی این ها را بگویم. نشد.

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۴ ، ۱۸:۱۵
میرزا .....

توضیح اینکه کرایه تاکسی 600 تومان است و من از پشت سر راننده دستم را دراز کردم و یک اسکناس دو هزار تومانی به او دادم. سمت راستم دو دختر دانشجو که اتفاقا خیلی هم جیگر بودند، و جلو هم یک نره خر گنده بَک با سیبیل های پت و پهن نشسته بودند.

راننده:(به محض دیدن 2000 تومانی): به ابوالفضل، به پیر، به قرآن پول خرد ندارم. اینها هم خودشونو مسخره کردن با این کرایه تعیین کردنشون. ششصد تومن هم شد رقم؟

من: باشه! باشه! چرا حرص می خوری؟ خدا رو شکر کن که دولت ما، دولت تدبیره. نکردن 575 تومان. کردن 600 تومان.

راننده: از صبح تا حالا هر کی پول داده یا هزاری بوده یا دو هزاری!

من: خب حاجی وقتی شغلت اینه باید از قبل و یا از صبح فکرش را بکنی.

راننده: بشاش به این شغل ما بابا!

من:(حرفش را قطع کردم)عه عه حاجی! زشته! بیا بگیر( 3 عدد 200 تومانی دادم بهش.)

راننده: خب جوون تو که داشتی از اول می دادی دیگه. آزار داری؟

(آروم به بغل دستی، همون نره خره): میبینی؟ مردم دلشون نمیاد پول خرد از دست بدن.

نره خره: (نیم نگاهی به من کرد و حرف راننده را قطع کرد) نفهمن دیگه.

من: مشتی اینها پول سیده. ته کیسه است.

راننده:(خنده ای زنانه کرد):باید برم کمیته امداد پول خرد بگیرم.

من: کمیته امداد مگه پول خرد داره؟

راننده: آره دیگه. این صندوق صدقات ها پر از پول خرد هستن.

من: حاجی انگاری زیادی حالت خوشه ها!فکر می کنی با این اخلاق مزخرف شما و همکاراتون مردم پول خرد میندازن تو صندوق؟ تا اونجا که من می دونم مردم حاضرن هزاری یا دو هزاری تو صندوق بندازن و یا اصلا قید در امان بودن از هفتاد نوع بلا رو بزنن و پولی نندازن ولی اسیر غرولند و یاوه گویی شما نشوند. همین بغل پیاده می شم.

در این بین دخترها تو تلگرام بودن و زیر زیرکی می خندیدن و هی می گفتن: نیگا نیگا این خدیجشونه. این ماندانا و سانداناشونه.نفهمیدم چه غلطی می کردن. خدا می دونه چند وقت دیگه گندش درمیاد. شاید هم دراومده. ما که نمی دونیم.چشمک

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۷
میرزا .....

این روزها همه ی روح و روانو، فکر و ذکرو، همّ و غمم، عبادت و سجده و توکل و توسل و اعتماد و تعظیم و تسلیم به خداست جز جسمم.

خدایا بر ما ببخشای!

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۱۲
میرزا .....

ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﻌﻤﺎﯼ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﺟﻤﻠﻪ" ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻧﺸﺪﯼ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﺗﻤﻮﻣﺶ ﮐﻨﯿﻢ"ﺭﻭ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﯼ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ؟ﺍﺻﻼ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﻢ ﺧﻂ ﺟﻤﻠﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﻫﺎ ﺩﺍﺭﻡ.ﻣﺴﺎﻟﺘﻦ..ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻫﻢ ﺩﻟﯽ ﮐﺮﺩﻥ،ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ،ﻣﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ،ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻭ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﺭﺍ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﺪ؟.ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻣﮕﺮ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﯾﮏ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﺳﺖ؟ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻭﻗﺖ ﺗﻠﻒ ﮐﺮﺩﻥ.ﯾﻌﻨﯽ ﻫﺮﺯﮔﯽ.ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻟﮑﯽ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻦ.ﯾﻌﻨﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﺎﺯﯼ.ﻣﮕﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﺴﯽ ﺻﺎﺣﺐ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺍﺵ ﻧﺒﺎﺷﯽ؟ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؟ﻣﮕﺮ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﺟﺪﯼ ﺍﯾﯽ ﺷﮑﻞ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ؟ ﭼﺮﺍ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﺟﺪﯼ ﻧﺸﺪﻩ؟ﻭ ﺁﺏ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺗﮑﺎﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ؟ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻟﻔﺎﻅ ﺳﯿﮑﻠﻮﺋﯿﺪﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻣﺎ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﮎ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺘﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻓﻼﻥ ﺩﻟﯿﻞ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ،ﯾﺎ ﻧﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺘﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ"ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﭼﻮﻥ ﺯﺷﺘﯽ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ"ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻤﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ "ﻣﻦ ﻟﯿﺎﻗﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭم

۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۵۴
میرزا .....