"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

۱۹۶ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر» ثبت شده است

خطرناک ترین دوستان کسانی هستند که تا هم فیها خالدون زندگی ات را خبر دارند ولی یکبار هم زنگ نمی زنند حالت را بپرسند!!

تا جایی که راه دارد از این دوست ها برای خودتان دست و پا نکنید، فردا می شوند بلای جان! نه می توانی منکر دوستیشان شوی نه ذره ای محبت دیده ای که دلت خوش باشد، کارت میشود لبخند زدن و آبرو داری در جمع...من که از وقتی این را فهمیدم ازخیلی ها سوال اضافی هم نمی پرسم، یعنی وقتی زنگ میزند می گوید ثبت نام دانشگاه دارم، فقط می پرسم کجا وکی؟که بفهمم به کلاس می رسد یا نه!! نمی پرسم شبانه ؟روزانه؟سهمیه؟اصلاً تو کی درس خواندی و قبول شدی...دوست دارم بدانم، ولی فردا من هم میشوم بلای جان او!!

دوست اگر دوست باشد همانی را می پرسد که تو دلت می خواهد بگویی...وگرنه از صبح تا شب تمام پارکها و کافی شاپها و خیابانها را قصه بگویــیــــد برای هم، نه تو حرف دلت را زدی نه از او دردی دوا شده!!حرف جدیدی نیست، همان قصۀ قدیمیِ چشمها و خواندن راز درون...منتها تمام رازها را نباید به یک نفر گفت...

یه آدمهایی هم هستن که دوست داری همیشه باهاشون موافق باشی ... بگی هرچی تو میگی همونه

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

تازگی ها همه می گن، هی پسر!منم مثل تو دیوونه ام...دارم فکر می کنم که نه، همه مثل خودشون دیوونه اند! همپوشانی های جزئی و موقت نباید از ارزش دیوونگی منحصر به فرد من کم کنه!!به اندازۀ همه آدمهای روی زمین تنوع دیوانگی هم وجود داره! میگویید نه؟ برای نمونه:

پشت میزم نشستم‌ ،‌ با یک لیوان قهوه داغ (تلخ هم هست) !‌ سخت به دور دست می‌نگرم !!!! انچنان که گویی مسائل سخت و پیچیده ـی مملکتی رو انالیز میکنم !! گوشهایم نمیشنود ،‌ چشمهایم نمیبیند‌ ، همانند مجسمه ـی هستم‌‌ ، یا موجودی که سخت در افکار پیچیده خود غرق شده !! همه کس در اطرافم تصور میکنند که مشغول فکر کردن هستم !!

اما فقط یک چیز در ذهن دارم‌‌ ،‌

چگونه به طور نامحسوس دست در دماغ خود کنم؟!‌‌

دیوانگی ام عالمی دارد

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

مثلا دارم خواب میبینم که مهمون داریم. مهمونا نشستن و من میرم براشون چای میارم. یکی یکی جلوشون چای میذارم و نوش جون میکنن. از اون اتاق همسر صدام میزنه و میگه بیا دارویی که برای گردنته بمالم به گردنت الان وقتشه. دراز بکش. دراز میکشم روی تخت. پمادو میماله یه قــِل میخورم موبایلمو برمیدارم میگم ساعت چنده مگه؟ میگه ها؟ بعد روشو اونور میکنه و میخوابه. میرم سراغ مهمونام. نیستن. به جاش بابام نشسته داره روزنامه میخونه. میگم سلام بچه ها کوشن؟ کی اومدی میگه رفتن. الان اومدم. بیا ببین چی شده. ایران زده پدر داعشیا رو دراورده. {خوب طبیعتا میترسم و چون توی خوابم نمیترسم که عربده بکشم}  شروع کردم به عربده کشیدنِ از ترس. با صدای عربده م ، صدای همسری میاد که میگه چیه؟ چت شده؟ مگه خواب زده شدی؟ بر میگردم تو اتاق موبایلمو از رو بالشت برمیدارم میشینم رو تخت. نگاش میکنم میگم هیچی هیچی نشده بگیر بخواب.....پتو رو میزنم کنار یه بالشت رو بالشت اضافه میکنمو چشمامو میبندم. صدای بابا میاد میگه: الو ... الو.... الو.....الو..... مهدی جان..... صدای بابام رو مغزمه حسش نیست جوابشو بدم. اگه کار داره میگه دیگه انقدرالکی صدا نمیزنه که. دارم به سقف نگاه میکنم که یهو یه موشک از سقف میاد میخوره رو چشمم. همه چی سیاه میشه. تلفنم زنگ میخوره بر میدارم. باباس. میگه چرا جواب نمیدی؟ میگم ببخشید نشنیدم. میگه چی کار داشتی زنگ زدی؟ بابام مدام حرف میزنه میگم من زنگ زدم؟ زنگ نزدم؟ چی شده؟ چرا حالا زنگ زدی!!؟ الان میام تو هال دیگه...شارژ مفت داری زنگ میزنی دو قدم راهو؟ میگه چرا هذیون میگی؟ تو زنگ زدی جواب ندادی نگران شدم. 

بلند میشم برم ببینم چی میگه. تو هال نیست. روزنامه ش هم نیست. همسرم با دوستاش و مامان خدا بیامرزش نشستن و دارن گریه میکنن. میگم تو مگه اون تو خواب نبودی؟ میگه آخه مامانم اومده. میگم مامان مگه شما فوت نشدی؟ میگه چرا خوب.. اومدم ببینم ماست خریدی برای اقدس خانم؟ میگم صبر کن ببینم تو یخچالو. شاید نخریده باشم. میرم سمت یخچال. یهو چراغ آشپزخونه روشن میشه. همسری پشت سرمه میگه بازم طپش قلب داری؟ عرق بهار میخوای؟ میگم نه دنبال ماستم. میگه ماست برا چی نصفه شبی. میگم مامانت پرسیده. میگه عزیزم خواب دیدی. مامان فوت شده فردا هم چهلمشه....با تعجب نیگا میکنم دورو برمو میگم ساعت چنده؟ میگه وقت پماد مالیدنته. 

تمام/.

حالا ببینید اونجاهایی که بُلد شده من واقعا خواب بودمو خواب میدیدم. اونجاهایی که بُلد نیست، واقعا داشتم اون کارها رو انجام میدادم. این مرز بین خواب و بیداری منه. شمام اینطوری اید؟ یا من فقط اینطوریَم؟ دارم میمیرم؟ خوب میشم؟

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

اومدم این مطابو بنویسم و مدام دست دست میکردم که دوباره تعدادی از دوستان میان و هرچی دلشون میخواد بارم میکنن. آقا گل عزیز که دست به قلم شد، پشتم گرم شد. کی جرات داره به آقا گل بگه بالا چشمش ابروئه. 

  • موافقین ۷ مخالفین ۴
  • ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۱
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

1-این روزها هوا خیلی دلچسب شده، صبح که بیدار می شوم، وحشیانه نفس می کشم لحظات را...گاهی هوس می کنم بروم کنار رودخانۀ خروشان زندگی،غرق شدن کشتی هایم را تماشا کنم، در طول روز دستهایم پر از سنگ و سنگریزه اند، از این جیب به آن جیب...شبها جیبهایم سنگینتر می شوند، آخرین بار که جیبهایم پر از سنگ شد همسایه مان خودش را از پشت بام پرت کرد و مرد، من همان ساعت پالتویم را بیرون آوردم و همه سنگهایش را توی باغچه ریختم!!حالا هم هیچوقت با جیب پر از سنگ لب رودخانه نمی ایستم...می ترسم از مردن،جنون آنی شاید کار مرا هم تمام کند، بی آنکه حتی یک داستان نوشته باشم...حیف است!

2-بچه بودم ، البته انقدرها هم کوچک نبودم اما خوب بچگی می کردم و منتظر می نشستم ، مورچه ها هر چی خرده نان و برنج زمین ریخته شده را جمع می کردند و دم سوراخ دیوار می چیدند تا اذوقه ای درست کنند که وقت نیاز دادرسشان باشد! من از راه می رسیدم و از سر تفریح لوله جاروبرقی را می گرفتم رو تغذیه های مورچه ها که با مشقت جمع آوری شده بود و همه را هورتی روانه لوله جارو برقی می کردم و از صدای هورتش لذت می بردم. حالا هم فکر می کنم دستی بالا تر از من دارد همین کار را با زحمات بنده می نماید.

3-یک نفر ازاین نظر کرده ها که زبون حیوونها رو بلده تا به حال به فکر نیفتاده به مورچه ها بگه حمام و مستراح جای زندگی نیست؟؟ من اگر عارف شم یا هر کسی که بتونه با مورچه ها حرف بزنه اولین کاری که می کنم همین است، همین که برم به همۀ خونه ها و به مورچه های اونجا خبر بدم که جاهایی بهتر از درز سنگهای مستراح هم هست ... شاید هم همشون رو بغل کنم ببرم توی باغچه یا خیابون!فکرش را بکن، اینهمه ساله که این بیچاره ها غرق می شن بدون اینکه بدونن کجا زندگی کردند!!شاید اگر کسی براشون توضیح می داد که چرا اینقدر خونه شون سیل می یاد یا چرا بچه هاشون دائم سر می خورن، سالها قبل اثاث کشی می کردند به کوچه و خیابون ... هنوز به این فکر نکردم که اگر همه شون خواستند خونه شون رو عوض کنن چه کنم؟

4-وقتی به پشت سرم نگاه میکنم به این چند سال اخیر هیچ چیز قابل لمس و خوبی پیدا نمی کنم انگار که از سراشیبی قِل بخوری و بیایی پائین اگر عملکرد یک روزم را بگویم انگار که برنامه این چند سال از عمرم را گفته باشم! یکسره و تسلسل وار مشمئز کننده و دردناک! گاهی لابه لای این خاطرات ،تک و توک لحظه های معنادار و دل خشکنک بشود پیدا کرد اما که چه؟! که اینکه بنویسمشان جایی ! خاطرات گذشته به همان اندازه ارزش دارد که برگ گل خشکی لای کتاب دعا .... فقط گند میزند به حافظه! کاش جایی بود مغازه ایی، دکانی... که مغز انسان را فرمت می کرد، دکمه ایی مدار حافظه را به صفر میرساند دوست دارم بدانم در آن هنگام ارزش انسان!! چقدر بود!؟

5-بعضی داستانهای زندگی ات را اگر برای دوستی تعریف کنی زهرش از بین می رود!این را تا تجربه نکنی نمی فهمی، دوستت اما باید کسی باشد که "گور پدرش" تکه کلامش باشد!!استعداد داشته باشد بی خیال همه چیز شود...به اندازۀ کافی تجربۀ ریسک و کله شقی داشته باشد که با هر جملۀ تو فکش جابه جا نشود... بعد هر دو باهم از بدبختی هایتان تعریف کنید و قاه قاه بخندید...

6- بار دیگر قصدش را کردم.... تا ببینم چه میشود. در ابتدا به نظر تکراری میآید. اما صبور که باشید،....../.......

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

یعنی از بچگی اینجوری بودما... همه رو دوست داشتم. یعنی امکان نداشت مثلا یکی یه جایی بوده باشه و من یه بار دیده باشمش و دوستش نداشته باشم. کلا دلم میخواست. از بدو تولد شاید اینطور بوده باشه ولی از وقتی که فهمیدم یه اختلاف هایی وجود داره چه در ظاهر و چه زیر زیرکی و چه در روح و روان من با جنس مخالف، دوست داشتم و دلم میخواست. کلا همه باید زنم میشدن. یعنی زینب و مریم و اکرم و زری و پری و صغری و کبری و پروانه و فرزانه و زهرا و زهره و سکینه و بتول و اقدس و بلقیس و .... نداشت. هرکه بود ، بود. باید زنم میشد. در رویاهام با همشون عروسی بازی میکردم. اینی که میگم مال خیلی وقت پیشه و هنوز هفت سال هم نداشتم. یه عده میگفتن این بچه خیلی زود به بلوغ رسیده اما من که نمیدونستم بلوغ کیه. حتی اصلا متوجه رسیدن بهش هم نشده بودم. اصلا نمیدیدمش. ولی مطمئن بودم خیلی زود به زینب رسیده بودم. دستم بهش میرسید. همیشه من بابا میشدم و اون مامان. گاهی من طبیب  بودمو اون حبیب. تازه آمپول هم میزدمش...

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

یکی دو هفته پیش دوتا جوون بیست و سه چهار ساله اومدن مغازه و یکیشون گفت: میتونی دوتا عکسمونو به هم بچسبونی و یه عکسش کنی؟ گفتم یعنی کنار هم باشید، گفت آره آره. گفتم بده ببینمشون. یه ربعی طول کشید تا پیداش کنن و با هم مدام پچ پچ میکردن. پسره عکس خودشو برام فرستاد و باز منتظر شدم اون یکی عکس  هم بفرستن... سه چهار دقیقه طول کشید تا اون هم از تو گوشیشون انتخاب کنن. وقتی که فرستاد دیدم عکس یه دختری هم سن و سال خودشونه. گفتم : اشتباه فرستادی که... این یه دختره. گفت نه. خودشه. گفتم کیه این؟ گفت نامزدمه. گفتم خوب چرا اینجوری؟ بیاین اینجا از دوتاتون کنار هم عکس گیرم بهتر هم میشه خوب.... گفت نه این عکسا رو دوست داریم. همونطور که خونسرد حرف میزدیم، با همون خونسردی گفتم: میری بیرون یا زنگ بزنم 110؟ هیچی نگفتن رفتن بیرون.

***

یه چند روزیه یه بابای زنگ میزنه و میگه: آقا مغازت کجاست و فلانی شما رو معرفی کرده و گفتن کارت اِله و بِله و فقط شما از پسش بر میای و از اینجور هندونه ها...

آدرس دادمو گفتم کارتون چیه؟ گفت: دوربین مداربسته ی جلو مغازمون یه مشکلی داره میخوام تصویرشو درست کنی.

امروز بالاخره اومد. فیلمشو ریختم تو سیستمو تو نرم افزارم بازش کردم و گفتم مشکلش چیه؟

یه عکس تو گوشیش نشون داد و گفت یه کار کنید این از جلو دوربین رد بشه/(یه گولوله ی پشمالوی پنجاه شصت سانتی بود که دست و پا داشت) 

خندم گرفت گفتم جنّه؟ گفت نه آدم کوتوله س؟ گفتم این کار من نیست باید انیمیشن ساز برات این کارو بکنه. قدم بزنه. برگای زیر پاش تکون بخوره و نور و سایه داشته باشه...و کار من نیست کسی هم نمیشناسم که این کارو برات بکنه.

یه کم دمق شد. گفتم: برا چیه؟ گفت دوربین جلوی دکه ی  اجاره ایمه تو جنگل نور... میخوام تبلیغ جنگلو بکنم و بگم اینجا آدم کوتوله داره. 

یهو با تعجب و حیرت سرمو بلند کردمو حدود پنج شش ثانیه ای بی حرکت در حالیکه تو شُک بودم نگاش میکردم. گفت چیه؟ گفتم این خُزَعولات چیه میگی؟ مردم دیگه با اینچیزا جذب نمیشن. کیفیت خدماتتو ببر بالا. 

یهو اونطوری که انتظارشو نداشتم گفت: این وجود داره من خودم با چشمام دیدم.

یه جوری خندیدم که بهش بر نخوره. 

گفت 100 میلیاردتومن پولشو اگه بتونیم یکیشو بگیریم.

دیگه نتونستم خندمو پنهان کنم . گفتم: چند سالته؟ سواد  داری؟

حتی پیش خودش فکر نمیکرد ممکنه من حرفشو باور نکنم. انگار مثلا داشت درمورد گرمای خورشید و تولید مثل حیوونا در بهار و سفیدیه ماست و سیاهیه شب حرف میزد.

گفت: بیست و دو...

گفتم من بلد نیستم اون کوتوله بذارم تو جنگلتون.... (باز پرسیدم: ) گفتی دیدیشی؟ گفت آره باهاش حرف هم زدم.... تا حالا یکیشونو گرفتن. میگن هرکی داشته باشه پونصد سال به عمرش اضافه میشه....

گفتم کی گرفته؟

گفت اون بالایی ها.

گفتم :کی؟( یه کم اینور و اونورو نگاه کرد و یواشکی گفت: ولایتی...) یه جور رفتار کرد فکر کردم میخواد بگه آقا.

با ترحم نگاش کردمو گفتم روزه میگیری؟ گفت چه ربطی داره؟ گفتم الان ولایتی پونصد....(حرفمو قطع کرد) گفت: آره... (خواستم بگم..جــَنَـ....بیخیال شدم)

گفتم خوب نمیخوای بری؟ بچه ت تو ماشین منتظرته....یه نگاه به ماشینش کرد و گفت: خدافظ.

داشت از در بیرون میرفت بهش گفتم...شبا تنها نمون تو جنگل. (و رفت)

خیلی ناراحتم. خیلی ناراحتم.. خیلی ناراحتم . خیلی ناراحتم. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ناراحتم از اینکه ولایتی از اونا داره من ندارم....

تمام

دوست داشتم اینو بخونید ولی نخوندید. بخونیدش

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

پسر عمه م تازه با دنیای اینترنت آشنا شده بود و با گوشیش سرچ میکرد : گوگوش و داریوش و تتلو  و رضا صادقی و غیره. بعد مثل اینکه به "چیز" تیتاپ داده باشی عشق میکرد که میتونه عکسشونو ببینه. دراز کشیده بودیمو مشترکا سرمون رو یه بالشت بزرگ ساندویچ طور بودو بی احساس نگاه میکردم به صفحه ی گوشیش... نمیدونم یهو چش شد که از  سرچ خواننده های محبوبش زد تو چیزای خاک بر سری... 

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

دیروز اینجا تعداد زیادی از بانوان در خیابان راهپیمایی داشتند و پلاکارد های مختلفی در دستشون بود که مضمون کلی همه ی اونها،مبارزه با بدحجابی بود و عاجزانه از مسئولین شهری خواسته بودند که کاری بکنند.

خوب البته حق هم دارن. خیلی وضعیت اینجا اسفبار شده. بیچاره خانمها هرچقدر هم تو خونه خودشونو برای همسرانشون بزک دوزک هم بکنن، آقایان نگاهشون نمیکنن، چون در خیابان نمونه ی بهتری رو از نظر گذرونده بودند. 

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

آدمیست دیگر. گاهی از میان تمام زیبایی های دنیا دل میبندد به چیزی که کمتر کسی یافت میشود که به آن علاقه مند باشد. 

(این متنو 25 بهمن 1392 نوشتم. جهت یادآوری برای بانوی عزیزمان. از خدا میخوام همیشه لبخند بر روی لبانش بماند. چون  من خیلی توپم.... عشقم....باحالم. ....خیلی...)

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

یک جایی رفته بودم برای استخدام. حال اینکه چه شغلی، بماند که شاید با مطالعه ی مطلب زیر دستگیرتان شود.

در بین راه مدام بیوگرافی ام را مرور میکردم و لعنت میفرستادم به ایمان، که پرونده هام در ماشینش جا مانده بود و رفته بود تهران. با خود میگفتم کار است دیگر، بلکه هم بدون دیدن پرونده و با خواندن رزومه هام، استخدام شدم

بعد از سلام و علیک سه برگ کاغذ خط دار به دستم دادند و گفتند یک ربع وقت داری خاطرات کودکیت را سیر تا پیاز برایمان بنویسی.

گفتم رزومه....

گفتند : نیازی به رزومه نداریم. اونا یه مشت کاغذن که میشه خریدشون. بنویس. 

و رفت بیرون

{{{تا همینجاش میتونه یه مطلب باشه نه؟}}}

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

تهوعِ مصادره شده از خلایقِ لایق،

روزهای به ارث رسیده از تمام ِبودن ها و نبودن ها،

روزهایی که روزی لحظه بود و الان شده گذشته ،

چیزی که یواش یواش روی آن را غباری می گیرد و تو سعی می کنی با ذهنت در گیر بشوی و باشی که حفظ اش کنی؛ یا تف کنی کفِ یک دستمال، و قاطیِ باقیِ کثافت های بشری بریزی به چرخه ،

که شاید و شاید بازیافت بشه این گذشته ،

ته این بازیافت یک سری اصطلاح درهم بیرون می آید با یک سری اصواتِ گنگ که نمی فهمی خشم است یا هیجان ؛ درست مثل صدای بی هنگامِ همسایه ها که توی تاریکی ناپیدا بین سوسوی یه چراغ _که شک داری طرح بودنه یا دکور برای اجرای نقش_ ...

حالا می فهمی تمام چیزهایی که یک عمر برای خودت رج کردی پشت هم یک سری خاطره شده است و تو باید به فکر آینده باشی!آینده ای که در معرضِ گذشته است...

 

 


*این روزا با تمام لحظه هایش یک سری اراجیف از ذهنم می گذرد که ترجیح می دهم تفشون کنم روی این هذیان ها ،تا قورتشون بدم و برایم بشوند خلطِ حاصل از استفراق.

برای تمام لحظه هام -که سعی در سرازیر کردنشون دارم - یک خاطره و یک لحظه ی گنگ می دود که دارم تمام و تمام با خودم کلنجار می رم که از توی ذهنم پاک اش کنم.

این روزها که دارد به اوج شنبه/یکشنبه/...شنبه/یکشنبه...بودنش نزدیک می شود می تواند جزو تکرارِ مداومِ خطِ شروع و پایان من باشد برای این طرح بی معنی *بی مصرف*

می بینی دوست عزیز ؟... شکی نیست که توام درگیر این یکه به دوی تودر تو شدی ،برای من، قاطیِ تمامِ لحظه هام هیچ تلنگری نیست که بخواهد برایم هدف بسازد...لبخند می شود ذهن مسخره من اگه ببیند چیزی پیدا کردی بین تمام این یک به دوها که بتوانی بهش بگویی هدف.




  • مَـهدی (میرزای قدیم)

صبح از خواب پا میشه با یه عده میره حموم. میشورنش. میسابنش. میجورنش. میاد بیرون. از زیر اسفند رد میشه. باباش کت و شلوار تنش میکنه. مادرش مبوسدش و شونه به سرش میکشه. رفقاش براش پایکوبی میکنن. میره دست  زنشو میگیره . کلی پول میسُلفه به آرایشگاه. یه نیگا به دوربین میندازه. مسیر باغ و پارک و آتلیه رو میپرسه. با عروسش میرن باغ و پارک و آتلیه. همو میبوسن . در آغوش میگیرن. دستا بالا. حالا حالا... چیلیک چیلیک چیلیک چیلیک. نور فلاش و سردرد و اعصاب خوردیه تماس های مامان بابا ها که کجایینــو؟ مهمونا منتظرن و آتلیه رو به قصد خونه ترک میکنن و میرن خونه ی عروس و عروسو به دست مادر پدرش میسپاره و  خودش به خونه ی اول میره و دست بابا و مامان خودشو میگیره و با بزن و بکوب و بوق و بوق میرن خونه ی عروس و دست عروسو تو دستش میذارن و میبوسنش در گوشش ت هدیدش میکنن که دخترمون تا بحال تو نشنیده  و اشک ها ریخته میشه و خدافظی میکنن و قرار میذارن برای ساعات اولیه شب به صرف چای  و شیرینی و شام و میوه در تالار فُلان و مهمونا جمع میشن و آی بزن و آی برقصی راه میندازن و در هم میلولن و مینی ژوپ هایی که به رخ کشیده میشن و سینه های چاک داده و خواننده ای که به خوشگلا میگوید: دلبرا! خوشگلا میگویند: جان جان جان جان جان جان.... دستها به بالا میرود بندها میگسلند و پرده ها دریده میشوند و انگشتانی که هرز میروند و عرق ها که بر جبین ریخته میشود و اغلب اوقات خورده میشود و شام را میآورند و مهمانان های دور و غریبه میروند و آشنایان میمانند و باز در هم میلولند و آی میلولند و آخ میلولند و شیر تو شیری میشود و عروس میان نره خر ها میرقصد و دوماد آن سوی دیگر لا بلای لعبت های بلا نگرفته کُتش را بالای سرش میچرخاند و چشمهای نگران عروس که به دنبال ناموسش در میان زنان دیگر میگردد و دامادی که در دل میگوید همین یک شبست دیگر و دی جــِی ای که میگوید: (واج آوایی) یه چشم من پر از اشکه... خداحافظ خدا حافظ..... مراسم تموم میشود و داماد شنگول از بزم خصوصی آنطرف مجلس و عروس لت و پاره از گردهمایی مردان مجلسِ به دورش ، خسته درمونده و کوفته بوق بوق زنان به خانه رهسپارند و خانه و مهمانانی که ول کن ماجرا نیستند و خانه را برانداز میکنند و اه ببین سرویس چند ده پارچه ی کن وودش را... آرام آرام میروند و آن دو میمانند و دوربینی که چشمهایش دیگر تار میبیند و عروس و داماد به اتاقی میروند و خیلی لوس در را رو به دوربین میبندند و تمام.

فردا صبح دامادی دیگر از خواب بیدار میشود و با یه عده به حمام میرود و میشورنشو  میسابنشو..........

و باز فردای دیگر دامادی دیگرووو....

اه سگ  تو این شغل


  • مَـهدی (میرزای قدیم)

آمدم بنویسم که نمیدانم چرا نمی نویسم که یکهو همه اش پخش و پلا شد این ور و آن ور .

حالا نشسته ام تکه تکه جمعشان کنم؛ چسبشان بزنم؛ رنگشان کنم ؛ یحتمل غالب کنم به مردم. 

یک آدمی هم نشسته است این ور تر من و خالی می بندد... و من کلا به جائیم نیست. مهم این است که این حرف های لعنتی را متاسفانه آنطور که باید پیدا نمیکنم...

ادامه ی مطلبم خاطره ایست که شاید باب میل عده ای رهگذران گرامی نباشد..... هم الان میگویم که:


  وبلاگ نویسی بی فایده است چون یا خوب مینویسی که مطلبتو میدزدن و حرص میخوری

 یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.

(البته در هر دوحال فحشو میخوری) اگر اهل فحش و بد و بیراه هستید نخوانید لطفا 

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

ساقی بیار باده که رمزی بگویمت:

عرض تسلیت به خانواده های داغدار حادثه ی دیروز . یعنی مورخه هفدهم خرداد ماه یکهزار و سیصد و نود و شش شمسی.

عرض همدردی به خانواده های محترم افراد مجروح و عرض ادب به مردمانی که بی گناه از یک خراش کوچک تا جراحات بزرگ، نصیبشان شد و روی تخت بیمارستانها به مداوا نشستند.

و عرض تاسف برای آقـــــــــــــــــــــایــــــــــــــــــــــان عــــــــــــــــــــزیــــــــــــــــــــــزی کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ....

به قول حضرت حافظ : آنکس است اهل بشارت که بشارت داند....

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

نشسته بودی توی اتاق و بدون مکث حرف میزدی . هیچکس به جز ما ، من و تو ، اونجا نبود . اما مخاطب تو ، من نبودم . رو کرده بودی به دیوار و حرفهای بی معنی و بی سر و ته می زدی. از عشق و محبت و صفا و صمیمیت و گل و بلبل و بستنی و شکلات . از تمام چیزهای خوب و دوست داشتنی که آدم هر وقت چشمش رو بروی حقیقت میبنده ، میبینه . تو حرف میزدی و من به حرکات مسخره دستت نگاه میکردم که سعی میکردی این عبارات نا مفهوم رو به دیوار حالی کنی . مخاطب تو من نبودم و هیچ کسی هم جز من اونجا نبود . یدفعه چشمت افتاد به من و بی مقدمه به طرفم اومدی و من رو بوسیدی . لبهام رو گاز میگرفتی و با دستهات موهام رو میکشیدی . یهو سرت رو عقب بردی و به چشمهام خیره شدی و با سردی گفتی : بابت تمامعشق و محبت و صفا و صمیمیت و گل و بلبل و بستنی و شکلاتی که تو این مدت ازت خواستم ، من رو ببخش . تا اومدم جوابت رو بدم احساس کردم جسم لزجی تو دهنم خودش رو به دیوار دندونهام میکوبه و قدرت تکلم رو ازم گرفته . اون رو بروی زمین تف کردم و دیدم تکه ای از لب تو هست که تو دهن من جا مونده . بی توجه ، به سمت در رفتی و اون رو بستی و برگشتی و از پنجره پریدی بیرون . احساس کردم سرم داره گیج میره . حالت تهوع داشتم . بسمت توالت دویدم و تا گردن خم شدم رو چاه توالت و از عمق وجودم هزاران ماهی ریز و زنده رو بالا آوردم که همشون تو سیاهی چاه گم شدن . چندتاشون هم که به شکل بسیار زننده ای افتاده بودن کف توالت و مشغول جون کندن بودن رو لگد کردم . طوری که از صدای متلاشی شدنشون خندم گرفته بود . صبح که از خواب بیدار شدم با خودم عهد بستم که دیگه از این خوابها نبینم . رفتم به طرف توالت که آبی به صورتم بزنم . دیدم کف زمین پر از خون هست و لاشهء چند ماهی ریز روی زمین افتاده .

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

یه بار وقتی که خیلی بچه بودم،...

البته زیاد هم بچه نبودما... ولی نسبت به الانم بچه بودم.... شعورم بالا بودا ولی سن و سالم نسبت به الانم خیلی کمتر بود. وقتی میگم خیلی کمتر نه اینکه فکر کنین مثلا بیست سال پیش  ها، نه...، یه چیزی حدود هفت هشت سال پیشو میگم...همون هفت هشت سال پیش هم که میگم چیزی حدودبیست و شش هفت سال سن داشتم پس زیاد هم بچه نبودم. ولی آدم هرچقدر هم که بزرگ باشه واسه بابا نَنَش بچه ست... (اینو بابام همیشه میگه) یعنی هر بار که ما میخوایم ادعا کنیم بزرگ شدیم و بگیم میتونیم از پس خودمو بر بیایم و نگرانمون نباشین اینو میگه... اینجور مواقع مامان زیاد حرفی نمیزنه... مامان کلا کم حرف میزنه. از اولش هم همینطوری بوده.... بابام میگه روز عقدشون بیشتر از ده بار عاقد سوال پرسیده بوده تا اینکه بالاخره گفته بله.

نه اینکه بگه تنبله ها... کلا حس و حالش به حرف نمیره. حسش خیلی زیاد به سکوت میره. کلا احساساتشو خرج نمیکنه. به قول بابا همیشه کم خرج بوده... حتی برای بزگ کردن ما هم با سیلی صورتمونو سرخ نگه میداشت تا بتونه پس اندازی بکنه برامون.. واسه همینه که الان تونستم برا خودم یه خونه داشته باشم....همین خونه ای با اینکه دیواراش داره میریزه ولی سقف محکمی داره...چون از میله گرد های خیلی قطوری استفاده شده که مهندسه میگفت همونا باعث شدن که سقف نریزه. فعلا که قصد دارم با یه نموره گچ کاری ترگ های دیوارو بپوشونم... ولی گچش باس خیلی خوب باشه. نه مث اون گچایی که تا آب میخوره پف میکنه... مث اون روز که معلم ریاضیمون آقای کمالی با گچ خیس کوبوند رو چشممو تا مدتها زیر چشمم پف داشت....  چند روز پش ناصرو دیدم میگفت تصادف کرده و مُرده نمیدونم ناصر از کجا میدونسته آخه اون که سالها ایران نبوده و تازه برگشته، عجیبه این خبرا تا انور آب هم میره چه با شبکه های مجازی و چه بی شبکه های مجازی.....

بگذریم...

یه بار وقتی که خیلی بچه بودم... یعنی همون بیست و هفت هشت سالگیم، که بابام اصرار داشت من هنوز براش بچه م و مامانم درموردش هیچ نظری نمیداد و .....

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

وقتی که مشتری وارد مغازم میشه و نرخ خدماتی که اتحادیه ی مربوطه تعرفه ی اونو داده رو میخواد، قبل از اینکه تقدیمش کنم و با توجه به محله ی تقریبا ضعیف نشین شهر که در اون مشغول به کارم، اول نگاه به قد و بالاش میکنم. نگاه به ماشینشو و یا وسیله ی نقلیه ش میکنم. نگاه به پینه های دستش میندازم. نگاه به طرز لباس پوشیدنش و نو بودن و ژنده بودنش میکنم. خوب براندازش میکنم و یه چیزی بهش قیمت میدم که امیدوار باشه که میتونه مث آدمهای دیگه از این خدمات برخوردار باشه. (حقیقاتا نه به این خاطر که از دست ندمش و یا به اصطلاح عامیانه، مشتری نپره.. بلکه بشه کارشو راه انداخت بشه خدا رو هم راضی نگه داشت.) 

نمیدونم کارم درسته یا نه، اما اتحادیه اخطار فرستاده که اگه یه بار دیگه بخوای همچین غلطی بکنی، مغازتو پُلُمپ میکنیم. 

دیگه حرفی نیست/.

نقز غانون

  • مَـهدی (میرزای قدیم)
سلام! یه مطلبی خوندم اینجا که خواستم جوابیه ای براشون بنویسم که نشد. شاید کامنتدونیش بسته بود. پس اینجا مینویسم.

من مطمئنم که آدم فوق العاده بیشعوری هستم. من معتقدم که شما هم آدم بی شعوری هستید. 
من معتقدم که همه ی ما آدم های بیشعوری هستیم. من شخصا اون سری کتاب بیشعوریو نخوندم و قسمت نشده که بخونم. یکی دوبار خریدمشو به دیگران هدیه دادم که نشان از بیشعوری مطلق بنده ست. 
دوست عزیزم فرموده بودند: (خیلی مواظب باشید و اجازه ندین یک آدم بیشعور تا این حد به حریمتون نزدیک بشه.) ((از متن وبلاگ ایشون))
سوال من اینه: اگه همه باید مواظب باشن که بیشعور ها نزدیکشون نشن، پس کی بیشعوره؟ اگه همه فراری  و محتاط از حجوم بیشعور ها هستن، پس کی بیشعوره؟
ما همه بیشعوریم. بیشعور در اوامری. من  وقتی یه چیزی رو نمیدونم درمورد  اون چیز به شعور نرسیدم. پس بیشعورم. دوست شما آداب معاشرت رو شاید نیاموخته؛ پس شعورش در آداب معاشرت کامل نیست. من شعورم در چیزهایی که ادعاشونو دارم که هستم، نسبیه رو به کمه. پس من یه آدم مدعیه بیشعورم. تعریف شعور در اون کتاب نمیدونم چیه ولی تعریف من اینه: همه ی ما بیشعوریم با اعماق و جغرافیای اخلاقیه مختلف. /.
نمیدونم چه ضرورتی داشت که این مطلبو نوشتم. فکر میکنم ضرورتی هم نداشت. اینکه بخوام به رخ بکشم بیشعوریمو، به نظرم یه بیشعوریه محضه.


بی ربط نوشت: قدیما یه مطلبو تند تند تایپ میکردم و بدون اینکه بخونمش و مرورش کنم مطمئن بودم بیشتر از یک غلط املایی نداشته. الان انگشتام بیش فعال شدن. مثلا اومدم بنوسم معاشرت، نوشتم مشاعشرت. و غیره. قبل از اینکه به حرف مربوطه برسه یکی دوبار انگشتام لمسشون میکنن. میگن نشانه ی ام اسه. MS (البته اونایی که گفتن شاید شعورشون به ام اس نمیرسیده. ولی قطعا بیشعور مطلق نبودن)


  • مَـهدی (میرزای قدیم)

سلام!

شوخ طبعی دنیا تا چه حد آخه؟

تو این بازار  کسالت بار و شل و ول و وار رفته، دیروز صبح از در خونه که زدم بیرون یه نیگا به آسمون انداختمو تو دلم گفتم: خدایا امروز هرچی درآوردم، با کسر هزینه هاش، همش مال تو. (گفتم: ) به جان خودم و به خودت قسم همش مال تو....

دیروز تقریبا اندازه درآمد این یه ماه گذشته سود داشتم. کی باورش میشه؟

 پولشویی دقیقا چه شکلیه؟ 

  • مَـهدی (میرزای قدیم)