"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

۲۱۵ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر» ثبت شده است

یه عده آدم هستن اطرافمون که برای کوچکترین و محقر ترین چیزی که دارن، چه یه شی باشه چه هنرشون ، یا  میخواد یه خصوصیت باشه یا یه ویژگی، بیشتر از حد مبالغه میکنن و منهای علاقه مندی رو نسبت به اون نشون میدن. درحالیکه خوب میدونن و خوب میدونیم که دارن غُلُو میکنن. مثلا یکی مثل من در تمامی مواردی که ذکر کردم.

اینجور مواقع میگن شپشش منیژه خانمه.


میگن یکی از زنهای فتحعلی شاه هم مثل "من" برای اینکه از شاه"مثل شما" تملق بیشتری بگیره، و چاخان و بلوف زیاد تری گفته باشه، تا شاید توجه و محبت شاه " شما" رو بیشتر به خودش معطوف کنه، و بین زنهای دیگه ی شاه "بین دوستان بلاگر دیگه ی شما" بیشتر دیده بشه، شپش های شاه رو میگرفت و زنده زنده در شیشه ای نگه میداشت و اسمشونو میذاشت، منیژه خانم و مدام نوازششون میکرد.


با اینجور آدمایی مثل من چی کار باس کرد؟ 



البته منیژه خانم ها به دل نگیرن

در مثل جای مناقشه نیست

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

خواهر زادم 5سالشه  بردمش کنار ساحل. با یه سطل و بیلچه ی اساباب بازی در حال بنای برجی بود.......نزدیکش شدم و گفتم: 

عزیز دل دایی! داری چی میسازی؟

یه کم به زیر دستش و وسائل و ماسه ها نگاه کرد و با نگاه معصومانه ای جواب داد:

این طور که هی آب میاد، هیچی

عکس تزیینی ست

مثل معروف: اینطور که باد میاد هیچ. میگن تو اصفهونِ همین میرزای اصفهونیم یه بابایی داشته قاووت میخورده که یهو باد میگیره. و همون موقع یکی از راه میرسه میگه: چی میخوری؟ اون بابا هم میگه والله اینطور که باد میاد هیچ

اینکه گاهی برای کامنتاتون جواب ندارم، یعنی بیشعورم؟ آیا؟

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

دیگه وقتی یه دختر بچه ی کوچولوی تپل مُپُلو تو خیابون میبینم و به همسری نشونش میدیم و دلمون غش میره و نگاش میکنیم و لبخند میزنیم و تو دلمون میگیم ماشالله،

یهو  باباش با سیبیلای  مخملی جلومون سبز میشه و .......

***

خانمه اومده داخل مغازه میگه : عکاس خانم دارین؟ همسرمو نشون میدم میگم ایشون هستند. بعد میگه صبر کنین الان میام. میره یه جثه ی کوچول موچول پنج شش ساله رو لحاف پیچ میاره تو آتلیه و عکسشو میگیرن و میره. همسری میگه دختره پنج سالش بود. مامانه ترسید یه وقت تو..........

***

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

{هرچه منتظر شدیم تا یک ماشینی یا وسیله ی نقلیه ای از کنارمان عبور کنه، بی فایده بود. لبخندی زد و گفت: امشبو با من خوش بگذرون. نشست رو کاپوت ماشین و موبایلشو برداشت و شماره ای گرفت و منتظر ماند. بعد از چند لحظه گفت: سلام عزیزم! امشب دیر میام منتظر نباش. تو بخواب. و بعد قطع کرد.

رو به من کرد و گفت: به همسرت زنگ نمیزنی؟ گفتم پیامک دادم. ولی فکر کنم خوابه. بیدار بشه میخوندش.. (ادامه دادم) فضولیه ها ببخشید الان به همسرت زنگ زدی؟

گفت : نامزدمه. خیلی با احتیاط به طوری که گند نزنم گفتم: نـ  گـین خانم؟

از کاپوت پرید پایین و رفت وسط خیابون و به دور دست نگاه کرد و گفت : حالا یه ماشین لازم داریم، پرنده هم پر نمیزنه. (برگشت سمت من و ادامه داد) نگین؟(مکث طولانی ای کرد و گفت:) نه...

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

فکر کنم قشنگ یه هفته گذشت.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

قسمت اول

قسمت دوم

بعد از اینکه سند گذاشت منو برد خونه ش. یه خونه باغ در اندر دشت بود.  داخل خونه تمیز بود و لوکس، بر خلاف حیاط و باغچه و باغش که انگار متروکه شده بود. یه جورایی ترسیدم وقتی وارد حیاط شدم ولی احساس امنیت کردم وقتی وارد اتاق شدم. نشستیم. تلویزیونو روشن کرد و زد شبکه ی خبر. چیزهایی که نشون میداد از نظر من فقط پرت و پلا بود. ناصر حتی یک کلمه هم با من حرف نمیزد. دورادور میشناختمش. ولی نه تا این حد که برام سند بذاره و منو بیاره خونش.

شاید دو سه ساعت گذشت. بعدها فهمیدم که میخواسته منو محک بزنه. منتظر واکنش از سمت من بوده. کوچکترین عکس العملی از خودش نشون نمیداد و مثل یه درخت نشسته بود جلوی تلوزیون. 

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

قسمت اول

از چهار ده سالگی شاگرد جوشکار شدم. کارمو خوب یاد گرفتم و خوب هم میتونستم جواب درخواستهای اوستا رو بدم. اونقدر باهوش بودم که با سن کمی که داشتم اوستا کارهای سنگینو اجازه میداد با مدیریت خودم پیش ببرم. دیگه هفده هجده سالم شده بود. به خاطر تک پسری معاف شدم و انگار که دنیا رو به من داده بودند. دیگه احساس میکردم مال خودمم. یه مردی شدم که دیگه بابام هم نمیتونه امر و نهی کنه به من. تونسته بودم یه موتور هوندای صفر بخر. یه عالمه هم پس انداز داشتم. یه بار که اسکلت بندی یه باشگاه خورده بود به پست اوستام، مجبور شدیم یه هفته تموم شبانه روز تو محل پروژه چادر بزنیم و مشغول باشیم. همونجا بود که برای اولین بار نشستم پای بساط.

هیچکس هم به من نگفت نکش. من میکشیدم و از طرف اوستا و همکارای قدیمیش تشویق میشدم که بابا چقدر این پسر ظرفیتش بالاست و چقدر دُز بالا میزنه و از این حرفا.... 

به خودم نیومدم که ببینم بیست سالم شده و دارم هرویین تزریق میکنم. کار میکردم و تزریق میکردم و کار میکردم و تزریق میکردم. بعضیا تعجب میکردن چطور میشه این کار سنگینو با عمل هرویین انجام داد ولی من تونستم. دیگه برای خودم اوستا بودم و یه مغازه داشتم و با تمام ابزار آلات جوشکاری. 

یه شب که خیلی حالم خراب بود و رفتم خونه، به جای اینکه در حالو باز کنم و برم داخل اتاق، همینطوری بی هوا رفتم تو درب حال و با کله رفتم تو شیشه و مامان و بابا که سر سفره ی افطار بودن، یهو شوکه شدند و شروع کردن به نفرین کردن و کتک زدن من و جمع کردن شیشه ها. اونقدر جاهل بودم که به کمرم همیشه یه قمه داشتم. اعصاب درستی نداشتم که .

هرکی میگفت بالای چشمم ابروئه باید میزدم ناکارش میکردم. مدام میترسیدم. فکر میکردم که همه به من سوء ظن دارن. اون شب با قمه دنبال مامان و بابا کردم و زدم بازوی بابا رو زخمی کردم. میفهمیدم دارم چه غلطی میکنم اما انگار نمیفهمیدم چطوری باید جلوی خودمو بگیرم. الان که فکر میکنم و خوب یادم میاد میبینم که چقدر عذابشون دادم. اصلا نفرینم نمیکردن بنده خدا ها از ترس این پسر آشغالشون مدام در حال گریه کردن بودن.

روزها همینطوری سپری میشد. زندگیم در همون روز  میگذشت. مواد میزدم که زندگی کنم . زندگی میکردم که مواد بزنم. صبح که از خواب بیدار میشدم برنامه م برای مواد زدن بود و شب که میخوابیدم به فکر مواد زدن فردا بودم. تمام آدمایی که به من مواد میدادن و منو به این روز انداخته بودنو یادمه. نصف بیشترشون امشب از دست من مشروب و مواد گرفتن....نصف کمترشون هم پسراشون امشب از دست من مشروب و مواد گرفتن. مگه محله و روستای ما چقدر وسعت داره؟ همه با یه سرچرخوندن همدیگه رو پیدا میکنیم. من یه روزی همه ی اون آدمایی که به اعتیاد من دامن زدند و پیدا میکنم. عمرم داشت به همین شکل میگذشت. نفهمیدم چطوری یه مرد سی و پنج ساله بودم. نفهمیدم کی بزرگ شدم. کی انقدر رشد کردم؟ اصلا مگه رشد کرده بودم؟ من بودم و نکبتی ای که زندگیمو گرفته بود. تا اینکه یه روز به جرم حمل سلاح سرد بازداشت شدم.

(به من نگاهی کرد و گفت) : خسته شدی؟ 

گفتم نه دارم گوش میدم. ادامه بده.....

ادامه داد: فقط یه شب بازداشتگاه بودم که اومدن گفتن یکی سند گذاشته برات. آزادی. باورم نمیشد. کی میتونسته باشه؟ کی به من اهمیت میده؟ همه نذر و نیاز میکردن که من گیر بیفتم.... رسیدم تو اتاق افسر نگهبان که "ناصر" آقا رو دیدم........

ادامه دارد.....

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

تقریبا هیچ شناختی نسبت به او نداشتم.

شاید فقط دو سه بار ، یا کمی بشتر به عنوان راننده ی اکیپ همراه ما بود و من کنار دستش مینشستم . اونشب سامان توی مراسم عروسی هم با ما بود. هم دعوت بود و هم جز پرسنل مجموعه ی ما بحساب میومد. قصد داشتم به او نزدیک بشم و این روزا که مجبورم کنار دستش بنشینم، حرفی برای گفتن داشته باشیم. اما مدام در سکوتی عمیق فرو رفته بود و سخت میشد با او حرف زد.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر


همه جا اونقدر تاریک بود که جز سیاهی چیز دیگه ای دیده نمیشد. درست مثل اینکه چشمهامو کاملا بسته باشم. حتی یه روزنه هم وجود نداشت. شب مهتابی هم نبود که امیدوار باشم این ابر های باران زای تابستونی کنار بروند و بتوانم یک چیزی ببینم. اونقدر تاریک بود که نتوانم حتی کف دستم که در اثر سوختگی انفجار کوچک گازی که در چند روز پیش رخ داده بود و باند پیچی شده بود را ببینم. همه چی سیاه بود و سیاه. من بودم و سیاهیه مطلق شب و آرامگاه واقع در کُنج شهر.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

یه جوراب خیس از عرق با بوی باقالی پخته، شلوار خاک و خلی به خاطر نحوه ی فیلمبرداری و عکسبرداری ای که از پروژه ای در حال ساخت، مجبور به انجامش بودم، موهای ژولیده پولیده و گره خورده در هم. مژه هایی پر از غبار،دهانی پر از سیمان در حال سفت شدن، تیشرتی که از خیسی عرق و غبار خاک و سیمان هم سفت بود و هم لیچ، ته ریش سه روزه ای که عذاب آورترین روزهای خودشو میگذرونه چون نمیدونه باید ریش باشه یا نباشه، همه و همه باعث شده بودند تا دیشب با یه تن و بدن منزجر و مشمئز کننده ای تو تاکسی بشینم و راهیه خونه بشم.

چراغا خاموش و بود طبق معمول انگار یادم رفته بود که امشب باید میرفتیم خونه ی پدر همسر و باز هم فراموش کردم و این وقت شب کی میخواد بره حموم و کی میخواد بره اونجا؟ تو این فکر ها بودم که صدای انفجار وحشتناکی کنار گوشم شنیدم و تا چند ثانیه توی سرم سوت میکشید. نور شدید ایجاد شد و سر و صدای وحشتناکی از صدای دست زدن و تولدت مبارک آدمایی که تو خونه بودن شنیده شد. تا اومدم به خودم بیام و بفهمم چه خبره، همسر جان که به محض روشن شدن چراغ به سمت پریده بود که آغوش بازشو نثارم کنه، با جفت کف دستش منو هُل میده به تخته ی دربِ حال و جیغ میکشه که این چه کثافتیه؟ این چه لباساییه؟

نگاهی به سر تا پای خودم  انداختم و مثل یه موش کثیف راهیه حمام شدم.

***

هنوز حوله رو سرم بود که بابا اومد کنارم نشست و گفت اول باید با باباش عکس بگیره. کلی عکس گرفتیم و بابا دستشو کرد تو جیب شلوارشو یه بسته ی کوچیک درآورد و گفت تولدت مبارک. خندم گرفت گفتم چه کاریه حالا؟ مگه بچم؟ این چیه؟ کادو خریدی؟ بابا میگفت چیز قابل داری نیست ولی وقتی بازش کردم سوییچ یه ماشین بود. WOOOOOOW

چشام گرد شده بود. مامان اومد منو بوسید و گفت اینم یه آپارتمان نقلی برای شما. خیلی با بابات حرف زدیم و به نتیجه رسیدیم که تو داری تلاشتو میکنی و نمیتونی خودتو برسونی. پس ما کمت میکنیم. دهنم باز مونده بود. خواهر کوچیکم  هم یه تیشرت برام آورده بود. گفتم همین؟

همسرم یه اخمی کرد و نگام کرد و گفت خلایق هرچه لایق.

با سیاستی همراه با اخم گفتم چی؟ (نباید این حرفو میزد جلو جمع)  بابا گفت اصلا سوئیچو بده.و مامان که هنوز کلید آپارتمان تو دستش بود ، رفت نشست رو مبل. چونه م کش اومده بود. حوله رو گذاشتم کنار و به همسر گفتم شام.

گفت کوفت بخوری؟ (دهنم باز مونده بود)

گفتم خوب بابا . (رو کردم یه خواهرمو گفتم) عجب تیشرت خوبیه. چقدر مثل اینو دلم میخواست...(مثلا یه چی شبیه غلط کردم)  بعد به بابا گفتم خوب حالا سوئیچو بده.

دستمم دراز کردم سمت مامان.

مامان گفت: مرده شورتو ببرن بی لیاقت

تعجب کرده بودم. کلا نفهمیدم چی شد... چرا یهو همه  قاطی کردن؟.....سرم گیج میرفت. همه چی دور سرم میچرخید. حالت تهوع داشتم. صدای سوت تو سرم میپیچید. شل شدم. یهو همه چی تاریک شد. صدای آژیر شنیدم. صدای پیج های بیمارستان..... نمیدونم چقدر گذشت. نزدیکای صبح بود. چشامو باز کردم همسر بالاسرم بود. گفتم چی شده؟ گفت هیچی دیشب طبق معمول یادت رفت بیای خونه بابا(یهو گریه ش گرفت و هق هق کنان ادامه داد)... منم شیر گازو یادم رفت ببندم... پنکه.... باد.... گاز خاموش شد..... بمب..... تو... اینجا.....

تمام.

پ.ن: خونه نسوخت. یخچال سیاه شد...من نترکیدم. چندتا کاسه بشقاب به ابدیت رفتند.... آپارتمان خواب.... ماشین کشک... تیشرت هم زپلشک شد رفت هوا....

نظرات بدون تایید نمایش داده میشوند

قابل توجه اونایی که معمولا تیک نمیزنن

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

زیر پیراهنم کوتاهه بالای نافم وایمیسه. حس داف بودن بهم دست داده

میخوام برم یه گوشواره بخرم با تزیین "پشم" بچسبونم به نافم که با موهای بدنم ست بشه.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

سلام یادمه سال 1390 تو مخابرات منطقه 7 تلفنی تهران بودم و قسمت MDF و نصب اینترنت و راه اندازی ADSL های مشترکین مخابرات اون منطقه به عهده ی من بود. دوستانی که سال 88-89-90 از مخابرات منطقه هفت اشتراک اینترنت گرفته باشن، حتما منو دیدن و لا اقل یه لیوان آب در منزلشون زدم تو رگ.

یادم نیست تو کدوم خیابون و کدوم محله و اصلا کدوم ور بود. فقط مطمئنم که اول شمارشون 77 بود.

وارد خونه شدم یه خانم بسیار مسن و بسیار هم محترم، آیفون رو زدند و وارد شدم. کار نصب انجام شد و گپ و گفتگوی حین نصب هم ادامه داشت و در حال جمع کردن وسائلم بودم که بنری در اتقا نشیمن دیدم که چهره ی مردی روی اون چاپ شده بود و نوشته بود به  بزرگداشت استاد.... باقیه ی جمله پشت مبل بود و من نتونستم بخونمش.

گفتم خانم احترامی، ایشون چقدر چهرشون آشناست! میتونم بپرسم کی هستن؟

گفتند: برادرمه. چطور نمیشناسیش؟ استاد همه ی ما مرحمو منوچهر احترامیه...

یهو چشمام گرد شد... به تته پته افتادم. به در و دیوار نگاه کردم و کلی عکس از ایشون دیدم. یهو یاد کتاب حسنیه ما یه بره داشت افتاد. گفتم خانم چهره ی ایشون رو شاید به خاطر نیاوردم ولی تمام کودکیه و داستان های کودکیه هم سن و سالهای ما خلاصه شده در آثار ایشون.

گفت کدوم کتاباشو خوندی؟

گفتم یه سری از قصه هاشو بلدم. حفظ نیستم ولی بلدم....... برای بچه های فامیل همیشه تعریف میکنم. گفت کدوم؟

گفتم: "حسنی نگو یه دسته گل" "حسنیه و گرگ ناقلا" "مهمونهای ناخونده" "حسنی و سه بزغاله"

یه کم فکر کردم گفتم اینا رو یادمه...... یکی هم یادمه که تخم مرغشو میدزن. اسمش یادم نیست. 

خانم احترامی خنده ی قشنگی کردن و گفتند صبر کن الان میام. برگشت. یه عالمه کتاب داد به من. یه عالمه از آثار استاد. در پوست خودم نمیگنجیدم. گفتم میشه برام صفحه ی اولشو امضا بزنید؟ گفتند: میدونی کی فوت کردن؟ گفتم فکر کنم چهار سال پیش.. گفتند سه. گفتم خدا رحمتشون کنه. هرگز از یاد نمیرن. و ادامه دادم میشه امضا بزنید؟ 

همینطور که به سمت در خروجی راهنماییم میکرد گفت: خوش اومدید. گفتم امضا!! گفت: من چرا؟ مگه من نوشتم این کتابا رو؟

گفتم خوب این رسمه یکی به یکی کتاب میده.... 

حرفو قطع کرد و گفت: رسم خیلی بدیه. غلطه. خیلی هم غلطه... جوون بمونی.

و درب خونه رو بست/.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

مقدمه: 

         1- یکی از خواهرهام امروز تولدشه و من باید هم به خاطر اینکه خیلی از ما دوره و هم بزرگتره و هم یه سری قراردادهای اینطورکی براش تبریک تولد میفرستادم.

         2- *این قسمت فقط به خاطر دل دوستان حذف شد* ولی اسم مادر من "فرشته ست

         3- ...

پیشگفتار:

        

خواهر عزیز و دلبندم سلام ! حتما میدانی که عادت ندارم در اینترنت بگردم دنبال تبریک  تولد و از این خز بازیها و ته تهش یک جمله ی مضخرف (ز)  پیدا کنم بفرستم برای شما و بگویم که از خودم در وَکردم. خودتان هم خوب میدانید حتی در حد گفتن تولدت مبارک هم که باشه، از خودم در میکنم. اما امروز برای شما این کار را کردم . سِرچیدمو سِرچیدم تا به سایتی رسیدم. رو لینکش کلیک کردم. جمله ای دیدم که در متن برای شما نقل میکنم.

فرشته ها وجود دارن
اما بعضی وقتا چون بال ندارن ما بهشون می گیم خواهر
تولدت مبارک باشه خواهر عزیزم


خوب حالا این وسط سوالها پیش می آید. یعنی الان مامان (فرشته) هم که بال ندارد میشود خواهرمان؟ یا مثلا بال دارد و به ما نشان نداده و ما خبر نداریم؟ یعنی بال دارد و بابا دست و بالش را بسته است؟ یا نه واقعا بال ندارد و بابا با خواهرمان ازدواج کرده و ما به دنیا آمده ایم؟. بیشتر که فکر کردم دیدم اگر اینطور باشد بابا با دخترش ازدواج کرده. پس این وسط مادر ما چه کسی بوده است؟ یعنی مادر بزرگمان که بوده؟ اگر مامان دختر بابا بوده، پس مامان بزرگ، زنِ بابا بوده؟

همینطوری داشت از کله م دود میآمد بیرون و اتاق را دود گرفته بود و همه چی جلوی چشمانم محو شده بود.....

خوب الان مامان بزرگ میشد زنِ بابای ما یا ننه بزرگ ما؟ این وسط تکلیف دایی ها چه میشد؟ آنها که بودند؟ برادران من یا؟ آخ خاله خاله خاله...خاله ام کیست؟ خاله است یا آبجی بزرگه؟.....  کلا داشتم قاطی میکردم که تصمیم گرفتم اصلا به شما تبریک نگویم تولدتان را. چه کاری است؟ والا....

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

آخ‌خ‌خ‌خ‌خ که از دست خودم از همه بیشتر ناراحتم... حال عرق خوری رو دارم که می‌دونه پاتیل پاتیله اما

بازهم بنده آن دم است که ساقی گوید، یک جام دگر بنوش و...

من به هر قیمتی که هست می‌توانم و می‌خورم.

حالا منتظرم که هرچه زودتر بالا بیارم.

تا بالا بیاورم جدم رو با فحش جلوی چشمم می‌آرم که دفعه آخرت باشه که از این "چیز" خوری‌ها می‌کنی...

باس آب بخورم آب بی‌خیالی... تا زودتر بالا بیارم...

اما این پشیمونی از زیاده‌روی و عَرق‌زدگی رو باید چه کرد؟

اشتباه نشه، من مست نیستم می‌گم حال چنین آدمی رو دارم.

  

هرچه تعداد دیس لایکهام بیشتر باشه، بیشتر حس میکنم که موفقم در نوشتن نقد های اجتماعی به سبک میرزاییسم. 

چون قرار نیست که کسی برام دست بزنه و تشویقم کنه.

در اون صورت باید برام گوجه و لنگه کفش پرت کنن.

همه ی خواننده هامو عاشقانه دوست میدارم

(مهدی فعله گری)

میرزا

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

عَن دَر عَهوالات طوُآلط (صاحب دارد)

جمعه, ۳ آبان ۱۳۹۲، ۰۹:۴۳ ب.ظ

 

یه مطلبی داشتم در مورد {مُستراح} که خوب به نظر میاد خونده باشینش. اینم یکی دیگشه.

یه جور دیگشه. 

آبرو و حیثیت آدما ، وقتی به راحتی میره که تو توالت نشستی و تو فکری و برای آینده ت برنامه ریزی میکنی و محتویات بِـلا استفاده ی فکر و خیال و دل و روده و مثانه رو همه رو با هم تخلیه میکنی که یهو یکی در رو باز میکنه و میاد تو و فقط میگه: عه ببخشید.

اونوقته که رشته افکارت که هیچ؛ همه رشته های در حال فعالیت در اون لحظه ، همه و همه با هم پاره میشن و تو میمونی و استیصال(!) اینکه پاشی؟ همونطوری بشینی؟ داد بزنی؟ و .... . خلاصه چی کار باید بکنی؟ 

حالا باز خوبه که آدما عادت ندارن گَله ای برن توالت. و اینجور مواقع فقط یکی میاد تو. ولی اسفبار ترین حالتش اینه که نشستی با همون وضعیت ذکر شده ، داری برنامه ریزی و ...... که یهو  اون پلاستیکی که با اطمینان خاطر نصب کردی به جای درب نداشته ی مُستراح ،باد میزنه و میره بالا و یه جایی هم گیر میکنه و دیگه پایین هم نمیاد و درست لحظه ای این اتفاق میفته که نه میتونی از جات تکون بخوری  نه میشه همونجوری نشست. نه کسی هست سرش داد بزنی و فاجعه ی این جریان اینه که حدود هفت هشت نفری هم دقیقا روبروت نشستن و دارن یه چی میخورن و دو سه تاشون هم جنس مخالفن. 

آخ کاش زمیــ... نه فاضلاب دهن وا کنه و بری  توشو این روزو نبینی.

***



منبع:یه مشت حرفای خب که چی گونه http://mirzaeesm.blog.ir/

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

من منهدم خواهم شد!


تیک تیک

تیک تیک

تیک تیک

شمارش معکوس روزانه

000002193564361580980543657247020

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

اون عاقایی که امرو تو خیابون با یِ دست تو جیب و هدفون به گوش قه قه میخندید,

کلاشُ هی تکون میداد,

با دست دیگش برا بچه ها دست تکون میداد,

به همه لبخند میزد و به چنتا دخدر مو مشکی چشمک زد وبرای چنتای دیگه هم ابرویی بالا انداخت و دست عاخر هم یه دست کتک مفصل از زنش خورد، 


منم من

(در جواب دوستانی که فرمودند چرا کرمانشاه و چرا باید سورپرایز میشدم و از این حرفا.... خواستم عرض کنم که لحظه ای که مینوشتمش، تو شهر کرمانشاه، استان کرمانشاه بود)

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

آقا یه سریا (آقا یا خانم فرقی نداره) تریپ عشق بلد نیستن! باور کنید سالیان سال است برای عاشق شدن تمرین های متوالی پشت سر گذاشتن ولی بازهم "هوس"، (سکون سین) نقش اول همه ی سناریوهای اون زندگیه.

بی تعارف عرض می کنم : اونا اولین گام در هر رابطه ای را هنوز "خونه خالی" می دونن.

ترجیح میدن اگر حرفی دارن در آغوش هم بگن، نه در فلان کافی شاپ که "من" سالهاست پیگیر اندام آن گارسون چشم سبزشان هستم.

معتقدن اگر جسم ارضا نشه ، روح تا سوپرمارکت سر کوچه هم نمی رسد! چه برسد به آسمان و تجسم محبت الهی! (آره والله)

حالا شما هرچه می خواهی زور بزن،منطق بچین،فلسفه بباف ولی قبول کنید تا وقتی به چشمان هم خیره هستند و به بدنشون می اندیشن همین آش است و همین کاسه! 

(نیست؟)

چنین آش دهن سوزی...    

هرکی میگه غیر اینه دستاش بالا...                    

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

سلام! دیروز عید فطر بود و با اهالی منزل {مادر بچه ها یعنی} با یه تُشکچه و یه سبد خنزل و پنزل و یه مشت خوراکی ، زدیم به ساحل آرام خزر. آرام که چه عرض کنم، دریا مواج و ساحل جایی برای سوزن انداختن نداشت. نشستیم کنار یه خونواده ی اصفهانی که یه جفت پسر بچه فسقلو تپل داشتن که ماسه ها به بدن خیسشون چسبیده بود و مایوی زرشون به سختی زرد دیده میشد. منتظر بودن باباهه بلالی که خریده بود و به مساوات نصف کنه و بگیرن و بخورن. بلالو که داد یکی از بچه ها قهر کرد و (با لهجه ی خوردنیه اصفهونی) گفت: «نمیخورم.» داداشه هم بی اهمیت فقط یه جمله گفت: «بهتر؛ خر، خرِ من»

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر